0

كليد كوچك

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

كليد كوچك

روزهاى مرخصى اش تمام شده بود و مى خواست به جبهه برگردد. با هم در پايگاه مقاومت نشسته بوديم، گفت: سيد، مى خواهم بروم.
گفتم: سلامت باشى.
با متانت خاصى گفت: «از كجا معلوم شايد برنگشتم. راستش در ته دلم از خدا مى خواهم كه شهيد بشوم، ولى هر چه خدا بخواهد.»
بعد از كمى صحبت ، كليد كوچكى از جيبش درآورد و به من داد و گفت: اين كليد، مال تنها كمد كوچكم هست كه تمام دارايى ام در آن است و غير از آن ها از مال دنيا چيز ديگرى ندارم؛ از اين خوب مواظبت كن.
نفر چهارم
روزى از جبهه به مرخصى آمده بود، شايد آخرين مرخصى اش بود. توى اتاق، دفترچه كوچكى را كنار ساك ناصر ديدم و از سر كنجكاوى آن را برداشته و خواندم.
مطالبش خصوصى بود و در دسترس ديگران قرار نمى داد. از ميان مطالب نوشته شده، دو مطلب جالب و تكان دهنده اى خواندم.
يكى اين كه نوشته بود: «شبى در جبهه خواب ديدم، بين برادران گردان تخريب براى شهيد شدن قرعه كشى مى كنند، قرعه به نام چهار نفر درآمد كه نفر چهارمى من بودم...» و در ادامه نوشته بود: «هر سه نفر قبلى تا به حال به شهادت رسيده اند و فقط من باقى مانده ام.»
مطلب ديگر اين كه نوشته بود: «شبى در جبهه به جهت اين كه روز زياد فعاليت كرده بوديم، بيشتر خسته شده بودم. موقع خوابيدن در فكر بودم كه براى نماز شب بلند نشوم و خوابم برد. نزديكى هاى اذان صبح، موقع نماز شب بود، متوجه شدم شخصى مرا تكان مى دهد و مى گويد: بلند شو ناصر! بلند شو! وقت نماز است. يكدفعه هراسان بلند شدم به اطرافم نگاه كردم، از كسى خبرى نبود و فهميدم كه موضوع از چه قرار است.»
بزرگترين افتخار
زمانى كه برادر كوچك ناصر به شهادت رسيده بود، من و تعدادى از بچه هاى پايگاه مشغول بازى فوتبال بوديم كه ديديم ناصر با لباس بسيجى و ساك دستى در دست، از جبهه بر مى گردد. همه دست از بازى كشيديم و به طرف او به راه افتاديم. همه ناراحت و غمگين بوديم كه چه عكس العملى در برابر شهادت برادرش نشان مى دهد. سرمان را پايين انداختيم كه چگونه اين ماجرا را برايش تعريف كنيم و چطور شهادت برادرش را خبر بدهيم. در اين حال از ما پرسيد: شما را چه شده كه اين طور ايستاده ايد؟ يكى از بچه ها به ايشان گفت كه مروت شهيد شد.بدون هيچ عكس العملى گفت: به خاطر همين ناراحت هستيد؟ خدا را شكر كه شهيد شده و اين بزرگترين افتخار است. خوشا به حال او كه به شهادت رسيده است.

برگرفته از كتاب روايت عشق
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
 
پنج شنبه 25 آذر 1389  5:56 PM
تشکرات از این پست
nilooofar
دسترسی سریع به انجمن ها