سرگردان و خسته بودم. نمى دانستم پيرامونم چه مى گذرد . كلافه شده بودم. توى اين نيزارها و باتلاقها چه مى توانستم بكنم. اگرتو راه را نشان نمى دادى؟ از دو شب پيش تا حالا چيزى جز نيزارها در جاى جاى جزيره ديده نمى شود.
صدايى غيراز خمپاره ها و گلوله ها نشنيده ام . هرطرف كه مى رفتم كمين عراقى ها بود. اما حالا ديگر از فكرش خلاص شدم. فقط اين را مى پرسم : مصطفى چرا بيشتر از اين با ما نماندى ؟ همين چند جمله و بس . شايد فرصت نداشتى يا من لياقت نداشتم . اما تو با آن حال و هوا من را از خود بى خود كردى . امروز هم احساس كردم آمده اى تا با هم باشيم . مرتب سؤال مى كردم كه اين چند ماه كجا بودى ، پيدايت نبود؟ نكند هواى شهر به سرت زده بود؟ اما نه تو كسى نبودى كه در شهر بمانى . هرچه مى گفتى سؤالهاى من هم بيشتر مى شد . تو با حرفهايت مرا به روزهاى بيت المقدس ۲ برده بودى .
آن روزها كه دو سه شبى قبل از عمليات بودو براى شناسايى مواضع دشمن مى رفتيم : «... يادم هست كه تا زير سنگرهاى اجتماعى عراقى ها رفتيم . اما نفهميدند . حتى مى ديديم كه نگهبانهايشان را عوض مى كنند. بچه هايى كه با هم رفتيم زياد بودند . تعدادى از اطلاعات لشكر حضرت رسول ، لشكر ۵ نصر ، كه همه اطلاعاتى بودند. آن شب ترس اين مى رفت كه عمليات افشا شود. چون بچه ها خيلى جلو رفته بودند . تا آنجايى كه فرمانده گردان از آنها خواسته بود كه ديگر جلو نروند. اما سرانجام تپه هاى سوزنى و گرده دشت در اطراف ماووت به دست بچه ها افتاد. هنوز در خاطرم است آن دو سرباز مفلوك عراقى را كه در تاريكى مى لرزيدند. معلوم نبود با هم چه مى گفتند. از ترس تسليم نمى شدند. انگار نقشه اى در سر داشتند.
صبح وقتى براى كارى برگشته بودم ديدم كه يكى از آنها مرده و ديگرى بر و بر مرا نگاه مى كند سراغش رفتم . با وحشت خودش را آنطرفتر كشيد و صداى دخيل دخيلش بلند شد . حالا بايد بلند شوم و از داخل اين باتلاقها خود را برهانم. وقت زيادى ندارم اما فكر مى كنم راه طولانى باشد. اين سنگرها چقدر شبيه سنگرهاى شلمچه است. سرم خيلى درد مى كند. لباسهايم همه خيسند. اما فكرم خيلى اينجاها را مى كاود. نمى دانم چرا ؟ اين تونلهاى تخريب شده مرا به حال و هواى آن روزها مى برد. جمال خانى فرمانده گردان عده اى از نيروها را تازه به جبهه آورده بود اما دل پرى داشت مى گفت : حاج آقا نجفى فكر مى كند ما بچه هاشونو به جنگ مى فرستيم و خودمون كنار مى ايستيم . اين بار ديگه نمى خوام برگردم . دعا كن شهيد شوم و همان روزها بود كه شهيد شد. توى شلمچه ده نفرى رفته بوديم در يك سنگر سه چهارنفره خمپاره ها مثل باران مى باريدند. بچه هاى گروهان ما كه به تازگى در آنجا مستقر شده بودند به سر و وضع سنگرها و كانال ها ... سر وسامانى دادند .
بچه ها آن كانال پرپيچ و خم را با تونلى كه در برخورد اول سر و ته اش معلوم نبود دامى براى عراقيها كرده بودند. گشتى هاى عراقى كه از آنجا مى گذشتند سركى به تونل مى زدند اما اگر وارد مى شدند راه خروجى را گم مى كردند. بچه ها هم هميشه در كمين چنين موقعيتهايى بودند . عراقيها تامى رفتند راه را پيدا كنند بچه ها تونل رامحاصره كرده بودند و همه را اسير . وقت دارد مى گذرد و من هنوز نرسيده ام . افكارم درست نيست. از دو شب پيش كه با ملكى براى شناسايى ادوات و نيروهاى دشمن به اينجا آمديم هنوز هم انگار منتظر پيداشدن او هستم. وقتى رسيديم قرارمان يك ساعت بعد بود. قايق را در پوشش نيزارها پنهان كرديم و ملكى منتظر ماند تا برگردم. چون بايد مواظب قايق مى بود چون تا يكى دو ساعت ديگر هوا روشن مى شد. من زير حجم تاريكى و ابهام جاده هايى كه گاه گاهى با منور روشن مى شدند مى رفتم و باخودم چيزى جز اسلحه نداشتم وقتى برگشتم در موقعيت نبود و او را پيدا نكردم. خيلى دير كرده بود. تمام نيزارها را گشتم اما فايده اى نداشت .
امروز ظهر توى اين جاده كه بيشترش را آب گرفته ، راه مى رفتم . توى معبرى از آب و گل ، آنقدر خسته بودم كه پاهايم از جا تكان نمى خوردند. درباورم نبود كه روزى تنهاى تنهاخداحافظى كنم . اما اينجا كسى براى خداحافظى نبود. دوستم داشتم حالا كه دارم مى روم چندتا از بچه ها باشند اماكسى نبود . در اين دو روز همه زندگى ام داشت مرور مى شد. از اول ابتدايى تا همين چند روز پيش. يادم مى آيد كه در كلاس كم حرف بودم و همين كلافه ام مى كرد . حرفهاى معلم هنوز هم به من نهيب مى زد كه چرا ساكتى ؟ تنم سياه شده بود و لباسهايم هم خيس و گل آلود. ديگر رمقى نداشتم . خب انگار شهادت ما را اين جور رقم زده بودند. برايم مهم نبود كه غذايى غيراز چند شكلات جنگى ندارم. مى خواستم راهى پيدا كنم اما از حال رفته بودم كه توى مسير تو را ديدم در هيأتى از عظمت و با لباسهايى مرتب و صورت شكفته و من چشمهايم را دست كشيدم اما تو خودت بودى . داد زدم كجايى مصطفى ؟ پيدات نيست؟ و تو خنديدى. پشت سرت سبز بود و بوى عطر مى آمد. نيزارها چه دوست داشتنى بودند . قبول نداشتم كه در خوابم. حسرت برم داشت. به خودم نگاه كردم .
انگار توى دشت بودم و خبرى از باتلاق ها نبود. پيش از اينكه حرفى بزنم و بگويم پس تو شهيد نشدى تو به پشت سرت اشاره كردى گفتى: بچه ها آن طرف هستند چرا اينجا مانده اى؟ از خواب كه بلند شدى به آن طرف برو! دستت طرف نيزارها را نشان مى داد. بعد كه مى خواستى بروى اين قدر وضع خودم را فراموش كرده بودم كه گفتم: صبر كن با هم برويم اما تونماندى . خداحافظى كردى و رفتى. ديگر فقط خورشيد بود و نيزارها. هرچه صدايت زدم فايده نداشت . داشتم از دستت عصبانى مى شدم گفتم: آخرصبر كن حال و احوالى بپرسم ولى تو نماندى و با شتاب رفتى . حالا هم كه مى روم باورم نيست از اينجاها زياد دور شده باشى به طرف همان نشانى كه گفتى دارم مى روم. مى خواهم خبرت را به بچه ها برسانم. بگويم مصطفى برزگر همين طرفهاست . اولين حرف را بايد به بچه هاى دژ بگويم . دژ فرعى پيدا شد . نمى دانم تا آنجا تاب مى آورم يا نه! مى تونم خودم را برسانم؟ اما انگار راه چندانى نيست . بسيجى ها از همين جا ديده مى شوند...!