شبى اتفاق بسيار جالب و خارق العاده اى رخ داد كه بر نورانيت سنگرهاى ما گواه بود. آن شب با هم قرار گذاشتيم براى تهجد و شب زنده دارى، نيمه هاى شب از خواب بلند شويم و نماز شب بخوانيم و چون عده اى از برادران چگونگى خواندن نماز شب را كاملاً نمى دانستند، بنا را بر اين گذاشتيم كه چند روزى با هم بخوانيم و بعد كه آن را فراگرفتيم، هركس در گوشه اى با معبود خويش خلوت كند.
براى اولين بار، يكى از برادران داوطلب شد كه تا نيمه هاى شب بيدار بماند و در موعد مقرر براى نماز بيدارمان كند. سرانجام وقت نماز رسيد و همگى بيدار شديم و وضو گرفتيم و نماز را شروع كرديم. برادران توضيحات كافى را در ميان ركعت ها به هم مى دادند و با معنويت تمام، نماز به پايان رسيد و بعد از ذكر و دعا و انابه و ... همگى خوابيديم ...
اما! جريان به اين جا ختم نشد، وقتى صداى اذان صبح را شنيديم، همگى براى اقامه نماز بيدار شده و وضو گرفتيم. هنوز به محل اقامه نماز كه بيرون از چادرها و در فضاى آزاد بود نرسيده بوديم كه ناگهان يكى از برادران دست مرا گرفته و در حالى كه گريه مى كرد، مطلب جالبى به من گفت كه يك لحظه موهاى سرم سيخ شده و بدنم سرد گرديد و حالتى به من روى آورد كه نزديك بود بيهوش شده و بر زمين بيفتم. او گفت: «شب بعد از نماز، كه همه شما خوابيديد، من خوابم نيامد و همين طور كه به حالت چرت دراز كشيده بودم، ناگهان نور و روشنى عجيبى را احساس كردم؛ يك لحظه فكر كردم ماه به زمين افتاد. صداى جالبى به گوشم رسيد؛ آواى قرآن بود. آن قدر زيبا و جالب كه تا به حال چنين صدايى را به عمرم نشنيده بودم، كه ناگهان جمال مبارك سيدى بزرگوار را در مقابل درب چادر مشاهده كردم. حالت عجيبى به من روى آورده بود. با كمال تعجب او را مى نگريستم. آن بزرگوار در حالى كه دست هايش به صورت دعا بالا بود، از كنار برادران عبور كرده و به همه آن ها دعا نمود، سپس به كنار من و تو آمد و كف دست ها را از پا تا سر ما كشيد. مى خواستم بلند شوم، اما بى حس شده بودم. اى كاش مى دانستم كه او سرور و آقايمان امام زمان (عج) است و دامنش را مى گرفتم و ... سپس دوباره به طرف درب چادر رفته و غيب شد.» وقت نمازظهر رسيد، بدون طرح قبلى قرار شد نماز جماعت - كه قبلاً در فضاى آزاد و بيرون از چادر برقرار مى شد- در چادر ما اقامه شود. بدون اين كه ما چيزى از اين واقعه به كسى خبر دهيم. اين جا بود كه من اولين اثر اين معجزه عظيم را مشاهده كردم. بعد از گذشت مدتى كوتاه، حيوانات ريز و كوچكى را ديدم كه داخل چادر روى پتو جمع شده و دايره زده اند. البته چون چنين چيزى تا به حال در چادر ما سابقه نداشت، فكر كردم كه احتمال دارد اين حيوانات ريز به زيارت جاى قدم هاى مبارك امام آمده باشند و ...
علاقه خاصى به آن چادر مقدس پيدا كرده بوديم و آن حادثه جالب و زيبا هيچ وقت از جلو چشممان دور نمى شد. هميشه در فكر آن بوديم تا اين كه قرار شد به جبهه هاى غرب كوچ و هجرت كنيم و خود را براى حمله به خصم زبون آماده سازيم.
به خصوص در آن اواخر، حالت عجيبى داشتيم؛ نمى توانستيم از آن چادر با صفا و آن مكان مقدس و نورانى جدا شويم. ديرتر از همه، آن را تخليه كرده و وسايلش را تحويل داديم و در همان اواخر بود كه من در آن چادر روياى جالبى را ديدم كه خود بيانگر مطلب جالب و كم نظيرى بود.
«در عالم رويا، امام امت، امام خمينى را ديدم كه ايشان دست مبارك را به صورت و گردن و كتف من كشيدند.»
وقتى به خود آمدم متعجب شدم كه چرا ايشان دست مبارك را به اين سه قسمت از بدن من كشيدند، ولى هرچه فكر كردم، تعبير آن برايم ميسر نشد تا اين كه بعد از عمليات مسلم بن عقيل - كه به پدافند از مواضع گرفته شده از صداميان كافر مشغول بوديم - نيمه هاى شب ، نوبت پست نگهبانى من رسيد. با وجودى كه در طى چند روز حمله كاملاً خسته شده و بى خوابى زيادى كشيده بودم، سعى مى كردم به مقاومت خود اضافه كرده و با خواب مقابله كنم تا اين كه عراقى ها شروع به پاتك كردند و اگر مقدارى دير پاتك زده بودند، احتمال داشت كه خواب بر من غلبه كند و سنگر بدون دفاع بماند. البته در كنار من دو نفر هم بودند ولى آن ها هم در خستگى دست كمى از من نداشتند.
خلاصه، يك لحظه صداى عراقى ها را شنيدم و متوجه آن ها شدم. تيراندازى شروع شد. از يك طرف كلاش و آرپى جى و از طرف ديگر دوشكا و سلاح هاى ديگر. شب خيلى جالبى بود. آن شب مادر عراقى ها را به عزايشان نشانديم تا عبرتى باشد براى مزدوران كه رزمندگان اسلام نخواهند گذاشت كه متجاوز راضى و خشنود برگردد. در مقابل ما تپه كوچكى بود عراقى ها براى اين كه به نزديك سنگرهاى ما بيايند مى بايست آن تپه را طى كرده تا به مواضع ما دست يابند و چون بالاى تپه مى رفتند، مثل «سيبل» هاى نشانه روى در مقابل ما مى ايستادند و ما با سلاح هايى كه در دست داشتيم به لطف خدا درس فراموش نشدنى يادشان مى داديم. تنها خود بنده ۹۰ تك تير شليك كردم كه احتمالاً خداوند همه آن ها را به طرف دشمن هدايت مى كرد. مثل كودك شش ماهه زار زار گريه مى كردند. پيش خود گفتم اين ها كه اين طور گريه مى كنند، چرا به عقب بر نمى گردند، ولى بعدها برايم ثابت شد كه آن ها را تهديد كرده بودند كه اگر به عقب برگردند كشته خواهند شد.
تيراندازى همچنان ادامه داشت و سربازان عراقى همچنان در وسط معركه واله و سرگردان بودند كه به كدام طرف بروند. در اين لحظات بود كه ناگهان يك لحظه چشمم سياهى رفت و باز روشن شد و مزه دهانم ترش گرديد فهميدم كه تير خورده ام، اما اصلاً دردى احساس نكردم. دست ها را جلوى دهانم گرفتم، در يك لحظه دست هايم پر از خون شدند. تكبير گفتم. برادرى كه در كنارم بود. قضيه را فهميده و پرسيد: از كجا زخمى شدى؟ گفتم: دقيقاً نمى دانم؛ فكر مى كنم دهان و دستم باشد. مرا به مقر امدادگران برد و ابتدا موقتاً روى زخمم را پانسمان كردند و بلافاصله به پشت خط انتقال دادند. هنوز آمبولانس نرسيده بود.براى بار دوم پانسمان كرده و با تلفن صحرايى آمبولانس خبر كردند و به همراه يكى دو نفر از برادران ديگر كه زخمى شده بودند، به بيمارستان صحرايى رفتيم و از آن جا مرا به باختران انتقال دادند. بعد از چند روز، ما را با هواپيماى جنگى به تبريز بردند و پس از بهبودى نسبى، مرخص شديم. چند روزى از اين ماجرا گذشت تا اين كه ناگهان آن روياى شيرين به ذهنم خطور كرد. با كمال تعجب ديدم، تير كلاش درست به همان جاهايى كه امام دست مبارك به آن ها كشيده بودند، يعنى دهان و گردن و كتف، اصابت كرده بود.
•وحيد صابرى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان