چند شب مانده بود به عمليات والفجر هشت. شور و حال عجيبي بين بچه ها بود.
هر شب براي تقويت روحيه، دسته هاي عزاداري به راه مي انداختيم وبه گروهان ها و گردان هاي هم جوار مي رفتيم. يك شب كل گروهان را به دو ستون كرديم و به طرف گردان امام محمد باقر«ع» رفتيم. من وسط دو ستون بودم تا حركت بچه ها با نظم باشد. آن شب، جاده به خاطر باراني كه شب قبل آمده بود خيس و گلي بود و احتمال داشت ليز بخوريم. بين راه ديدم كه ستون ها به هم خورده و به هم چسبيدند. سريع خودم را به آن قسمت رساندم. ديدم فردي با يك پيت نفت كه بر دوش دارد باعث به هم ريختن ستون شده است. كمي از كارش دلخور شدم. وقتي رفتم به او اعتراض كنم، ديدم حاج آقا بصير است كه وسط چاله اي كه در آن آب است ايستاده تا بقيه بچه ها به داخل آن نيفتند. دستش را طوري روبروي صورتش گرفته بود كه شناخته نشود.
نور علي رمضان نژاد