0

شناسايى با طناب

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

شناسايى با طناب

هرچه به شناسايى مى رفتيم اين صدمتر خاكريز و جاده را نمى ديديم. كلافه بوديم، چون شناسايى عقب بود. يك روز غروب «حسن باقرى» تماس گرفت و پرسيد: كار به كجا رسيد
گفتم : هنوز به نتيجه اى نرسيده ام.
آمد. سوار موتور شديم و از خاكريز عبور كرديم. با ناراحتى پرسيد: كجا مى روى گفتم: بايد همراه من بيايى و جاده را به من نشان بدهى. وقتى به آنجا رسيديم عراقى ها ما را به گلوله بستند. نتيجه اى حاصل نشد. جز اين كه مى خواستم نشان بدهم بچه هاى اطلاعات ترس يا كم كارى نداشته اند.
اما وقتى برگشتم به ذهنم رسيد يك دوربين ۱۲۰x20 روى خاكريز بگذاريم تا خط عراقى ها را بررسى كنيم همين كار را انجام داديم در اين بررسى حدالحاق دو يگان - هدف تيپ هفت ولى عصر - را پيدا كرديم. از جايى كه دوربين بود، سمت آن را به وسيله ردياب دوربين مشخص كرديم كه در چه سمت و گرايى است. بچه ها هم شب براى شناسايى رفتند و جاده را پيدا كردند.
قرار شد فردا شب، عمليات صورت گيرد. تا آن موقع شناسايى تمام شده بودو نيروها در خط مستقر شده بودند. ساعت حدود ۲ يا ۳ به مكالمه بى سيم گوش مى دادم كه متوجه شدم پيغام مى دهند. نقل و نباتى ريخته شده و چند تا از بچه ها پيش سيف الله صبور - كه اوايل جنگ شهيد شده بود - رفته اند.
وقتى اسم هايشان را گفتند متوجه شدم همان بچه هايى هستند كه براى آخرين شناسايى رفته بودند. مثل اين بودكه آب سردى روى من بريزند. رئوفى پشت بى سيم مرا صدا زد كه : همان جا باش من آمدم.
قرارگاه كنار كانال شرقى - غربى بود كه براى دفاع از خرمشهر - در مرحله دوم عمليات - زده بودند. اين كانال به موازات كانال عراقى ها بود و ما از آن رد شده بوديم.
رئوفى از شهادت بچه ها ناراحت بود. تنها اميد ما در منطقه از دست رفته بود.
اعلام آمادگى كرده بوديم و اعلام عمليات هم براى آن شب شده بود. هيچ راهى نداشتيم. نيروها هم ستون، ستون مى آمدند و در خط مستقر مى شدند. باابلاغ رئوفى ، قرار شد كه در اين محور كنترل و هدايت عمليات را به عهده داشته باشم.
اما هنوز شناسايى كامل نبود تا بتوانيم بچه ها را عبور دهيم. اين موضوع مى توانست به قيمت شكست عمليات و شهادت بچه ها تمام شود. ناگهان ابتكارى به ذهنم رسيد. يك كيلومتر طناب خواستم. اول به نظرشان كمى عجيب آمد ولى هزار متر طناب آوردند. به يكى از بچه هاى اطلاعات گفتم كه با يكى از فرمانده گردان ها بروند.
بى سيم گردان را هم به آنها دادم و خواستم كه با بى سيم با ما در تماس باشند. سمتى را كه با دوربين بسته بودند، قفل كرديم. قرار شد كه هر صد متر ، دويست متر كه رفتند برگردند و با چراغ قوه به طرف دوربين علامت دهند تا مسير را كنترل كنيم. مى خواستيم تا در رسيدن به خطوط دشمن وقت هدر نرود. اگر نيروها بعد از حركت نيروهاى شناسايى مى رفتند، مشكل بود و دو برابر زمان لازم داشتيم.
به همين خاطر ، به گردان اول كه گردان عظيم محمدى بود، گفتم: بايد سر طناب را بگيريد و حركت كنيد. سعى كنيد فاصله هاتان در حد هفتصدمتر حفظ شود. به نيروهاى تخريب هم گفتم: همراه بچه هاى اطلاعات برويد.
سرطناب را به دست بچه هاى شناسايى و اطلاعات و تخريب داديم و اين سر طناب را به دست بچه هاى گردان . با همه اينها به نظر مى رسيد تنها با توكل مى توان حركت كرد.
قرآن گرفتم و همه نيروها را از زير آن ردكردم. پس از حركت دقت كردم كه در چه فاصله اى از موانع و سيم خاردار دشمن هستند. تماس مى گرفتند و مرتب مى پرسيدم كه به موانع رسيده اند يا نه. به فكرم رسيد كه چهارصد پانصد متر به خط عراق مانده و اينها بايد به موانع رسيده باشند. ولى هر وقت سئوال مى كردم مى گفتند: نرسيده ايم. پرسيدم: خاكريز عراقى ها را مى بينيد.
گفتند خاكريز دشمن را مى بينند ولى موانع به چشم نمى خورند. گفتم : وقتى به سيم خاردار رسيديد، بايستيد و طناب را به طرف جلو بكشيد تا گردان دنبال شما بيايد.بالاخره پيغام دادند كه رسيديم ولى تيربار عراقى نمى گذارد از سيم خاردار بگذريم. برادر عظيم محمدى تماس گرفت كه بچه ها اصرار دارند به سيم خاردار بزنند و بى قرارى مى كنند. پاسخ من مثبت بود. وقتى رمز عمليات گفته شد بچه ها براى بازكردن معبر و سيم خاردار با مشكل مواجه شده بودند ولى به خاكريز زدند و شكستن خط اول بدون حتى يك مجروح به پايان رسيد.
اما وقتى به خاكريز رسيديم يك دوشكا شروع كرد به كار كردن همه زمين گير شديم. با بى سيم به من گزارش دادند كه كار مشكل شده است. بايد اين كار را تمام مى كرديم در حالى كه دوشكا از سنگر خود جهنمى به پا كرده بود. هيچ كس نمى توانست از مقابل به آن حمله كند.
زمان هم نبايد از دست مى رفت. مى دانستم كه به آن طرف جاده شلمچه بصره سه گردان فرستاده ايم. گفتم از پشت به دوشكا حمله كنيد. دوشكا از كار افتاد و منطقه به تصرف ما درآمد.
صبح زود وقتى به آنجا رفتم وحشتناك بود. حدود سى نفر توسط دوشكا شهيد شده بودند. به هرحال ما به جاده رسيده بوديم. همانجا هماهنگ شديم كه ناگهان ديديم از سمت خرمشهر يك ماشين با خيال راحت به طرف شلمچه مى آيد.
عراقى ها هنوز نمى دانستند جاده بسته شده است وقتى به ما رسيد بچه ها ماشين را به تير بستند. تا اين كه به بيرون جاده غلت زد و افتاد. با رئوفى تماس گرفتم . خدا قوت جانانه اى داد كه خستگى ام از بين رفت. هدف تيپ و قرارگاه نصر، كامل تصرف و تأمين شده بود.
به كوشش :محمدمهدى بهداروند
روزنامه ایران
پنج شنبه 25 آذر 1389  6:09 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها