مشغول ساختن سنگر فرماندهى بوديم، با چند نفر از بچه هاى سرباز وظيفه و تعدادى از بچه هاى بسيجى و سپاهى. حميد(۱) يكى از بچه هاى بسيجى هم آنجا بود. همينطور كه گونى ها را روى هم مى گذاشت يكباره گفت:
«نمى دانم آيا تمام شدن اين سنگر را مى بينم يا نه»، من(۲) با آرامش و خيلى خونسرد با لحنى آميخته به خنده گفتم: اين ديگه چه حرفى است، همين الان چند تا از اين گونى ها را روى هم مى گذاريم و تمام مى شود. به آرامى يك گونى روى گونى قبل گذاشتم. حميد به آرامى نگاهم كرد و جواب داد: نه مشخص نيست، شايد سقف اين آسايشگاه را نبينيم، در همين گفت و شنود بوديم كه يك خمپاره در صد مترى ما به زمين نشست. همه خوابيدند بعد از چندى همگى بلند شديم و مشغول گرفتن گرد و خاك از سر و صورت و لباس هايمان شديم كه ناگهان متوجه شدم كه او هنوز بلند نشده، زير بغلش را گرفتيم و بلندش كرديم. وقتى بلندش كرديم آن وقت معناى حرف هاى لحظات قبل او را فهميدم. يك تركش خمپاره درست به شاهرگ حميد خورده بود و او شهيد شده بود. حميد نظرى نه اولين شهيد جنگ بود و نه آخرين، اما او هم مانند هزاران شهيد دشت هاى خون و آتش، بوى شهادت را كه مى گويند نزديك ترين بو به بوى بهشت است استشمام كرده بود.
پى نوشت:
۱- شهيد حميد نظرى ۲- حسين فخرآبادى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان