0

ستاد تشييع

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

ستاد تشييع

نگاهش را سرداد روي درختان نارنج كه سرتاسر پياده رو را گرفته بود. «خدا كنه محمدرضا همين روزا، ازجبهه برگرده! شايدم توي اين مدتي كه نبودم، برگشته باشه! ديگه تحمل موندن توي اون خونه رو ندارم. روزاش برام، خيلي سخت مي گذره.» عرض خيابان را ردكرد و داخل پياده رو شد.
آب رودخانه گل آلود، خروشان پيش مي رفت. «راستي امروز چه روزيه؟ پنجشنبه! حتماً امروز هم مثل همه پنجشنبه ها، تشييع جنازه س. بهتره ازهمين جا، برم تشييع جنازه! خدا مي دونه امروز چندتا شهيد داريم؟» قدم تند كرد و خود را به فلكه ساعت گل رساند، تاكسي صدازد:
«ستاد تشييع!»
راه بسته بود و تاكسي جلوتر نمي رفت. پياده توي خيابان منتهي به محل تشييع حركت كرد. «...بميرم براي مادر شهيدان امروز! خيلي سخته داغ جوون ديدن. خدا صبرشون بده! همون جور كه بعد شهادت حميدرضا به من صبرداد. چندروز اولش خيلي سخته. آه حميدرضاي من!»
خيابان كم كم شلوغ شد و صداي نوحه به گوشش خورد. «خدا رو صدمرتبه شكر كه توي دنيا، هنوز يه پسر خوش قلب برام مونده، صدمرتبه شكرت! محمدرضا، الهي مادر به قربونت! بميرم... الآن تو كدوم سنگر افتادي؟ دلم يه ريزه شده برات. كي مي ياي مرخصي؟ خدايا خودت جووناي مردم رو حفظ كن!» رسيد به صف زن هاي چادرمشكي داخل صف فشرده آنها شد زن هايي را ديد كه قاب عكس به سينه، بين گريه كردن و نكردن مانده بودند! جلوزد و به صف مرده‌ها رسيد. تابوت هاي چوبي روي دست آنها مي رفت. «يك،دو،سه...» تابوت ها پيچ و تاب خوردند و نتوانست شمارش بزند. مرد نوحه خواني روي ماشيني ايستاده بود و مي خواند:
«اين گل پرپر ازكجا آمده.»
جمعيت جواب مي داد:
«ازسفر كرب وبلا آمده.»
آني كه سرچرخاند، خشكش زد! پشت تابوت سوم، شوهرش را ديد كه دومرد زيربغلش را گرفته بودند. «خداي من! بعد ده سال جدايي، اولين مرتبه شوهرم رو پشت جنازه حميدرضام ديدم. واي نكنه امروز!» تند و هول نگاهش را به تابوت سوم انداخت، عكس چسبيده به تابوت را كه ديد، ساك از دستش افتاد!

اكبر صحرائي
پنج شنبه 25 آذر 1389  4:53 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها