سقا
گفت: «بالاخره امسال با من مى آيى يا نه » گفتم: «منيره من خجالت مى كشم.» گفت: «خجالت نداره». گفتم: «ما ديگه بزرگ شديم». نگاهم كرد. هيچى نگفت. چرخ هاى ويلچرش را هل داد كه برود. دسته هاى ويلچر را گرفتم و گفتم: «كجا» گفت: «اجازه مى دهى بروم منزل». گفتم: «منيره من حرف دارم». برگشت با خنده گفت: «من اصرار نمى كنم». گفتم: «مى دانم». گفت: «پس چى» گفتم: «آخه من هم دلم مى خواهد بيايم. اما ما ديگه بزرگ شديم. يك وقت مردم چه مى گويند. حرف درنمى آورند. مى گويند دوتا دختر راه افتادند كه چى»
ابرو در هم كشيد و گفت: «صغرى تو دارى از اين حرف ها مى زنى! بعيد است. بعيد». سرش را چند بار تكان داد. چند لحظه سكوت بين ما دو تا فاصله انداخت. گفتم: «تو يك راه پيش پاى من بگذار». گفت: «پاشو برويم حسينيه». گفتم: «پس اجازه بده حاضر شوم». كش چادرم را روى سرم محكم كردم و ويلچرش را هل دادم. با هم رفتيم طرف حسينيه. با شور و شوق بچه اى كه براى اولين بار جايى رفته باشد و خاطره اش را بگويد. از خاطرات حسينيه گفت، گفت: «يادته يادته بچه بوديم با هم مى رفتيم حسينيه.
واى كه چه حالى داشت. يادته مى گفتم كاش پسر بوديم و با دسته راه مى افتاديم و زنجير مى زديم، يادته //.» پريدم وسط حرفش و گفتم: «آره يادمه اما يادم نيست از كجا تو اين عادت را شروع كردى» پرسيد: «كدام عادت» گفتم: «همين كه دهه محرم به عزاداران امام حسين (ع) آب مى دهى» پرسيد: «تو يادت نيست» گفتم: «دقيق يادم نيست». نفس عميقى كشيد. شايد هم آه كشيد و گفت: «از وقتى كه فهميدم امام حسين (ع) و بچه هايش در كربلا تشنه بودند». سكوت كرد. بغض كرد. حدس زدم اشك توى چشم هاى قشنگ منيره حلقه زده. اينجور وقت ها منيره حال و هوايش عوض مى شد. گريه مى كرد. زمان و مكان را نمى فهميد. چه توى حسينيه، چه در مراسم هايى كه در منزلشان برگزار مى شد. وقتى روضه به عطش امام و بچه ها مى رسيد، منيره ديگر تاب نمى آورد. ناله هايش بلند مى شد و زير لب مى گفت: «يا حسين(ع)، ياحسين (ع)». وقتى رسيديم حسينيه، درش بسته بود. منيره گفت: «اين در بسته را مى بينى، چه حالى مى شوى» گفتم: «دلم مى گيرد. دلم مى خواهد هميشه باز باشد. اصلاً داخل حسينيه حال و هواى ديگرى دارد». گفت: «آفرين چى يادت مى آيد» گفتم: «سقاى حسين(ع)، ميرعلمدار نيامد، ابوالفضل(ع) نيامد».
گفت: «صغرى من و تو براى مردم زندگى نمى كنيم. من و تو هر چى داريم از امام حسين (ع) و بچه هايش داريم. چرا بايد خجالت بكشيم». بعد هم با خنده گفت: «اصلاً مى دانى دسته بى حضور ما معنى نداره». خنديدم. شانه هايش را محكم فشار دادم و گفتم: «تو هم با اين حرف ها». گفت: «من و تو خيلى سال است روز عاشورا با دسته حركت مى كنيم. خيلى سال است كه من هر شب عاشورا به فردايى فكر مى كنم كه با يك فلاكس آب از عزاداران امام حسين (ع) پذيرايى كنم. آخر كار ديگرى از دست من برنمى آيد. اگر اين كار را هم نكنم از خودم دلخور مى شوم. اگر به عزاداران امام حسين (ع) آب ندهيم، فرداى قيامت چه بگوييم صغرى! همين كار كوچك را هم آقا مى بيند. اگر در خانه امام حسين (ع) به روى ما هميشه بسته شود چه كنيم» دلم لرزيد. گفتم: «منيره. منيره». گفت: «واى به حال ما اگر آقا به ما توجه نكند»
با شيطنت گفتم: «شرط دارم. آن هم اينكه امسال قبل از همه خودت از آن آب بخورى». خنديد و گفت: «تو حق ندارى براى من شرط بگذارى. خودت بهتر مى دانى چه بيايى، چه نيايى منيره مى رود. بعدش منيره از بچه هاى امام حسين (ع) خجالت نمى كشد آب بخورد. من سقاى عزاداران حسين (ع) هستم. روز عاشورا به ياد كربلا آب نمى خورم».
صورتش را بوسيدم. گفتم: «من هم مى آيم». عادتش بود هر سال روز عاشورا با يك فلاسك آب با دسته عزاداران امام حسين (ع) راه مى افتاد و به آنها آب مى داد.
حالا چند سالى است جايش خالى است. هر سال شب عاشورا فكر مى كنم فردا منيره را با همان فلاسك آب قديمى دم حسينيه مى بينم. هنوز تو سرم اين صدا مى پيچد: «سقاى حسين (ع) مير علمدار نيامد، ابوالفضل(ع) نيامد /
[آمنه آدينه ]
روزنامه ایران