در ميان غبار، مردان و زنان درپى شهدا مى رفتند. گرما صورت ها را گل انداخته و قطره هاى عرق و اشك در غبار صورت ها، شكلك هاى گوناگون ساخته بود. مى خواهم خود را به شهدا برسانم. صف در صف تشييع كنندگان مانع ام هستند. بغضم مى تركد و دستم را به سوى آن پنج شهيد بلند مى كنم:
- خدايا، دست ما را هم در دست شهدا بگذار. باشد كه ما هم عاشورايى شويم. شهدا مى روند و من جا مى مانم. مزه اشك، گرم و شور، تشنه تر از قبلم مى كند.
دقايقى مى گذرد. حالا پنج شهيد گمنام در شهرمان كرمان آرام گرفته اند. با آرامش آن ها من هم به آرامش مى رسم. برمى خيزم و پيش مى روم. غبار جمعيت فرونشسته، اما هياهوى تشييع كنندگان هنوز از دور دست شنيده مى شود:
- اين گل پرپر از كجا آمده
از سفر كرب و بلا آمده...
جمعيت زيادى در محفل شهدا جمع شده بودند. چشم ها گريان بود و حاج رضا نبوى مداح، جماعت را تا صحراى كربلا برده بود كه ناگهان جوانى از ميان مردم برخاست. دو صف جلوتر از من بود اما مى ديدم كه دستهايش مى لرزد. ديدم پيرمردى كه كنارش بود، پايش را كشيد اما او سر بالا آورد و گفت:
- ببخشيد حاج آقا كه خواندنتان را قطع كردم. من حرفى دارم كه اگر الان نگويم، مطمئنم دير خواهد شد.
چشم ها به سوى او چرخيد. صداها بالا گرفت.
- چرا مجلس شهدا را به هم مى زنى؟!
- گمانم براى اين كار پول گرفته!
جوان كه پيراهن مشكى رنگ و رو رفته اى به تن داشت، سر تكان داد و دستهايش را بالا آورد.
- تو رو به خدا بگذاريد حرفم را بزنم!
حاج رضا نبوى مردم را ساكت كرد. جوان ادامه داد:
- مدتى است كه گرفتارم. به هر درى زدم، نااميد برگشتم. وقتى خبر آوردند كه امروز پنج شهيد گمنام را به شهرمان مى آورند، گفتم بروم و در مراسم تشييع آن ها شركت كنم. همانطور كه شهدا را مى بردند، به زحمت خود را به زير تابوت يكى از شهدا رساندم. فشار جمعيت خيلى زياد بود. همان موقع ناله ام بلند شد. گفتم: مهمون هاى غريب شهرمون، مى دونم كه حقيد اما مى خواهم اين را به من ثابت كنيد. شما در خونه خدا واسطه من بشويد تا از اين وضعيت نجات پيدا كنم.
در همين حال بودم كه فشار جمعيت مرا از زير پيكر شهيد كنار زد. به خانه برگشتم تا بعد از استراحت به اين جا بيايم تا همراه شما در مراسمى كه براى شهدا گرفتيد، شركت كنم. تا دراز كشيدم، از خستگى خيلى زود خوابم برد. در عالم رويا ديدم، جوان زيبا و خوش قد و قامتى آرام آرام به طرفم مى آيد.
همانطور كه مى آمد، مرا هم به اسم صدا مى كرد. بعد گفت: مرا نمى شناسى؟ گفتم نه آقاجان. گفت: من همان شهيدى هستم كه امروز زير جنازه اش با او درد دل كردى و خواستى كه حقانيتش را به تو ثابت كند. من آمدم به تو بگويم كه خواسته ات برآورده مى شود، اما دوست دارم تو هم كارى براى من بكنى. گفتم هر چه بخواهى آقاجان انجام مى دهم. چشم به اطرافم چرخاندم. همه گريه مى كردند. صداى بلند گريه حاج رضا هم در فضا طنين انداز مى شد.
جوان ادامه داد:
- شهيد به من گفت: به مادرم كه در اهواز هنوز چشم به راه آمدن من است و هر صبح مقابل خانه را آب و جارو مى كند، بگو كه من شهيد شدم و ديگر برنمى گردم.
خود را به جوان رساندم. مى لرزيد و مى گفت: دست عرق كرده اش را فشردم. سر پايين آورد و در من خيره شد.
حاج رضا گفت: من از شما برادر عزيز خواهش مى كنم كه نزديك من بياييد. مى خواهم با نشانه هايى كه شما مى دهيد، با بنياد شهيد خوزستان تماس بگيرم تا آن ها با پرس و جو اين قضيه را هر چه زودتر روشن كنند.
برخاستم و همراه جوان از لابه لاى مردم خود را نزديك حاج رضا رساندم. در راه كه مى رفتيم، دست هاى گرم مردم به سر و روى جوان كشيده مى شد.
حاج رضا تلفن همراهش را بيرون آورد و تماس گرفت. صداى او را همه مى شنيدند. چند دقيقه در اشك و ناله مردم سپرى شد تا سرانجام حاج رضا تلفن را از كنار گوشش پايين آورد. دستش بر شانه جوان نشست، گفت:
- خدا رو شكر كه اين بار حقانيت شهدا نه براى اين جوان بلكه براى همه ما آشكار شد. الان از اهواز به من خبر دادند كه بچه هاى بنياد شهيد با مشخصاتى كه به آن ها دادم، به در خانه آن شهيد رفتند. همه چيز درست بوده، حتى رنگ در خانه شان را هم اين جوان درست گفته. آن ها وقتى در خانه را زدند، مادرش به كنار درآمده و گفته: از جگرگوشه ام برايم خبر آورديد...
حاج رضا ديگر نتوانست ادامه بدهد. صداى ناله جمعيت اوج گرفت. محفل شهدا، صحراى كربلا شده بود. شهدا مديحه سرايى مى كردند و مردم بر سر و روى مى زدند. همراه جوان با آن ها همناله شدم. حس كردم حالا من هم عاشورايى شدم.
اصغر استاد حسن معمار
منبع: ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان