0

كارت

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

كارت

صادقى پوتين هايش را پوشيد، بندهايش را سفت گره زد و تفنگش را برداشت.
مى رفت جاى من كه دندان درد داشتم نگهبانى بدهد. موقع رفتن چشمش افتاد به كارتى كه كنار شهيد سرپرست بود صادقى خم شد كارت را برداشت و گذاشت توى جيبش. شهيد سرپرست متوجه شد. دفتر خاطراتش كه دستش بود را ورق زد و متوجه شد كه كارتش نيست.

نگاهى به صادقى انداخت و گفت:


-از كجا آورديش؟


صادقى خنديد، دم سنگر ايستاد.


-پيدايش كردم.


- پسش بده! مال منه.


دستش را دراز كرد طرف طرقى.


صادقى دستش را گذاشت رو جيبش: گفتم كه پيدايش كردم، نمى دم


-از لاى دفترم افتاده.


- علايى شاهده كه من كار تو پيدا كردم. مگه نه علايى؟


هر دو نگاه كردند. بلند خنديدن.


صادقى هم خنده اش گرفت. آمد طرف شهيد سرپرست نشست كنارش و گفت: حالا نميشه كارت تو يه بار پيش من باشه؟


شهيد سرپرست دفترش را باز كرد و خودكار را گرفت دستش و گفت: صحيح و سالم برش مى گردونى!


- يه ذره كثيف شده باشه. خودت مى دونى.


- قربون تو.


صادقى پيشانى شهيد سرپرست را بوسيد و از سنگر زد بيرون.


شهيد سرپرست مشغول نوشتن شد. من دراز كشيدم مى خواستم اگر شده بخوابم دندان درد نمى گذاشت مدتى گذشت تازه چشمهايم گرم شده بود كه صداى انفجار آمد. پريدم بيرون سنگر.


گلوله توپ درست خورده بود به سنگر نگهبانى صادقى و سنگر شده بود يك مشت خاك.


دنبال اثرى از صادقى مى گشتيم. خبرى نبود.


نشستم يك گوشه و سرم را گرفتم ميان دستهايم . صداى شهيد سرپرست آمد.


-چى شده ؟


- ايستاده بود جلوم.


-تقصير من بود. اگه جا مونو عوض نمى كرديم...


-بغضم تركيد. شهيد سرپرست سعى مى كرد آرامم كند كه صداى صادقى آمد.


-بچه ها بچه ها، ببينيد!


كارت را گرفته بود جلوى چشمهايمان


- جونمو نجات داد. همين كارت


- ايستاده بودم همين جا


اشاره كرد به محل اصابت گلوله توپ


- خواستم دوباره كارتو ببينم كه باد آن را برد، رفتم دنبالش كه صداى انفجار آمد.


كارت را از صادقى گرفتم و نگاهش كردم روى آن نوشته شده بود «ياصاحب الزمان ادركنى»



از خاطرات برادر مهدوى


تهيه و تنظيم: و.ص


ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان

پنج شنبه 25 آذر 1389  5:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها