0

پدر ساكت ما

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

پدر ساكت ما

ما به دنبال مردى مى گرديم با يك متر و هفتاد سانتى متر قد با موى مشكى و چشمان ميشى او سالم ولى زمانى حراف بوده. ناگاه از دردى مرموز، در تيره پشتش، دچار رعشه مى شود. طورى كه به پشت مى افتد زمين و از گوشه دهانش كف سفيدى مى زند بيرون بايد ساعتى طاق باز بخوابد زمين تا حالش جا بيايد.
اين دومين تقاضانامه اى است كه براى او مى نويسيم. در تقاضانامه اول، مادرم، براى او دنبال كار مى گشت.
كارى بى سروصدا، بى ارباب رجوع، با حقوق كافى. در هوايى آزاد كه او بتواند آبى آسمان را ببيند، پدرم معتقد بود چيزى كه حال او را خراب مى كند سقف بالاى سرش است نه تركش پشت قلبش. خودش مى گفت اين وضعيت مربوط به دوران جنگ است.
زير سقف دچار خفگى مى شود و هميشه منتظر است اتفاقى برايش بيفتد. اتفاقى ناخوشايند. تمام خواسته هاى او را مادرم نوشت. حتى آخرين شرط او را كه بايد در محل كارش به جاى ميز سنگر وجود داشته باشد.
اين شرط يعنى اينكه او قصد كار كردن نداشت. با بغض و نااميدى نامه را پست كرديم هفته بعد از طرف سرجنگلدارى شهر با ما تماس گرفتند. او را قبول كرده بودند باور نكرديم. ولى حقيقت داشت او را با تمام شرايط استخدام كردند. او شد يك جنگلبان.
يك بار به ديدنش رفتيم. انگار كه به ديدن يك بيمار ناشناس رفته باشيم. با نايلونى پر از سيب او را از دور شناختيم با كلاهى كه تا ابرو كشيده بود پايين فقط چشم هايش پيدا بود ،او را در انتهاى جنگل بالاى يك تپه صخره اى كنار يك درخت چنار پير لاى تخته سنگ ها پيدا كرديم تا به او برسيم نفسمان بريد. چمباتمه نشسته بود داخل سنگر چند پتوى سربازى پر وصله و پينه دور و برش، كترى سياه بيرون سنگر با سوتى سبز به گردنش، كارش نشستن داخل سنگر و چشم دوختن به جنگل انبوه شهر بود. بى ارباب رجوع. همان طور كه خودش مى خواست.
وقتى كه ما آنجا بوديم مردى آمد به ديدنش؛ با يك پوشه قرمز زير بغلش .
از او پرسيد: چه اتفاق تازه؟
گفت: هيچى
- پس مى نويسم شدن بى حريق
- بله.
و نگاه به ساعتش كرد و گفت: ساعت ۲۵/۷ يادداشتى گذاشت لاى پوشه قرمزش و رفت پايين تپه در حالى كه پاى چپش لنگ مى زد با رفتن آن مرد من از او پرسيدم: چرا ما را به او معرفى نكردى؟
جوابى نداشت، حواسش پيش ما نبود اين را از نگاهش خواندم. حواسش پيش جنگل بود كه مبادا خانواده ها با بى احتياطى آتشى بيفروزند و او با ديدن سفيدى دود مجبور باشد راهى جنگل شود. كارش همين بود؛ اطفاى حريق
ما راضى بوديم.خودش هم همين طور. روزها و ماه ها گذشتند. يك باره ديديم چيزى در خانه كم است. خانه سوت و كور شده بود.
ساعت ها فكر كرديم به اين تنهايى . عاقبت همگى به يك نتيجه رسيديم جاى يك نفر ميان ما خالى بود. كسى كه براى ما پرحرفى كند، دچار رعشه شود تا ما دخترها برايش دل بسوزانيم!
او شب ها در تاريكى مى آيد و در سرخه صبح مى رود. ما فقط سايه او را مى بينيم. گاه تا ديروقت شب مى نشينيم تا ببينيم كه چطور كليد به در مى اندازد، پوتين هايش را درمى آورد، اوركتش را مى كند و با آب سرد سر و رويش را مى شويد تا دوده ها پاك شود. از سه سال پيش به اين طرف رختخوابش پهن، زير پنجره  اتاق افتاده است. روى متكا يك گودى چرك مرد سر افتاده و بر تشك، قالب تن يك مرد كه سر ندارد. ديگر صدايش را فراموش كرده ايم. در پاييز و زمستان بوى سوختگى چوب و در بهار و تابستان بوى شكوفه  و خاك براى لحظه اى مى پيچد ميان خانه. انگار كسى در خواب ما اين بوها را پخش مى كند. مادر راضى نيست ما اين تقاضانامه را بنويسيم؛ ولى ما مى نويسيم. فقط يك تقاضا داريم. پدر را به ما برگردانيد.

مجيد قيصرى
ویژه‌نامه سروقامتان
پنج شنبه 25 آذر 1389  6:11 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها