0

شمعدانى هاى سبز

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

شمعدانى هاى سبز

زن با شكم پيش آمده اش ايستاده بود پاى پنجره و پيراهنش هى باد مى خورد روى گلدان تازه گل كرده شمعدانى. ظرف آبى را خالى كرد پاى ساقه هاى نازك و سبز، دستى كشيد روى دانه دانه برگ ها و بعد آرام آرام دستش را برد روى شكم پيش آمده اش.
زن ناگاه به ياد آن روز افتاد،همان روزى كه برادرش گلدان را برد سمت او و گفت كه اين كودك خودم است. تازه قلمه زده ام او خنديده بود و گفته بود كه مرا چه به گل و گلدان. برادرش هم با اخم گفته بود كه اين مال تو نيست، فقط مال مسافر كوچكى است كه توى راه دارى. شايد موقعى كه نورسيده بيايد، دايى اش اين جا نباشد، شايد هم اصلاً برنگردد. او لب ورچيده بود و گريه كرده بود.
برادرش هم طاقت نياورده بود. ساك را زمين نگذاشته، برگشته بود دم در و گفته بود، مادرمان گفت: از مريم خداحافظى كن، دلش نازك است. و او به گريه افتاده بود و برادرش پيشانى او را بوسيده و گفته بود: دايى اش آرزو دارد كاكل زرى را ببيند. او خنديده بود و پسر از او دور شده بود. زن صدايش كرد: محمد كاظم.
پسر برگشته بود و زن رك گفته بود: «با اين لباس خاكى چقدر مرد شده اى. پسر داشت بال در مى آورد.
زن هنوز آن روز را فراموش نكرده، آرام دستى كشيد روى شكمش، برگ هاى شمعدانى همه كوچك بودند مثل پسر.
***
بچه توى بغل مرد ونگ مى زد. زن تا پايش را گذاشت توى خانه، چشمش خشك شد پاى پنجره روى شمعدانى هايى كه در نبودنش خشك شده بودند. محكم توپيد به روى مرد: «اى بى وفا چهار روز كنج مريض خانه بودم...»
تكيه اش خورد به ديوار و كف خانه نشست، مرد بچه قنداق شده را ولو كرد روى زمين، يك مشت آب خالى كرد. روى صورت زن، زن به حال آمد و چشم هايش خيره شد روى برگ هاى شمعدانى كه مثل صورت محمد كاظم بودند. مرد ظرف آب را خالى كرد پاى گلدان. ساقه شمعدانى لرزيد و يك دانه برگ زرد افتاد روى صورت بچه. جاى برگ روى ساقه انگار داشت سبز مى شد. كاكل زرى با خودش مى خنديد.
پنج شنبه 25 آذر 1389  4:59 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها