عمليات كربلاى پنج در شلمچه بود، شلمچه اى كه خاكش بوى فرشته مى داد. در اين عمليات كار ما توزيع روزنامه در خط بود . در طول خط برادرى بود در كسوت روحانى كه غالباً لباس رزم بر تن داشت . وى كه به حاج خانى معروف بود در وصيتنامه اش نوشته بود كه مى خواهم مثل حسين سرم از تنم جدا شود .
يك شب او را دم در سرنگمان ديدم و گفت كه امشب ممكن است ما برنگرديم و مقدارى كار داريم. پرسيدم چكارى؟ گفت: همراه بچه هاى تعاون به جلو مى رويم تا پيكر شهيدانى كه جا مانده است را عقب بياوريم. آن شب حاج آقا با بچه ها خداحافظى كرد و رفت و ديگر او را نديدم.
بعداً يكى از بچه هايى كه همراهش بود اينطور تعريف مى كرد : پس از اينكه تعدادى از شهدا را به عقب آورديم نزديك صبح بود كه گلوله مستقيم توپ به سر حاج آقا اصابت كرد و همانگونه كه در وصيتنامه اش از خداوند خواسته بود سرش از بدنش جدا شد تا مثل حسين (ع) به شهادت لبخند زند .
احمد جمشيدى