ما با مهدی و تعدای از دوستان نگهبان بودیم و به ترتیب نگهبانی می دادیم. یک شب که مهدی نگهبان بود، متوجه شد یم که در سنگر نیست. نگران شدیم و ترسیدیم که شاید گرفتاری برایش پیش آمده است. با سرعت ا طراف را جستجو کردیم و متوجه شدیم مهدی دارد می آید. من پرسیدم:
مهدی کجا بودی؟ ما نگرانت شدیم.
در حالی که می خندید، گفت:
برو غسل شهادت کن!
وقتی از خواب بیدار شدم، رفتم و غسل شهادت کردم. آن روز حال عجیبی داشت و از غذا افتاده بود. موقع ناهار صدایش زدم و گفتم:
مهدی بیا غذایت را بخور!
گفت: میل ندارم. من از بوی شهادت سیرم.
و در همان عملیات در اثر اصابت گلوله به گلویش به شهادت رسید.
همرزم شهید