زنگ كلاس به صدا در آمد و بچه ها وارد كلاس شدند ، اين زنگ درس انشاء داشتيم و همه ما منتظر بوديم تا معلم به كلاس بيايد و موضوع انشاء را روى تخته سياه بنويسد. وقتى معلم وارد كلاس شد همه بچه ها بلند شدند. معلم با كت و شلوار قهوه اى و كيف مشكى كه هميشه با خود داشت وارد كلاس شد.
به بچه ها گفت بفرمائيد بنشينيد ، بچه ها هم نشستند. وقتى كه معلم روى صندلى خود نشست اول دفتر حضور و غياب را برداشت و اسامى بچه ها را يكى يكى صدا زد. در همين حين معلم عينكش را كه روى بينى اش آمده بود با دست چپ خود بالا زد. بعد از اينكه معلم حضور و غياب كرد به طرف تخته سياه رفت و گچ سفيد را برداشت و با خط زيباى هميشگى خود موضوع انشاء را روى تخته سياه نوشت. موضوعى كه معلم براى انشاء اين هفته انتخاب كرده بود با هفته هاى قبل فرق مى كرد. معمولا موضوعى كه معلم براى انشاى هفته هاى قبل انتخاب مى كرد در اين مورد بود كه مى خواهيد در آينده چكاره شويد و يا اينكه علم بهتر است يا ثروت و...، ولى اين هفته گفته بود كه شغل پدر خود را در چند سطر توضيح دهيد. معلم چند دقيقه اى با بچه ها در اين باره صحبت كرد. يكى از بچه ها با صداى بلند گفت: آقا اجازه انشامون چند خط باشه خوبه، معلم گفت مهم نيست كه چند خط باشه مهم اينه كه خوب بتوانيد شغل پدرتان را توصيف كنيد. حالا يك صفحه يا ده صفحه. صداى پچ پچ بچه ها بلند شد، يكى از بچه ها مى گفت: شغل پدر من كارمنده و يكى ديگه از بچه ها مى گفت كه پدر من معلم است. در حالى كه من با ناراحتى سرم را پايين انداخته بودم و نگران بودم از اينكه يكى از بچه ها از من بپرسه شغل پدر تو چيه تا اينكه بعد از چند دقيقه زنگ كلاس به صدا در آمد و چون زنگ آخر بود من و همه بچه هاى كلاس به خونه رفتيم، در بين راه مدرسه تا خانه به موضوع انشايى كه معلم براى هفته آينده انتخاب كرده بود فكر مى كردم كه وقتى مى خواهم درباره شغل پدرم و اينكه او كيه ، انشاء بنويسم ، چكار كنم ! وقتى به خانه رسيدم كيفم را روى زمين گذاشتم ، از چهره ام كاملا پيدا بود كه از يه چيزى ناراحتم ، مادرم از من سوال كرد اتفاقى افتاده ، چرا ناراحتى من گفتم چيز مهمى نيست و به طرف حياط رفتم ، حياطى بزرگ كه وسط آن يك حوض پر از ماهى قرمز رنگ بود. به لب حوض رفتم و دست وصورتم را شستم و بعد به سمت تاب كه روبروى حوض بود رفتم و روى تاب نشستم، بعد از مدتى دوباره موضوع انشاء به يادم آمد صداى پچ پچ بچه ها كه با هم در مورد پدرشان حرف مى زدند تو گوشم بود. اين موضوع مثل خوره تو جونم افتاده بود ، با خودم مى گفتم كه چرا نبايد پدرم را ببينم شايد اصلا پدرم مرده و مادرم به من دروغ گفته كه پدرم به مسافرت رفته چى مى شد اگه يكى بود كه به اين سوالاتم جواب مى داد.چى مى شد كه الان پدرم بالاى سرم بود و من را تاب مى داد ، دوست داشتم با صداى بلند داد بزنم كه بابا بيا منو تاب بده ، اما حيف كه نمى شود ، فقط از پدرم اين خانه و يك شناسنامه داريم. يك لحظه با خودم گفتم شناسنامه ، چطوره كه برم سراغ كمد مادرم و شناسنامه پدرم را ببينم حتما چيزى داخلش نوشته. بدون سر و صدا و در حالى كه مادر در آشپزخانه بود به سراغ كمد مادرم رفتم و دنبال شناسنامه پدرم گشتم ولى چيزى پيدا نكردم تا اينكه مادرم داخل اتاق آمد و گفت چرا مخفيانه ! اينجا خانه خودته ، اگه چيزى ميخواى به خودم بگو تا بهت بدم با شرمندگى به كنار مادرم رفتم و گفتم كه معلم انشامون گفته كه درباره پدرتان چند سطرى انشاء بنويسيد و من هم اطلاعاتى درباره پدرم ندارم كه چيزى بنويسم، اگه امكان داره درباره پدرم حرف بزنيم؟
مادرم در جواب گفت: من ميخواستم زودتر از اين درباره پدرت صحبت كنم اما منتظر فرصتى بودم كه تو هم آماده باشى و توانايى درك اين مطلب را داشته باشى. در حالى كه مادر اشك از چشماش سرازير شد دستم را گرفت و گفت : بشين ، او تمام ماجرايى را كه مربوط به پدرم بود برام تعريف كرد. بعد از اينكه صحبتهاى مادرم تمام شده بود، در حالى كه به پدرم افتخار مى كردم و به خود مى باليدم ، سريع به سراغ دفترم رفتم و با غرور شروع به نوشتن كردم و انشامو به اين شكل شروع كردم.
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان