در عمليات فاو با چندين نفر از دوستان در مركز آموزشهاي تخصصي دريايي پادگان سيدالشهدا بوديم كه به ما ماموريت دادند به منطقه عملياتي فاو برويم تا مسووليت شناورهاي بسيار بزرگي كه سپاه در آنجا داشت را به عهده بگيريم.
قرار شده بود با اين شناورها بولدوزر، تانك و سلاحهاي سنگين را به فاو ببريم. يادم ميآيد در زماني كه از شناورها استفاده ميكرديم ناگهان دچار جزر شديد شديم و در كانال گير كرديم چون آب اروند كم شده بود و كف شناور در گل گير كرد. در آن هنگام يكي از نيروها به نام سيد حسين معروف زاده كه از بچههاي شهرستان رشت بود به كمكمان آمد و با تجربهاي كه داشت، توانستيم از آن حالت خارج شويم. در منطقه، هميشه تعداد زيادي از هواپيماهاي دشمن در حال پرواز بود. روزي يكي از هواپيماها توسط نيروهاي پدافند هوايي انهدام شد و خلبان آن با چتر پريد و باد او را به سمت عراق برد. نيروهاي ما وقتي وضعيت را اين طوري ديدند به سوي خلبان آتش گشودند. ما نيز بياحتياطي كرديم و غافل از اين كه دوباره شايد مورد حملهي هواپيماها قرار بگيريم به سمت محل افتادن خلبان كه بين ما و عراقيها بود رفتيم. ناگهان يك هواپيماي عراقي بدون اين كه ما متوجه شديم به سوي ما راكت شليك كرد. من به سيد حسين گفتم: پناه بگير! و خودم نيز به داخل آبي كه كنار خيابان بود، شيرجه رفتم. يك تركش بزرگ به كنارم اصابت كرد و يكي از گلهاي بزرگ به روي پشتم افتاد. من ابتدا فكر كردم تركشي به پشتم خورد. داد زدم و به سيد حسين گفتم: من تركش خوردم! ولي جوابي نشنيدم. دستم را به پشتم زدم و بعد نگاه كردم، خوني نديدم. خيالم راحت شد. از اين كه مجروح نشدم؛ البته مقداري موج گرفتم. بلند شدم تا ببينم، سيد حسين كجاست. همين طور كه به اين طرف و آن طرف نگاه ميكردم چشمم به سيد افتاد كه زير تويوتا دراز كشيده بود. جلوتر رفتم و صدايش زدم. نه جوابي داد و نه تكاني خورد. وقتي پيشاش رسيدم متوجه شدم تركشي كه به او اصابت كرد منجر به شهادتش شد.
براساس خاطرهاي از رحمت فريدي