0

آخرين لبخند

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

آخرين لبخند

به جاى سلام مى گفت: «از ترسم سلام!» مى گفتم« يعنى چه !» مى گفت: «همين ديگه! سلام، از ترسم سلام!» شب عمليات صداش را مى شنيدم، يكى مى گفت: «معبر كدوم وره آقا مجيد » مجيد جواب مى داد: « از ترسم سلام، بدو اين ور، اينجاس» صبحى گفتند مجيد مجروح شده، بردنش عقب ،
از ته جاده به اين طرف ديگر ماشين براى حمل مجروح نمى توانست بيايد. مجروح ها را مى بردند آنجا جمع مى كردند تا ماشين بيايد و ببردشان. روز بعد قرار شد گردان ديگرى جايگزين شود. گفتند: هركس خودش برود عقب تا گردان جديد مستقر شود.
تا محل حمل مجروحين دويدم، وقتى رسيدم ديدم همه مجروح هستند ، كسى هم نبود كه كارى برايشان بكند. خودشان براى خودشان سنگر جانپناه درست كرده بودند و به هم مى رسيدند، تعدادشان زياد بود، همه هم تشنه بودند. كسى آخ و اوخ نمى كرد ولى همه مى گفتند «آب ». آن اطراف هيچ جايى نبود كه بشود از آنجا آب آورد. شرمندگى تلخى بود.
رفتم مجيد را پيدا كردم، سر وصورتش خونى بود، كمى خون ها را پاك كردم، تشنه بود. ترسيدم آب بخواهد، رفتم چرخى زدم به دو سه تا مجروح ديگر رسيدم دوباره برگشتم بالاى سر مجيد، مى ترسيدم آب بخواهد، خواستم پيش دستى كنم، گفتم: «آقامجيد از ترسم سلام!» نگاهم كرد ؛ لبخند زد، طاقت نداشتم ،نگاهم را دزديدم، وقتى سر برگرداندم ديدم آخرين لبخندش بوده كه صرف من كرده است.
ناى زخمى
از سر شب ديشب تا آن موقع هى توى بى سيم گفته بودم «مهدى مهدى، رحيم» منتظر كه دستور حركت برسد، حجم حمله دشمن زياد بود، ولى جوابى در كار نبود. هواپيماها مثل نقل و نبات بمب مى ريختند، بار اول چند تركش ريز نصيبم شد، مهم نبود بار دوم دستم شكست، غبار تركش هم يك طرف بدنم را كاملاً گرفت اما مهم نبود، هنوز مى توانستم بگويم «مهدى مهدى، رحيم» بار سوم نايم زخمى و سوراخ شد؛ ته مانده نفس به تارهاى صوتى نمى رسيد و از همان سوراخ خارج مى شد ، يك تكه سنگ برداشتم و چپاندم توى سوراخ تا هوا از گلو خارج شود و بتوانم صدا بزنم، آخرين صدايم را زدم، جوابى نيامد، چيزى هم كه فكر مى كردم سنگ است كلوخ بود خون خيساندش خرد شد و ريخت توى ناى ام، ديگر داشتم از حال مى رفتم كه از بى سيم صدا درآمد «رحيم رحيم ، مهدى» هرچه كردم هيچ صدايى ازم در نمى آمد، با گوشى توى سرم مى كوبيدم، توى دلم مى گفتم: «اگر چند لحظه زودتر بود چه مى شد » آقا مهدى ديد صدايى از من نيست گفت:«حسين، حسين، مهدى» حسين رئيس ستادمان بود، بعد گفت «حسين به رحيم بگو حركت كند» حسين گفته بود؛ رحيم آماده نيست ، مهدى گفت: رحيم آماده نيست رحيم از ديشب پدر مرا درآورده. كى مى گه رحيم آماده نيست كد كردند كه رحيم زخمى شده ديگر نمى تواند بيايد.

روزنامه ایران
پنج شنبه 25 آذر 1389  6:08 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها