0

با آفتاب در نبرد

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

با آفتاب در نبرد

آغاز جنگ يكى از حساس ترين زمان هاى نبرد بود چون خيلى از افراد اميد به پيروزى نداشتند و اكثرا با ياس و نااميدى به اوضاع نگاه مى كردند. زيرا دشمن موفقيت هايى در ميدان هاى نبرد به دست آورده بود و شعارهايى مى داد كه سه روزه يا يك هفته اهداف را تصرف مى كنيم، و از طرف ديگر عدم موفقيت هايى كه در ميدان هاى نبرد مى ديديم همه اينها مايوس كننده بود لذا اين وضعيت براى بچه ها زمان حساسى بود.
در آن زمان مقام معظم رهبرى در ميدان هاى نبرد حضور پيدا كردند و با خط دهى به نيروها و حمايت از گروه هاى پارتيزانى و چريكى به رزمندگان روحيه و توان مى بخشيدند. وقتى كه يك رزمنده پاسدار و يا ارتشى و يا بسيجى مى ديدند كه «آقا» در اهواز و در ميدان هاى نبرد از نزديك جنگ را اداره و كنترل و هدايت مى كند اهميت كار و ضرورت حضور در ميدان هاى نبرد و دفاع از انقلاب و اسلام را بيش از پيش لمس مى كرد و به خودى خود روحيه مى گرفت و تقويت روحى مى شد و براى دفاع از انقلاب جان فشانى مى كرد. در آغاز جنگ بچه هاى رزمنده و انقلابى واقعا غريب و تنها بودند و اين به خاطر عملكرد و طرز تفكر بنى صدر، رييس جمهورى وقت و همفكرانش بود. در آن وضع و اوضاع واقعا حضور «آقا» و كسانى همچون شهيد چمران باعث قوت قلب بچه ها بود.
آقا كه خود سلاح به دست گرفته بود و پاى در جبهه گذاشته بود علاوه بر شركت در كارهاى چريكى و ضربه به دشمن به امور بچه ها و سازمان دهى فكر مى كرد و در جهت حل مشكلات آنان قدم برمى داشت. ما در منطقه «دب هردان» در ميان جنگل هاى مقابل كارخانه نورد مستقر بوديم كه تا اهواز اقلاً ده، دوازده كيلومتر فاصله داشت. چهل روز از جنگ گذشته بود كه به اتفاق شهيد رستمى يك طرح عملياتى آماده كرده بوديم و براى اجراى آن به يك سرى امكانات احتياج داشتيم لذا به اهواز رفتيم تا با مسوولان صحبت كنيم و طرح خود را به تصويب برسانيم و امكانات بگيريم. شهيد والامقام تيمسار فلاحى طرح ما را ديدند و سوال كردند كه: الان چه چيزهايى در اختيار داريد؟ ما گفتيم: تعدادى اسلحه «ام يك» و «برنو» و مقدار كمى هم فشنگ.
همين جا از ايشان درخواست اسلحه و مهمات كرديم ايشان فرمودند: «به خدا قسم، بنى صدر به من دستور داده كه يك پوكه هم به شما ندهم، اگر بخواهيد من مى توانم بخشنامه اش را هم به شما نشان بدهم. خود شهيد فلاحى وقتى اين طرح و برنامه و آمادگى بچه ها را ديد شيفته شد و قصد پشتيبانى و همكارى داشت اما براى عدم همكارى به او بخشنامه شده بود ولى ما مصر بوديم كه طرح مان اجرا شود؛ لذا يك روز گفتند قرار است بنى صدر به منطقه بيايد. براى ديدار و حرف زدن با او در مورد طرح به اهواز رفتيم بعد گفتند كه انديمشك است. به آنجا رفتيم سه چهار ساعت پشت در ايستاديم كه خواسته مان را بگوييم، پاسخ ندادند حتى اجازه ندادند كه داخل برويم و با وى حرف بزنيم.
فقط يك سرهنگ بود كه نشست و با ما حرف زد و قرار شد كه برود با بنى صدر صحبت كند و نتيجه اش را براى ما بياورد، رفت و بعد از يك ساعت برگشت و گفت: بنى صدر نظرش اين است كه عمليات در اين منطقه هيچ فايده اى ندارد و بايد آن منطقه را هم كه هستيد تخليه كنيد. ما مايوسانه برگشتيم و در اهواز خدمت آقا رسيديم كه در مقر استاندارى بودند. ايشان با آغوش باز ما را پذيرفتند و فرمودند: «طرح بسيار خوبى است ولى در جناحين آن برادران ارتش به شما كمك كنند. بعد دستور دادند كه امكانات و مهمات و غذا و پوشاك براى ما در نظر بگيرند. باز براى تاكيد بيشتر نظر ايشان را خواستيم فرمودند: هدف دشمن تصرف اهواز و آبادان و نيز تصرف كامل خرمشهر و كلا غرق كردن مناطق جنوب است و اگر ما اينجا را تخليه كنيم به اهداف دشمن كمك كرده ايم. پس ما بايد هر طور كه شده با چنگ و دندان و نفر به نفر بجنگيم و دشمن را مايوس كنيم. سپس فرمودند: «من الان مى خواهم به آبادان بروم و پاى طرح هاى عملياتى آبادان بنشينم تا بتوانيم آنجا را از محاصره بيرون آوريم شما هم كه اينجا هستيد با تمام تلاش تان كار را دنبال كنيد و من هم از شما پشتيبانى مى كنم. «در واقع يكى از عوامل عمده شكست حصر آبادان حضور «آقا» و تقويت روحى رزمندگان توسط ايشان بود.
هر يك از فرماندهان و رزمندگان هر زمان كه مى خواستند به راحتى مى توانستند با ايشان صحبت كنند و طرح هاى خود را مطرح نمايند. استراتژى آقا اين بود كه ما در آبادان و خرمشهر و اهواز بمانيم و با چنگ و دندان دفاع كنيم اما بنى صدر و همفكرانش استراتژى شان اين بود كه از اين شهرها عقب نشينى كنيم و روى ارتفاعات تنگه فنى و زاگرس مستقر بشويم يعنى تحويل تمام منطقه جنوب به دشمن. مى گفتند كه: زمين بدهيم و زمان بگيريم. اما «آقا» و در راس همه، حضرت امام به خوبى مى فهميدند كه ما نبايد به دشمن زمين بدهيم و حتى براى حفظ يك متر آن بايد بجنگيم ، اتفاقا بعدها هم ديديم كه تمام كارشناسان سطح بالاى نظامى دنيا كه صدام را كمك مى كردند و به او فكر مى كردند در عمليات هاى فاو، كربلاى ۵ و ديگر عمليات هاى داخل خاك عراق، نظرشان اين بود كه عراق بايد براى حفظ يك متر زمين خود هم تلاش كند و هيچگاه به راحتى عقب ننشيند حتى مى ديديم كه حاضر بود يك لشكر را براى يك قسمت، فدا كند. اما بنى صدر و همكارانش از روى ترس و جبن مى خواستند كه سخاوتمندانه زمين ببخشند اما انديشه آقا و نيروهاى همفكرش باعث شد كه از وجب به وجب اين خاك دفاع شود.
همين مقاومت ها و عمليات هاى چريكى و ضربه هاى پى درپى نمى گذاشت كه دشمن با خيال آسوده جا خوش كند و زمينه ساز عمليات هاى بزرگ و افتخارآفرينى چون فتح المبين و بيت المقدس و سرانجام آزادى همه زمين ها و شهرهاى ما از لوث وجود دشمن شد. مقطع حساس ديگرى كه آقا از نزديك در جبهه حضور يافت اواخر جنگ بود كه دشمن باز به هوس حمله به مرزهاى ما افتاده بود و به يارى منافقين و كشورهاى ديگر، دور تازه اى از حمله ها را آغاز كرده بود و شعارهاى پوچى سر مى داد در اين هنگام آقا از حضرت امام اجازه گرفتند و با يك پيام تاريخى با ائمه جمعه سراسر كشور همه آنان را به حضور در جبهه فرا خواندند. همين حضور وضعيت جبهه ها را تغيير داد چون من خود شاهد بودم كه «آقا» در جنوب، يگان به يگان، قرارگاه به قرارگاه، گردان به گردان راه مى رفتند و با سرباز، بسيجى، پاسدار، ارتشى، فرمانده، غير فرمانده مى نشستند و زانو به زانو صحبت مى كردند و در آنها روح نشاط و پايدارى به وجود مى آوردند و ديديم كه در اثر همين دفاع هاى مردانه رزمندگان اسلام صدام مجبور شد كه بعد از هياهوها و گردوخاك هاى زيادى، آتش بس را بپذيرد و در رسيدن به اهدافش ناكام بماند.
اوايل جنگ ما در منطقه «دب هردان» بوديم. روزى داشتم به خط مى رفتم در مسير جاده خرمشهر -اهواز از كارخانه نورد كه رد مى شدى اولين جايى كه جنگل شروع مى شد خط ما بود و دشمن تقريبا يك كيلومترى آن طرف تر بود. آن زمان لشكر ۹۲ در همان مسير آرايش گرفته بود و يكى دو مرتبه هم عمليات كرده بود. خط ما دست راست آن جاده بود و برادران ارتشى دست چپ بودند، من با لندرور در حال رفتن بودم، از ماشين «آقا» سبقت گرفتم بعد شناختم كه «آقا» در ماشين است. ايشان رفتند و به پشت خاكريز خودى پيچيدند. از آن طرف به جلو خط خودى نبود و خط دشمن بود خاكريز ما كنار يك جوى آب قرار گرفته بود لشكر ۹۲ هم پشت سر ما مستقر شده بود. وقتى شناختم كه آقا هستند رفتيم و خودمان را قاطى كرديم در سمت چپ جاده حدود پانصدمتر كه به جلو مى رفتى يك مقدار نسبت به اين طرف بلندتر بود آقا آمدند آنجا و رفتند بالا و منطقه را ديد زدند بعد پايين آمدند و سنگر به سنگر با برادران ارتشى احوالپرسى كردند به حدى كه ما خسته شديم و رفتيم.
اين گذشت و بعد از چند روز يك روز صبح كه از خواب بيدار شديم ديديم كه يك نفر در خط ما در حال قدم زدن است. من فكر كردم آقاى فراهانى و دو سه نفر ديگر هستند، (آن زمان افسرى بود به نام سروان فراهانى از برادران شهربانى - نيروى انتظامى فعلى - كه آدم بزرگوارى بود) من فكر كردم دوستان سروان فراهانى هستند، لذا به سراغشان نرفتم و گفتم: حتما همان برادران شهربانى هستند، خودشان به سنگر ما مى آيند من همينجورى رفتم توى سنگر و مشغول كارهاى خودم بودم كه يك مرتبه شهيد عمرانى كه يكى از بچه هاى نيشابور بود پسر شيرينى بود حرف «شين» را هم نمى توانست بگويد و «سين» مى گفت مثلا شوشترى را سوسترى مى گفت ما گاهى با او شوخى مى كرديم و مى گفتيم مقاله بخوان مقاله اى تهيه مى كرديم كه شين زياد داشته باشد خلاصه شهيد عمرانى گفت: آقاى سوسترى، آقاى سوسترى «آقا» دارند به سنگر ما مى آيند آقا به سنگر ما آمدند يك اسلحه كلت به كمرشان بسته بودند و در ماشين هم يك اسلحه قنداق تاشو «ژ ۳» داشتند، آمدند توى خط و متفكرانه قدم مى زدند، بعد فرمودند اين جايى كه شما مستقر هستيد بسيار جاى حساسى است مواظب باشيد كه از سمت راست دور نخوريد و بعد دستوراتى ديگر به ما دادند و يك سرى اطلاعاتى از ما خواستند و رفتند. از سوى آقا آمدند و گفتند كه فردا ما مى خواهيم برويم منطقه سمت راست شما را ببينيم، رفتيم آقا اسلحه اى روى دوششان بود رفتند داخل سنگرها و سركشى و بازديد كردند بعد از آن ديگر من نمى گذاشتم آقا از سنگر ديده بانى جلوتر بروند. مى دانيم كه قاطعيت و شجاعت يك خصيصه درونى است كه به تدريج در انسان رشد مى كند و در فرازهاى حساس و بحرانى خود را نشان مى دهد. شجاعت و قاطعيتى كه ما از آقا مى ديديم واقعا براى ما درس آموز بود.
براى نمونه ما همزمان با عمليات والفجر ،۱۰ عمليات بيت المقدس ۳ را در منطقه ماهوت سليمانيه دنبال مى كرديم. ايشان آمده بودند در قرارگاه، ما خدمت ايشان رسيديم در همان جا مشكلات و نارسايى هايى كه در منطقه بود خدمتشان عرض كرديم ايشان در قرارگاه تاكتيكى سپاه در منطقه والفجر ۱۰ در زير برد توپخانه و ادوات نيمه سنگين دشمن نشسته بودند، گاهى هم اطرافشان بمباران مى شد و گلوله مى خورد سنگرشان هم سنگر درستى نبود و فضاى خوبى نداشت در آنجا نشستند و گزارش هاى ما را مى شنيدند من آنجا پيشنهاد كردم حالا كه اين جا عمليات به نتيجه رسيده و آنجا هم ما مشكلات داريم و عقبه هاى بسيار بدى داريم اجازه بدهيد مقدارى از محور سليمانيه عراق و ارتفاعات قلاغو و گوجار عقب نشينى كنيم، چون ارتفاعات بسيار صعب العبور و برف گير و سردى دارد ما هم از رودخانه هاى متعددى رد مى شويم (رودخانه هاى چومانه كلاسه) و دشمن هر لحظه عقبه هاى ما را كه پل درست كرده ايم مى زند.
واقعا براى ما هم سخت است ولى ايشان فرمودند: «شما به هر قيمتى كه شده بايد آنجا حضور داشته باشيد و حتى روى يك تپه دست گذاشتند و فرمودند بايد اين تپه حفظ شود. با اين كه من فرمانده ميدان و فرمانده قرارگاه آنجا بودم و از نزديك با تمام مسايل جزيى سر وكار داشتم ايشان به طور دقيق از روى نقشه روى آن تپه دست گذاشتند و گفتند بايد اين تپه حفظ شود و در ادامه فرمودند: اگر شما اين تپه را از دست بدهيد كل خط دفاعيتان متزلزل مى شود پس اگر مى خواهيد مجددا به ارتفاعات قلاغلو و گوجار برسيد اين نقاطى را كه الان هستيد چنانچه از دست بدهيد ديگر نمى توانيد اين هدف را دنبال كنيد و دشمن صددرصد بر شما تسلط پيدا مى كند. من مجددا گزارش را طور ديگرى تنظيم كردم كه اجازه بدهند عقب نشينى كنيم چون براى ما خيلى سخت بود و پشتيبانى برايمان سنگين بود و باز ايشان مجددا فرمودند: مشكل شما با عقب نشينى دو تا مى شود و اين گزارش را كه شما مى دهيد به نوعى پيشنهاد مى دهيد كه بياييم روى آن تپه يعنى عقب نشينى، ولى اگر مى خواهيد سليمانيه را دنبال كنيد اين عقب نشينى اين هدف را تامين نمى كند و باز تاكيد كردند به حفظ آن تپه و گفتند اين را بايد محكم نگه داريد و از اينجا هست كه شما مى توانيد براى هدف بعدى گام برداريد و البته ما را راهنمايى و متقاعد كردند و فهميديم كه نظر ايشان درست است و به همان عمل كرديم و تا روزهاى آخر درواقع براى ما راهگشا بود.

راوى: سردار اميرحيات مقدم
تنظيم: احمد معمارى
منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
پنج شنبه 25 آذر 1389  5:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها