0

دست هايى كه نور آفريد

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

دست هايى كه نور آفريد

دوشنبه هشتم ارديبهشت ۸۷ مردى را به خاك سپرديم كه شهر ما (ورامين) با نام او قامت راست مى كرد. مردى كه نامش همراه جهاد و شهامت بود. «كارور» يعنى چه هيچگاه از خود نپرسيدم و در فرهنگ لغات به دنبال معنايش نگشتم.
چرا كه هيچگاه نمى خواستم مفهوم زيبايى كه از نوجوانى در ذهنم نقش بسته بود كمترين خدشه اى بردارد. كارور يعنى خود را و فرزندان خود را در طبق اخلاص نهادن. يعنى در سخت ترين شرايط مردانه زيستن، پيامبرانه تربيت كردن و عاشقانه سوختن. چه كسى مى داند دست هايى كه شيرمردى به نام «محمدرضا كارور» پرورش داد، چگونه دستى بود
من از كودكى بارها و بارها از مقابل كارگاه كوچك «ابوالقاسم نجار» گذشته بودم. بارها و بارها مجذوب آن دست هاى لاغر اما آهنين او شده بودم كه انس با ميخ و چكش، استوارى آهن را ارزانى اراده اش كرده بود و باران نرم عرق جبين، مهربانى را صاحبخانه هميشگى دلش.
ابوالقاسم كارور لقمه لقمه نان را با ضربه ضربه چكش به دست مى آورد. چه كسى مى تواند پاكى اين لقمه را ارزشگذارى كند
يادم است يك بار با پدر شهيدان دستواره گفت وگو مى كردم. پرسيدم نان بچه ها را چگونه تأمين مى كردى گفت: «در معدن نمك كار مى كردم. كيسه هاى پر از نمك را بر شانه مى گرفتم و پستى و ارتفاعات را زير پا مى گذاشتم. عرق مى ريختم. نمك و عرق و سنگينى بار دست به دست هم مى دادند تا شانه هايم را زخمى كنند. اما با شانه هاى زخمى هم بايد كار مى كردم...»
من تمام پاسخم را از سيد نقى دستواره گرفته بودم. نور آن لقمه هاى پاك، جهانى ظلمانى را مى توانست منور كند، چه رسد به دل نورانى سه فرزند شهيد سيد نقى دستواره.
لقمه اى هم كه از جرقه هاى چكش ابوالقاسم كارور پديد آمده بود، همان «والعاديات ضبحاً، فالموريات قدحاً» بود كه چون جرقه هاى نعل اسبان مجاهد، تاريكى ها را مى زدود و دل هاى روشنى چون دل سردار شهيد گردان مالك اشتر، محمدرضا كارور و نوجوان شهيد مرتضى كارور را پديد آورد!
حاج ابوالقاسم كارور تنها مرد كار نبود. هم «الكاسب لعياله» بود، هم «المجاهد فى سبيله». پسر رشيدش «حسن» همافر نيروى هوايى بود كه افتخار نخستين گروندگان نظامى به انقلاب را ره توشه قيامت خود كرده بود. او در همان ماههاى اول انقلاب درس هجرت الى الله را به بيت كارور آموخت. چند سال بعد در گرماگرم عمليات خيبر، پيش از آن كه حاج همت سفر آسمانى اش را آغاز كند، شاهد سفر آسمانى يار ديرينش محمدرضا كارور بود. وقتى سال ۶۵ فرا رسيد، خانه كارور حماسه ديگرى در پيش داشت. دست هاى لاغر اما ستبر حاج ابوالقاسم، ميخ و چكش را فرو نهاده و با كلاشينكف عجين شده بود. او حالا نه لباس كار، كه لباس جهاد برتن داشت و تنها پسر نوجوانش «مرتضى» كه آخرين لحظات سن چهارده سالگى را سپرى مى كرد، در خون و عرق حماسه بزرگ كربلاى پنج غوطه ور بود.
مرتضى وقتى به شهادت رسيد كه شهر شلوغ بود، اما خانه كارور مثل معدود خانه ها سوت و كور. خواهر، امدادگر بيمارستانهاى جنگى بود و پدر رزمنده پير كربلاى پنج. آن روز همه شيرمردان بيت كارور هجرت كرده و در روضه رضوان الهى براى صاحب آن لقمه هاى نورانى آغوش گشوده بودند. اما دست تقدير، حاج ابوالقاسم را براى ما نگه داشته بود. براى ما، براى همشهريان، تمامى شهروندان و آنان كه زير سايه شمشير كارورها تكيه بر ميز راحت منصب زده اند.
دست تقدير او را نگه داشته بود تا چشم و چراغ تاريكى هاى خود كنيم. هرچند اين ماندن پرهزينه بود. هزينه اى معادل ذوب شدن سلامتى، دورى شنوايى، تاريكى بينايى و بيمارى و بيمارى. اما وسعت روح و فراخى بصيرت را درپى داشت. روحى كه هربار از جسم، فراخ تر مى شد و رفته رفته سربر آسمان مى ساييد. روحى كه جسم نحيف و ضعيف و بيمار را زير سنگينى سايه خود رنجور و ناتوان كرده و قصد فراق و فراز داشت و اين فراز به عرش الهى بهانه اى شد تا علاوه بر ياد او از فرزند رشيدش محمدرضا نيز يادى كنيم. آنچه در پى آمده بخشى از كتاب «مالك خيبر*» است در وصف سردار شهيد محمدرضا كارور.
«سمانه مريض بود و سر محمدرضا حسابى شلوغ. حاج همت يك گردان ويژه از پاسداران درست كرده، فرماندهى اش را داده بود به او. معاونت تيپ سلمان را هم برعهده داشت.
حال سمانه روز به روز داشت بدتر مى شد. يك سال و سه ماه از تولدش مى گذشت اما هنوز نمى توانست روى پا بايستد.
شهيد على جرامانى و فرماندهان ديگر به اجبار از محمدرضا خواستند چند روزى جبهه را رها كرده به سمانه رسيدگى كند.
دكترها گفته بودند اگر زود به كودك رسيدگى نشود احتمال فلج دائمى هست. آنها سمانه را به تهران اعزام كردند و محمدرضا به ناچار بار و بنه زندگى اش را ريخت پشت تويوتا و با همسر و تنها فرزندش راه تهران را در پيش گرفت. در حالى كه دلش هنوز پيش گردانش بود.
دكترها نيمى از بدن سمانه را گچ گرفتند. آن روز محمدرضا و همسرش تا شب به دنبال خانه استيجارى بودند. دست آخر محمدرضا گفت: مى رويم منزل پدرم. ماشين اثاث را به همين شكل مى گذاريم پاركينگ.
حاج ابوالقاسم كارور مى گويد: وقتى سفره را جلوى آنها باز كرديم، محمدرضا شروع كرد به بازى با غذا. مى خواست دل ما را راضى كند. دست آخر به بهانه استراحت بلند شد اما تا صبح نماز مى خواند و گريه مى كرد.
حاج نصرت الله اكبرى مى گويد: گردان مالك آماده حركت به طلائيه بود، اما هنوز محمدرضا بازنگشته بود. حاج همت گفت: چاره اى نيست. گردان را راه بينداز تا محمدرضا خودش را برساند.
وقتى آمد، عمليات شروع شده بود. محمدرضا مأموريت داشت پل نشوه را منفجر كند، اما در پيش از آن كه به پل برسد، خبرى دهان به دهان چرخيد.
- يك خمپاره ۱۲ خورد كنار محمدرضا
- من ديدم كه محمدرضا افتاد.
- محمدرضا رفت و پاره هاى دل بچه هاى گردان را با خودش برد.
آن شب به يادماندنى چشمان بچه هاى گردان به جمال پرفروغ محمدرضا بسته شد و پدر و مادر او همچنان چشم انتظار!
* مالك خيبر- نشر كنگره بزرگداشت سرداران شهيد استان تهران

رحيم مخدومى
روزنامه ایران
پنج شنبه 25 آذر 1389  6:30 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها