0

ماجراى يك نامه

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

ماجراى يك نامه

بگذاريد برگردم به عقب و همه چيز را از اول بنويسم. قبل از عمليات والفجر هشت برگشتم به گردان مالك و گروهان بهشتى. دو-سه ماهى كه نبودم نيروهاى جديدى آمده بودند كه هيچ كدامشان را نمى شناختم. از جمله دو نفرى كه توى دسته يك همه اش با هم بودند.

يكى ديلاق و لنگ دراز كه بعدها فهميدم نامش محمد جواد محبى است و ديگرى مهدى زاده كه قدش كوتاه بود و تو پر و خجالتى. عمليات كه رفتيم اين زوج نوجوان حتى لحظه اى از هم جدا نمى شدند. با هم تير اندازى مى كردند و حتى آب خوردنشان هم با هم بود. اين دو در گروهان بهشتى ماندنى شدند. باز هم باهم. على بيگلرى هم شده بود فرمانده دسته يك. اين على هم اعجوبه اى بود.


درست يادم است كه گفته بودند مدت زمان آمادگى براى عمليات يك ماه است ولى يكباره خبر آمد كه تنها پنج روز وقت داريد.


همان شب توى چادر دسته يك خوابيده بودم كه ديدم يكى دودستى مى كوبد به سرم. پريدم هوا. زير نور فانوس على بيگلرى را ديدم كه دست به كمر زده و بالا سرم ايستاده است. هاج و واج مانده بودم كه گفت: بدبخت پا شو كه كارمان درآمد. عمليات جلو افتاده. بلند شو برويم اين سه چهار شب آخرى نماز شب بخوانيم كه فردا خدا سر پل خر بگيرى جلويمان را نگيرد. نبايد بهانه دستش بدهيم.


رفتيم عمليات و برگشتيم. آن وقت ها فك محبى جا خورده بود. تا مى خنديد يا بلند حرف مى زد فكش در مى رفت. اين هم موضوعى داده بود دست ما. تا اين كه آخرين بار دكتر سر و فكش را محكم بست و گفت: اگر يك بار ديگر فك در برود بايد بروى عمل كنى. حالا خودتان حسابش را بكنيد كسى كه از ترك ديوار خنده اش مى گيرد چطور مى تواند جلوى خودش را بگيرد آن هم با آن بچه هاى شوخ دسته يك! پخ مى كرديم محبى بر مى خواست و با دو دست چانه اش را مى گرفت و در مى رفت. مى ترسيد خنده اش بگيرد و. . .


رفتيم عمليات نصر هفت. مهدى زاده توى همين عمليات شهيد شد و محبى هم لت و پار. روانه بيمارستان شد. گردان برگشت پادگان دوكوهه ولى هنوز محبى توى بيمارستان بود. يك روز قرار گذاشتيم تا برايش نامه اى بنويسيم آن هم نه نامه اى معمولى. مى دانستيم كه شهادت مهدى زاده چه ضربه اى به روح لطيف و شاد او زده است.


دور هم جمع شديم بعد از نهار روز يكشنبه بيست و دوم آذر هزار و سيصد و شصت وشش على مى گفت: همه اراذل جمع شده اند فقط جاى حيدر اسدى خالى است. اگه حيدر هم بود كه ديگر نور على نور مى شد.


حيدر اسدى در عمليات كربلاى پنج شهيد شده بود. طرح شروع نامه با من بود و نوشتنش با مسعود هروى. محبى قبل از مجروحيت، پيك دسته بود و بعد از او اميد شندى شده بود پيك. شروع كرديم به نوشتن در مورد پيك سبك بال و پيك شادى و. . . سه، چهار خط كه نوشتيم ، آورديم سلام به تو اى پيك دسته يك ، برادر اميد شندى. وقتى قيافه او را موقع خواندن اين قسمت نامه به ياد مى آورديم از خنده روده بر مى شديم. بعد نوبت من شد. در آن روزها گفته بودند كسانى كه استطاعت رفتن به جبهه را ندارند، خرج سه ماه يك رزمنده را كه بيست هزار تومان مى شود، تامين كند تا خداى ناكرده در ليست ذخيره بهشت كسى را جايگزين آنها نكنند. البته ما به اين جور طرح ها مى گفتيم طرح آبگوشتى و نام طراح را هم مى گذاشتيم گوشت كوب.


از محبى خواستم تا بيست هزار تومان نقدى بپردازد، به اضافه پول خرج هاى اضافى كه با بچه ها داشتيم. بعد هم بچه هاى ديگر: حسين حكيمى، عبدالله قاسم پور، على بيگلرى، مهدى بيدى و سعيد سعيدى جملاتى نوشتند و آن را پست كرديم. راستى، يادم رفت بنويسم سعيد سعيدى هم سه ماه و بيست روز بعد به شهادت رسيد. نامه: با عرض سلام خدمت آقا امام زمان (عج) روحى فداه و نايب بر حقش خمينى بت شكن، و با درود بر ارواح پاك و طيب شهداى گلگون كفن اسلام و مجروحين و جانبازان جنگ و انقلاب اسلامى و با سلام به تو اى سرباز فداكار امام زمان، حافظ صديق دين و قرآن و ياور راستين امام و امت. سلام به تو اى پيك شادى، پيك پيروزى، پيك نصرت، پيك آزادى، پيك رهايى و با سلام به تو اى پيك دسته يك ، پيك جانباز و سلحشور كه تنها هستى با ارزش خود، يعنى سلامتى را مخلصانه در راه آرمانهاى والاى اسلامى فدا نمودى. سلام به تو اى پيك دسته يك ، برادر اميد شندى!. . . .


برادر محبى سلام عليكم. با عرض معذرت ، اين تيكه اول پيشنهاد برادر دهقان بود كه طبق معمول بايد برايتان مى نوشتم، بگذريم، خب تعريف كن ببينم حالت چطوره آب و هواى بيمارستان ژاندارمرى مثل اين كه بهت مزه كرده كه ول كن تهران نيستى. بهت بگم كه آقا جون، اينها براى آدم نون و آب نمى شه. اينجا كه خودت مى دانى همه آمادگى نوشتن نامه هاى پر تيكه را دارند. كافى است هر كدام لبهايشان را تر كنند تا شما را از خجالت، آن هم در هواى سرد تهران خيس آب كنند.


مسعود مروى


خب ، از حالا به بعد نوبت منه. چطورى آقاى محبى. شنيدم كه ديگر نمى خواهى بيايى جبهه و به قول معروف بريدى ولى خوب ، از زير۲۰ هزار تومن نمى توانى در بروى. در ضمن به همراه اين بيست هزار تومان كه خرج يك رزمنده معمولى است، لطفا پول هفته اى سه بار حسينيه احسان و امير ( نام دو رستوران در دزفول) و اگر هم در باختران باشد ، عليزاده ، چهار تا آب هويج با بستنى دوبله، سه تا بستنى حصيرى هم اضافه كن. لطفا فيش آن را ارسال كنيد. قبلا از همكارى شما صميمانه متشكريم. اگر تونستى نخندى، مى دونستم الكى فيلم نيا. نمى تونى نخندى. در ضمن، در مورد وضع جسمى ، شنيدم تبى كه داشتيد شكسته شد. اميدوارم گردنتان هم كه درد مى كند ، بشكند.


هيچ - ۹۹۹ به نفع من. خداحافظ دهقان


سلام عليكم. آقاى محمد جواد به علت نبودن جا. از همين جا سلام خود را پرتاب مى كنم. والسلام بيدى


سلام عليكم. به اميد آنكه هرچه سريع تر بهبود حاصل شود و. . . در ضمن سلام بقال ساده (اصغر محمدى) و عباس نفتى (عباس شهريارى) را نيز مى رسانم. خداحافظ. قاسم پور. سلام عليكم. پس از عرض سلام، سلام. اميدوارم كه حالت خوب باشد. خودمانيم ، خالى نبند. پاشو بيا. مى بخشى بهتر از اين چيزى نداشتم بنويسم. بيست هزار تومان ما يادت نره. چاكرتيم. على بيگلرى.


به نام سعيدى بزرگ. سلام مملى. خوبى، چطورى، اميدوارم كه حالت خوب باشد و اگر بد است به دكتر متخصص مراجعه كنى. راستى شايعه شده كه در بيمارستان فراش هاى آنجا مى خواستند عملت كنند، درسته خوب بالاخره آنها هم دل دارند، مى خواهند ياد بگيرند. راستى اگر بهانه اى ديگر ندارى ، پاشو بيا جبهه. مواظب باش تو تهرون معنويتت كم نشه، مثل اين كه ما آره ! كارى ندارى خداحافظ رابيامرزد. باى باى. سعيدى .


يكشنبه ۲۲/۹/۶۶


ساعت سه بعدازظهر- پادگان دو كوهه


روايت محمد جواد محبى:


بالاخره بعد از پيغام و پسغام هايى كه فرستادم، بچه هاى گروهان بهشتى دست به قلم بردند و برايم نامه اى فرستادند. درست يادم است ، مادرم طبق معمول ساعت ملاقاتى شروع نشده، آمد داخل اتاق. قبل از هر چيز ميوه و چيزهايى را كه آورده بود گذاشت داخل يخچال و كمد بغل تختم. بعد آمد احوالپرسى كردو حال و احوال پاى آويزانم را پرسيد. درهمين حين دست كرد توى كيفش و گفت نامه برات آمده. صبح آورده اند.


تا پاكت نامه را از توى كيف درآورد، از طرح روى پاكت فهميدم كه او جبهه آمده. يكهو نامه را از دستش قاپيدم و هيجان زده نشانى فرستنده اش را نگاه كردم. نوشته بود: انديمشك، صندوق پستى ۶۴۸۱۵ كد ۱۷۲-۱۸۳ گروهان بهشتى. مسعود مروى.


تا نگاهم به گروهان بهشتى افتاد اصلا نفهميدم پشت سر مادرم چند نفر از خويشان آمده اند تو. پاكت را با عجله باز كردم. به خدا دوست داشتم همه نامه را با يك نگاه بخوانم. اصلا جورى بخوانم كه به آخر نرسد و تمام نشود. تصوير تمام بچه هاى گروهان توى ذهنم آمد. چه روزهايى با هم داشتيم. توى دو كوهه ، باختران، سردشت و. . .


شروع كردم به خواندن. با عرض سلام خدمت آقا امام زمان. . . خط مسعود بود. دست خطش را خوب مى شناختم. بعد از مدت ها كه نديده بودمش ، احساس مى كردم كه بهترين دست خط را در تمام دنيا دارد و تك تك كلماتش بوى خوشى را توى اتاق مى پراكند. بوى گروهان بهشتى ذوق زده ام كرده بود: «. . . و با سلام به تو سرباز فداكار امام زمان، حافظ صديق دين و قرآن و ياور راستين امام و امت . . .»


به اين جاى نامه كه رسيديم به خودم گفتم: من هم ديگر جزو اين چيزها. . . حافظ و ياور و صديق شدم.


تازه اول نامه بود، به همين خاطر براى اين كه شيطان نفسم بر من غلبه نكند، فقط كمى باد كردم: «سلام به تو اى پيك شادى ، پيك پيروزى، پيك نصرت، پيك آزادى ، پيك رهايى. . .»


به اين جا كه رسيديم گفتم گور پدر شيطان. بگذار بيشتر از خودم خوشم بيايد. يك بار هم كه هزار بار نمى شود. حتى احساس كردم بايد قدر خودم را بيشتر بدانم. گفتم اى دوستان گروهان بهشتى چقدر با وفايند. زمان شوخى به رو نمى آورند، ولى وقتى جدى مى شوند چنان صادقانه آدم را تحليل مى كنند كه انسان باورش نمى شود. در هر صورت ، خدايا شكرت. الحمدلله جلوى اين شيطان لاكردار رو سفيد كردم. بنده بدى هستم ، ولى خودت ببين ياران تو در مورد من چگونه مى انديشند.


خلاصه، شده بودم يك بادكنك پر باد و نفسم حسابى حال آمده بود. بعد از اين كه حسابى از خودم تشكر كردم ادامه نامه را خواندم: پيكى كه تنها هستى با ارزش خود، يعنى سلامتى را مخلصانه در راه آرمانهاى والاى اسلامى فدا نمودى. سلام به تو اى پيك دسته يك ، برادر اميد شندى!. . .» نمى دانم از اول كه نامه را باز كردم ، علامت تعجب به اين گندگى را نديدم كه مثل يك زگيل پاى لب نامه سبز شده بود. مانند كسى كه يك پتك تو سرش خورده باشد، گيج و منگ بودم. انگار يك سوزن زدند توى بادكنكى كه تا حالا داشت با تك تك كلمات باد مى شد. حسابى زده بودند تو ذوقم. تازه فهميدم چى شده و چه محكى خورده ام.


آخرين بار كه مجروح شدم به عنوان پيك دسته يك توى عمليات شركت داشتم و بعد از مجروحيتم ، اميد شندى جاى مرا گرفته بود. پس همه توصيف ها مال او بود نه من ! در ادامه نامه هم ، هر كدام از دوستان چند كلمه اى نوشته بودند. قسمت اول نامه محكى بود بر خوش خيالى هايم.


نامه را تا آخر خواندم و خنديدم و اصلا توجهى به اطرافم نداشتم كه چطور همه به من زل زده اند و بعضى شان سر را به تاسف تكان مى دهند. يعنى اين كه بيچاره موجى هم شده. البته بعد باز هم بچه ها برايم نامه نوشتند و باز هم همان شوخى ها و. . . اما در ادامه نامه يا چند نامه مشابه كه در بيمارستان به دستم رسيد در ضمن شوخى درسهاى بزرگى به من داد كه متاسفانه بعضى از نصايح را نتوانستم به كار ببندم. مثل اين كه مواظب باش تو تهرون معنويتت كم نشه.


توى بيمارستان روزى چند بار اين نامه را خواندم و به اين وسيله ارتباط روحى ام را با بچه هاى گروهان برقرار مى كردم. هنوز هم كه هنوز است، هرچند وقت يك بار مى روم سراغ وسايل به جا مانده از دوران جنگ. با خواندن اين نامه صفا مى كنم و لذت مى برم. به خدا همگى شان مرد بودند. چه آنهايى كه رفتند و چه آنهايى كه گه گاه توى خيابان و صف اتوبوس و. . . همديگر را مى بينيم. خلاصه هرچه بود گذشت.

پنج شنبه 25 آذر 1389  6:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها