0

فصل سرد

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

فصل سرد

هميشه تنهايى دم غروب آزارم مى‌دهد. چشم‌هايم را مى‌‌بندم و مى‌بينمش؛‌انگار ميان آسمان و زمين ايستاده است. نگاهى به اطراف مى‌اندازم. چشمانم به اشک مى‌نشيند.
اولين قطره‌ اشک روى گونه‌ام و سپس روى دستانم مى‌غلتد؛ دستان لاغر و درهم گره‌خورده‌ام. مى‌‌خواهم لب وا کنم که حس شورمزه اشکم حرکتى در من به وجود مى‌آورد؛ محکم‌تر و مصمم مى‌گويم:‌”يعنى همين”. گرماى آفتابى که حال آخرين نگاه‌هايشان را جمع کرده بود و جايش را به غروب به خون نشسته داده بود، صورتم را مى‌خراشيد. خدايا، ديگر بريده‌ام، کم آورده‌ام. فقط همين‌ها را فرياد مى‌کنم. نمى‌دانم رويا بود، خواب بود يا...، هرچه بود براى لحظه‌اى آرامم کرد. خدايا چه کنم ديگر طاقت دورى‌اش را ندارم. دلم مى‌لرزد. اين روزها مدام همين حالت را دارم. از قيافه‌ام همه چيز را مى‌شد حدس بزنند. آن‌قدر بچه‌گانه رفتار مى‌کردم که حتى مادر پيرم هم شستش خبردار شد. از روزى که او را ديدم انگار قلبم تندتر مى‌زند. انگار منتظرم کسى از در بيايد و من به او لبخند بزنم و او... عجب حرف‌هايى مى‌زنم. خلاصه چشم که دوختم اولين بار لبخند کمرنگ و شيرين در چهره‌‌اش موج مى‌زد. چهره‌اش ديدنى بود. شايد براى من اين‌قدر جذاب بود که البته مطمئن بودم که اين طور نيست. حرف نمى‌زد يا اگر چيزى مى‌گفت خلاصه و کم بود. يادم مى‌آيد که اولين بار دلم مى‌خواست با او بيشتر قدم بزنم تا با او بودن را بيشتر حس کنم با همان شيطنت‌هاى زنانه‌ام به او مى‌فهمانم که خواهانش هستم و من فقط سکوت او را مى‌ديدم. نمى‌دانم شايد انتظار بعد از آن آشنايى فايده نداشته باشد اما من منتظر خواهم ماند.‌
روى ايوان باد سردى مى‌وزيد و صورتم را نوازش مى‌داد. نوازشى همراه با سوزش سطحي. هوا سرد شده است و من همچنان چشم به راه او مانده‌ام.
نسيم موهايم را پريشان مى‌کند و من خوشم مى‌آيد از اينکه باد موهايم را پريشان مى‌کند و همچون شلاقى آن را توى صورتم و تا انتهاى گردن کشيده‌ام مى‌زند. شمعدانى‌هاى روى ايوان را آب داده‌ام و آب از زير گلدان‌ها راه کشيد. بوى شمعدانى همه فضا را پر کرده و من اين بو را خيلى دوست دارم. لبخند نرم روى لبانش تجسم همه خوبى‌ها بود و من هنوز در قاب نگاهم تصوير او را مقدس نگاه داشته‌ام. يعنى چرا از من خوشش نيامده؟! من که سنگين برخورد کردم؛ فقط عشق نه چيز ديگر... حالا ديگر بال پرواز گرفته‌ام و در گرد و خاک خاطرات گذشته‌ام گم مى‌شوم که صدايى مرا به خود مى‌آورد. چادر سفيد گلدارم را که روى نرده‌هاست بر مى‌دارم و سرم مى‌کنم. مادر پيرم از پنجره سرش را بيرون مى‌آورد. آتيش پاره، موهاتو بپوشون. من هم مى‌خندم و صورتم را محکم مى‌گيرم. در را باز مى‌کنم. عقده دلتنگى‌ام سرباز مى‌کند. باورم نيست که او در برابرم ايستاده، گونه‌هايم به قطرات اشک شوق‌تر مى‌شود. آرام مى‌گيرم يا نه دلهره دارم. حالم را نمى‌فهمم. دلم براى ديدنش لک زده بود و او حال روبه‌روم بود. با همان اندام درشت و مردانه و همان صورت و همان چشمانى که دلم را برده بود، با حيا سرش را پايين انداخت؛ مادر منزل تشريف دارن.
و من عروسى کردم. با همان که مى‌خواستمش. با او که سوختگى صورتش آن‌قدر او را کريه کرده بود که هيچ‌کس قادر به نگاه کردن به او نبود. اما من عاشقش شدم. مادر با همان دلواپسى‌اش تن به ازدواج من با او داد. توى امامزاده بوى خوشى پيچيده بود. کنارش که نشستم، داغى بدنش را حس کردم. همه عشق را با تمام وجودم احساس کردم؛ باورم نمى‌شد. همه نگاهمان مى‌کردند و من غرق در نگاه‌هاى او بودم. روى علف‌هاى آب خورده نشستم. درست مثل بچه‌ها دستش را کشيدم و کنارم نشست، نگاهش کردم و او فقط سکوت کرده بود. گفتم: “نگاهم را نمى‌بيني” گفت: “بله” گفتم: “من پر از ترانه مى‌شوم، پر از عشق و تو؟!” و فقط صدايى را شنيدم که گفت: “درست مثل اين هوا پاييزى‌ام” و من خنديدم و گفتم: “اين چه حرفيه؟! من دلم به انتظار تو زخم برداشت. پس حالا مرهم زخم‌هاى عاشقى‌ام باش نه... ميان حرفم گفت: “چرا با من ازدواج کردي؟” گفتم: “عشق” گفت:‌ “نه، ترحم” گفتم: “نه هيچ‌وقت به آن فکر نکردم. من در تو يک روح بلند و پاک ديدم و فقط عاشقت شدم.”‌و او فقط سکوت کرده بود و من از سکوت خسته شدم، گفتم: “صدام بزن. سرت رو روى شانه‌هاى استخوانى‌ام بگذار تا برات از خودت بگم.”‌خنديد و گفت: “تمام اشک‌ها و بغض‌هاى فرو خورده‌ام فداى يک نگاه تو” و من بغضى را که در گلويم پيچيده بود رها کردم. آن‌قدر اشک ريختم و بلند هاى هاى کردم که هر که توى حياط امامزاده بود نگاهم کرد و مرا و او را به يکديگر نشان داد.
شکسته‌هاى گلدان را که در زير نور خورشيد برق مى‌زدند، از لاى خاک‌ها جدا کردم و دستانى با رگ‌هاى برآمده از درد را مى‌ديدم که حال ديگر خيلى خسته شده‌اند، خودم را در پناه ديوار تکيه مى‌دهم، دلم مى‌خواهد از جايم بلند شوم و روى تخت، خودم را ولو کنم. ديگر زمستانى در راه‌ست و نرم نرمک برف از آسمان گاه گاهى مى‌بارد. او خسته است و درد امانش را بريده. ديگر وقتى عصبانى مى‌شود، هيچ چيز را اطرافش نمى‌بيند. مى‌دانم دست خودش نيست. از شيشه پنجره توى اتاق را نگاه مى‌کنم، صداى سرفه‌هايش را مى‌شنوم. سعى مى‌کنم بلند شوم. صداى مادرم توى گوشم مى‌پيچد که آن روزها مى‌گفت: “خودت را به سرنوشت سپردي. دختر، اشتباه نکن.” نه فحش داده بود نه جيغ کشيده بود، اما همه حرفش را زده بود. بلند مى‌شوم و جلوى در اتاق که مى‌رسم مى‌بينم به نماز ايستاده. خيلى دلم به حالش مى‌سوزد؛ آن‌قدر که درد خودم را فراموش مى‌کنم. سلام نمازش را مى‌دهد. نگاهم مى‌کند. لبخند مى‌زند و من هم به او مى‌خندم. نزديکش که مى‌روم نگاهم مى‌کند. من نمى‌دانم خوبى‌ات را چطور جبران کنم. مى‌گويم: “فقط به هيچ چيز فکر نکن. داروهايت را مصرف کن و پسر خوبى باش.” و او تسبيح را ميان دستانش مى‌چرخاند و ذکر مى‌گويد و من او را با خلوتش تنها مى‌گذارم. کنار پنجره مى‌روم. تکه‌هاى ابر همه آسمان را پوشانده‌اند و دانه‌هاى برف مى‌بارند و سوز سردى از لاى پنجره توى اتاق مى‌پيچد و من بى آنکه بخواهم مى‌لرزم. لحظه‌اى بعد روبرويش مى‌نشينم. چاي، يک چاى داغ ميل داري؟ او با تشکر آن را قبول مى‌کند.
دکتر عکس‌ها را ورانداز مى‌کند و نسخه‌هاى ديگر و داروها را چک مى‌کند. هنوز اميدوارم...
و او به دکتر مى‌گويد: “چطور مى‌توانم خوب شوم؟ يعنى منظورم اين است که صورتم بهترمى شود؟” سرفه ميان حرفش از سينه دردناکش خارج مى‌شود و دکتر دور از چشم او سرى تکان مى‌دهد. مى‌دانم فايده‌اى ندارد؛ صورت او به همان شکل خواهد ماند. مى‌گويم: “تو براى من زيبايي. خوبى و مهربان. مرد زندگى‌ام هستي.” مى‌گويد: “مى‌خواهم از اين وضع دربيايم.” مى‌گويم: “من تو را همين‌طور خواسته‌ام، نه جور ديگر يا با شکل ديگري.” مى‌گويد: “به خاطر تو” مى‌گويم: “تو غصه مرا نخور، من هميشه دوستت خواهم داشت.” از همه صورتش تنها نگاه زيبايش پيداست که کنار پنجره ايستاده و نمى‌دانم به چه فکر مى‌کند. فقط يک چيز را مى‌دانم که در همين قاب چوبى پنجره- که شيشه‌اش ترک خورده- همه فکر و ذهنم را مى‌خواند.
کنار حوض آبى توى حياط مى‌ايستم. دست‌هايم را روى لبه‌هاى حوض مى‌گذارم و صورتم را در آب آبى حوض مى‌برم؛ خنک که مى‌شوم وقتى که ديگر هوا ندارم براى تنفس، صورتم را بيرون مى‌آورم. بهار از راه رسيده و درخت پير توى حياط پر از نارنج شده است.
او ايستاده است و مرا تماشا مى‌کند. دخترانم همچون بره‌هايى کوچک خود را در بازوان پهن و مردانه‌اش گم مى‌کنند و او محکم آنها را در آغوش کشيده است. صورتش را غرق بوسه مى‌کنند. گويى صورت سوخته و چروکيده‌اش اصلا به چشم نمى‌خورد. کاش هميشه کنارمان باشد و با تمام وجود مال ما باشد. وقتى با نگاهم به رويش مى‌خندم، آسمان مى‌تپد. نمى‌دانم، انگار باز مى‌خواهد باران ببارد و او دستانش را جلوى دهانش مى‌گيرد. سرفه مى‌کند؛ آن‌قدر که خون بالا مى‌آورد و من بى‌تاب مثل هميشه، مثل برق، خودم را به او مى‌رسانم. دخترکانم همچون مرغى سرکنده درست طبق معمول مى‌دانند که بايد خلوت کنند. ديگر هوش از سرم پريده، نمى‌دانم آب بياورم، قرصش را بدهم يا...
فقط بغض سنگينى گلويم را فشرده است و مى‌بينم که چشمان معصوم دخترانم به نم نشسته و بى‌صبرانه منتظرند تا باز آغوش پدر را تجربه کنند و من به وضوح مى‌بينم او سرش را ميان دستانش مى‌گيرد و من بغضم را قورت مى‌دهم و سرش را ميان دستانم مى‌گيرم. دستانم مى‌لرزند و من نمى‌توانم اين را از او پنهان کنم. نگاهش که مى‌کنم اشک پهناى صورتش را پر کرده است. لرزش بدنم را احساس مى‌کند. مى‌گويد: “خسته‌ام” و من مى‌‌گويم: “خجالت بکش، به خاطر من هميشه لبخند بزن به خاطر...”‌ميان حرفم مى‌گويد: “نه، ديگر بريده‌ام” و من دوباره در حالى که خنده و گريه‌ام با هم قاطى شده است، مى‌گويم: “هيچ‌وقت نخواه که من و دخترانم زجر بکشيم، پس محکم باش”
مدتى است دفتر خاطراتش همپايش شده است. مى‌نويسد، مى‌خواند، گريه مى‌کند، يا نه، هرچه مى‌کند انگار مثل هميشه نيست. بى‌قرار است. نگاهم مدام کنجکاوانه به اوست. همه زندگى‌ام شده او، او، او. دوستش دارم عجيب. خدايا اين عشق، عشق سوزناک بود که تنها قسمت من شد. در اتاق را که باز مى‌کنم، نشسته است روى تخت. مى‌گويم:‌”عزيزم، امروز داروهايت را نخوردي؟” مى‌گويد: “حالم رو به راه است. چرا نخوابيدي؟”‌مى‌گويم: “خوابم نمى‌برد.” کنارش که مى‌نشينم، دفتر را از روى پاهاى دراز شده‌اش بر مى‌دارم، بازش مى‌کنم و مى‌خوانم: “خون بود، آتش بود، عشق بود، گلوله بود، فشنگ بود،‌باروت بود، خاک تفتيده مجنون بود، حماسه بود.” مى‌گويم: “چقدر با اين خاطراتت ور رفتي؟”‌احساس سنگينى در پلک‌هايش کاملا به چشم مى‌خورد. خسته است و خوابش مى‌آيد. مى‌گويد:‌”اين روزها ياد جبهه کرده‌‌ام، ياد رفقا.” مى‌گويم: “باور کنم. همه‌اش همين است” مى‌گويد: “قول مى‌دهى ناراحت نشي؟” و قول مى‌دهم. از اين صورت از اين درد بى‌تاب شدم. تو و بچه‌ها هم به پاى من سوختيد و ساختيد. مى‌گويم: “اصلا خوشم نيامد. ما بارها بحث کرده‌ايم و مى‌دانى چه چيز ما را آرام کرده.” مى‌گويد: “يک بغض فرو خورده” و من با تمام عشق به او مى‌گويم: “من با مردى ازدواج کردم که هر روز، هر ساعت و هر ثانيه خدا را مرور مى‌کند و او مثل هميشه قشنگ‌ترين لبخندها را مى‌زند و من برايش جان مى‌دهم و نگاهم به قاب روى ديوار خشک مى‌شود و شعرى را که مدت‌ها پيش برايش نوشته بودم زير لب زمزمه مى‌کنم... و بى‌تو آسمان، تار و بى‌تو فصل سرد. ببين نگاه قلبم چه خسته است اى مرد!

مريم جهانگشته (ملهم از خاطرات ايثارگران خراسان رضوي)
روزنامه رسالت

 


پنج شنبه 25 آذر 1389  4:57 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها