0

يك تكه نبات

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

يك تكه نبات

نيامدى، باز نيامدى. بازنگاهم نتوانست چشمان هميشه سربه زير تو را اسير خود كند. اما صدايت مثل هميشه واضح و شفاف از فرسنگها فاصله به من رسيده و چقدر هم به موقع!... گفتى( با اينكه سالها گذشته، اما انگار همين لحظه است كه من تندوشتابان خود را به تلفن رساندم و گوشى را بدست گرفتم اما قبل از حرف زدن- چون مى دانستم. آن سوى خط، توهستى- نفس عميقى كشيدم).
گفتى: سلام... مادرجان! ( و اين مادر جانت سالهاست كه طنين اش در جسم و روحم به شادى تكرار مى شود).
بگذار همانطور كه دوست دارى، تو را بجاى سيروس، عمار صدا كنم. ( مى دانم كه بچه هاى جبهه اين اسم را روى تو گذاشته اند).
عمارجان، گفتى: آماده باش بيايم و با هم به مشهد مقدس برويم. همان لحظه- قبل از پاسخ به تو- سلامى به آقا كردم. چه مى دانستم كه سرانجام حضرتش ما را طلبيده. آرزويى كه گمان مى كردم آن را به دل خاك خواهم برد.
تو ديگر چيزى نگفتى و من هم حرفى نزدم. خدا حافظى كردى و من مات زده و غوطه ور در رويا، همان جا كنار تلفن آرام گرفتم.
چقدر گذشت، يادم نيست. اما لحظه اى باشنيدن صداى پرنده اى سر بر آوردم و ديدم پرده مقابل پنجره باوزش نسيم كنار رفت. و بعد صداى اذان در اتاق همراه نسيم به چهره ام نشست. چقدر خنك بود!
سر به آسمان بلند كردم و روبه حرم آقا لبهايم تكان خورد:
السلام عليك يا معين الضعفا و الفقراء...
* همراه اذان صبح پابه خانه گذاشتى.
عمارجان !؟ رفتارت چقدر عوض شده بود؛ مردانه و پخته تر... ديگر اثرى از آن بازيگوشى هاى كودكانه در رفتارت نمى ديدم.
دوستانت مى گفتند فرمانده گردان شده اى، اما من كه تو را خاكى تر از قبل ديدم. صورتت را كه بوسيدم، تمام آن لحظات سرد بى تو بودن، به يكباره پر كشيد و آرامش به من رو آورد.
كاغذى در دستت عرق كرده بود. آن را روى طاقچه اتاق، كنارقاب عكس پدر و قرآن قديمى گذاشتى و رفتى وضو بگيرى. من كاغذ را باز كردم. بليت رفت و برگشت به مشهد مقدس بود. آن هم براى ساعت۷ صبح! هيچ لحظه اى را از دست نمى دادى. بعد از خوردن چندلقمه نان و پنير، خود را به اتوبوس رسانديم. آماده حركت بود.
صحنه هاى طول راه تا مشهد را درهاله اى از غبار به ياد دارم:
اتوبوس مى ايستاد، تو پايين مى رفتى، و براى من كه خسته شده بودم و سرم هم ناگهان درد گرفته بود، غذا مى گرفتى، چاى مى آوردى و...
و رسيديم... تو از همان جا كه از تاكسى پياده شدى، كنار فلكه آب ايستادى دست به سينه، سر خم كردى و چندلحظه با خود خلوت كردى و بعد...
جايى نزديك حرم رفتيم.بعد از غسل زيارت به سوى حرم آقا ثامن الحجج(ع) همپاى ملائك گام برمى داشتى، نرم و آهسته، سر به زير و ذكرگويان. من با گامى عقب تر تو را در چشم داشتم.
مقابل پنجره فولادى دست و پايم لرزيد. توصورت برشبكه هاى آن گذشته بودى و اشك مى ريختى. حاجتت چه بود؟
لحظه اى به سوى من برگشتى و گفتى: هر موقع خواستيد، شما به مهمانسرا برگردد. من آنجا مى مانم... ومن افسوس رفتم كه علاوه بر سر، تمام بدنم آشوب شده بود.
ساعتى بعد برگشتى: تكه نبات زردى را به ليوانى آب جوش انداختى و به من دادى.
گفتى: در حرم آقا، بر آن دعا خواندم، اگر خدا بخواهد، حتما با خوردنش شفا پيدا مى كنى و خدا خواست و آن دارو، چون آبى بر آتش وجودم بود.
همراه تو دو باره به حرم بازگشتم.
پس از آن را خوب به ياد دارم. چون تو را در لحظه لحظه حضورت دنبال مى كردم. اغلب اوقات را در حرم آقا مى گذراندى. مدت كوتاهى در مهمانسرا بودى...
و چه زود اين روزهاى طلايى حضور در حرم امام به پايان رسيد.
روز آخر،همراه هم به بازار رفتيم و تو براى همرزمانت كفش راحتى خريدى و بعد با هم به مراغه برگشتيم. يادت هست؟
دربازگشت به خانه در فكر بودم كه چقدر اين حضور كوتاه در حرم، باعث تغيير تو شده. اصلا قابل مقايسه نبوده فرداى رسيدن، دوستانت آمدند و تو سوغاتى ها را به آنها دادى و قرار ومدار رفتنت را با آنها گذاشتى.
صبح روز بعد، آخرين دقايق حضورت در خانه بود. يادم است، به كنارطاقچه رفتى و عكس من و خودت را كه در مشهد انداخته بوديم، رو به من گرفتى و گفتى: مثل هميشه سر سفره آقا هستيم منبعد هم همين طور خواهد بود. و بعد جمله اى بر زبان آوردى كه مرالرزاند گفتى: اين آخرين ديدار است...
و اين واقعا آخرين ديدار بود و بعد از آن ديگر تو را نديدم. ( هر چند مى دانم اكنون كه اين حرف را مى زنم، تو گوشه اى ايستاده اى و به من مى خندى!)
حالا كه سالها از آن روزها مى گذرد، فهميده ام كه چيزى از مهمان نوازى آقا امام هشتم(ع) كم نشده و او... مثل روز اول- همچنان مرا گرم و صميمى در محفل دوستان خود در سفره كرامتش، ميزبانى مى كند. و تو بر سر سفره خوان نعمت الهى، همجوار ديگر شهدا وصلحا هستى.
خوشابحالت! كه ضامن آهو ضمانتت كرد و رخصت داد تا از حرمش به سوى بارگاه قرب الهى به پرواز در آيى.
خوشابحالت! خوشابحالت! خوشابحالت!
سرانجام دانستم حاجتت از آقا، پشت پنجره فولاد چه بود؟ شهادت ...
هركسى يك تكليفى دارد
وقتى عباسعلى خواست به جبهه برود، داداشش نبود.
آمد پيش من و گفت: «مادرجان رضايت نده عباسعلى به جبهه برود» من كه بيمارى ام لاعلاج است، حميدرضا و عليرضا هم كه شهيد شدند، چه كسى مى خواهد بعد از من از شما نگهدارى كند؟! وقتى حرفهاى محمد را شنيدم رفتم پيش عباسعلى، و كمى بغض كرده بودم با همان حال گفتم: ننه!! دو برادرت رفتند جبهه شهيد شدند، تو هم كه وظيفه ات را انجام دادى، مجروح هم كه شدى، اجروثواب شهيد را بردى، حالا ديگر به جبهه نرو، عباسعلى گفت: مادرجان همه اين چيزهايى را كه گفتى صحيح است. ولى يك چيزى را من بگويم، هركسى رفت جبهه و شهيد شد، به تكليف خودش عمل كرد. دو برادر شهيدم به تكليف و وظيفه خود عمل كردند. كار آنها به من مربوط نمى شود. من هم تكليفى دارم كه بايد انجام دهم. جلوتر آمد و پيشانى و دست مرا بوسيد و گفت: مادرجان، شبى خواب ديدم لشكر عظيمى عازم جبهه است و من توى آن لشكر نبودم خاطرت جمع باشد.
بعد از اين واقعه همان شب من هم خواب ديدم لشكر عظيمى عازم جبهه است خودم را به هرزحمتى بود به فرمانده لشكر رساندم، به فرمانده لشكر گفتم: پسرم!! آيا عباسعلى فرزندم در جمع شما هست؟ فرمانده لشكر گفت: نه!! ولى مادرجان عباسعلى فردا به جمع ما خواهد پيوست، راستى مادرجان يادت باشد كه با آمدن او مخالفت نكنى!! وقتى از خواب پريدم، تصميم گرفتم مانع رفتن عباسعلى نشوم. كه بعد از آن خواب به جبهه رفت و شهيد شد.
تهيه و تنظيم: نقى رحمانى
راوى: خانم عذرا باطبى مادر بزرگوار شهيدان عليرضا- حميدرضا-عباسعلى باطبى

اصغر استاد حسن معمار
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان

 


پنج شنبه 25 آذر 1389  6:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها