0

روز ملاقات

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

روز ملاقات

وقتى بچه به دنيا آمد، زن نفس راحتى كشيد و سرش را روى بالش سفيد رنگ بيمارستان گذاشت و نگاهش را به برگ هاى سبز رنگ و درخت انگور دوخت كه پشت پنجره ها با نسيمى تكان مى خوردند. با هر تكان برگ ها نور خورشيد بر چهره زن مى افتاد و خاطرات گذشته اش را چون آينه اى بر ذهنش مى تاباند.
قرآن بر يك دست و كاسه اى آب در دست ديگر كنار درخت انگور حياط ايستاده بود. مرد لبخند زنان چفيه اش را به دور گردن انداخت. بند پوتين هايش را محكم كرد، به طرف زن رفت و بعد از بوسيدن قرآن از زير آن رد شد. هنوز از آستانه در حياط بيرون نرفته بود كه برگشت؛ مكثى كرد و نگاهش را به چهره زن دوخت و گفت: مواظب بچه مون باش ... اگه دختر بود اسمشو بگذار سميه و اگه پسر بود اسمشو بگذار ياسر.
زن پشت سر مرد به كوچه آمد؛ با نگاهى كه مى گفت منتظرت مى مانم تا برگردى و همين كه مرد چند قدمى مسير كوچه را طى كرد، كاسه آب را به همراه شاخه گل قرمز درون آن، پشت سرش فواره كرد. قطرات آب در زير نور خورشيد به مانند هزاران شبنم رنگى بود كه بر جاى پاى مرد ريخته مى شد.
پرستار لبخند زنان در حالى كه نوزاد را در قنداق پيچيده بود، به طرفش آمد نوزاد را در كنار مادر روى تخت گذاشت و گفت: مباركه زن لبخندى زد و گفت «ممنونم»، دست شما درد نكند. پرستار نبض زن را گرفت لحظه اى مكث كرد و بعد گفت: از چهره اش معلومه دختر خوشبختى خواهد شد. زن زير لب خدا را شكر كرد و گفت: پس اسمشو مى گذارم سميه، پرستار گفت: سميه اسم قشنگيه ! زن با انگشت سبابه اش پيشانى بچه را نوازش كرد و گفت سفارش باباشه، پرستار قاشق شربت را پر كرد و به دست زن داد و گفت: «پس كو اين باباش، چرا نمى آد ناز دخترشو بكشه؟» زن خيره به نقطه نامعلومى گفت: «حدود يك ماهى مى شه كه رفته جبهه» پرستار نگاهش را به نوازد دوخت و گفت: «پس بگو چرا اين همه قيافه گرفته، نگو باباش مرد جنگه و ما نمى دونستيم» بعد در حالى كه به طرف در مى رفت ادامه داد: خدا حفظشون كنه، اگر اين رزمنده ها نبودند، نمى دونم حالا چه وضعى داشتيم؟
پرستار كه رفت، زن روى آرنج نيم خيز شد و آبشار نگاه مادرانه اش را به نوزاد دوخت. همين كه جاى خالى همسرش را با تمام وجود حس كرد، باز خاطرات گذشته اش پاورچين پاورچين به سراغش آمدند و با او نجوا كردند. زن گفته بود: دوست دارى اولين بچه مون دختر باشه پسر! مرد گفته بود: دختر يا پسر فرقى ندارد، اگه نظرمون بخواى ... خب دختر باشه بهتره، به خونمون بركت مى ده.
زن گفته بود؛ هرچى خدا بخواد همون ميشه. مرد گفته بود: اگه خدا خواست دختر شد، يه مژدگانى دارى!
زن به آرامى دستش را روى قلب نوزاد گذاشت. دلش مى خواست حال كه مردش نيست و هنوز كسى به ملاقاتش نيامده با او درد دل كند.
«خوش آمدى دخترم، سميه عزيزم، اگه بابا بدونه حتماً خوشحال ميشه. آنقدر خوشحال ميشه كه بغلت مى گيره و روى سينه اش مى ذاره. بعد دست كوچك تو را مى بوسه. آخه اون مى گه مقام دختر پيش خداوند خيلى بالاست.
نوزاد صورتش را جمع كرد و صداى گريه اش در اتاق پيچيد. مادر لبخندى زد. و گفت: چيه نكنه از حرف هاى من حوصله ات سر رفت، يا اين كه گرسنه اى؟ ...
خيلى خوب بيا بغل مامان الان شيرت مى دم. زن مشغول شير دادن به نوزاد بود كه يك باره حس كرد كسى در خلوت شيرين مادر و دختر حضور دارد. به يكباره رنگ از رخسارش پريد. خون در رگ هايش دويد و نفس هايش به شماره افتاد نفس در سينه حبس كرد و خوب گوش داد. در سكوت خلوت اتاق به دنبال صدايى مى گشت. صدايى كه در همان نزديكى بود، اما جرات نداشت نگاه از فرزند بردارد و به آن سمتى نگاه كند كه به وضوح سنگينى حضورش را در فضاى اتاق حس مى كرد. در دل دعايى خواند و به آرامى به سمت پنجره برگشت. آنچه مى ديد باور نداشت از هيجان چشمانش برق مى زد و دهانش باز مانده بود.
مرد با لباس نظامى و چفيه اى دور گردن پشت پنجره ايستاده بود و به او لبخند مى زد.
زن زبانش بند آمده بود نمى دانست چه بگويد و از كجا شروع كند؟
تو ... تو مگه جبهه نبودى، كى اومدى من خبردار نشدم؟
مرد باز لبخندى زد نگاهش را به نوزاد دوخت. زن به كودك اشاره كرد و گفت: ببين، آرزويت برآورده شد. بچه مون دختره و بعد سرش را بلند كرد تا بيشتر در خوشحالى همسرش شريك شود، اما نگاهش خيره به پنجره مات ماند وقتى ديد اثرى از او نيست و فقط پنجره است و گلدان پشت پنجره و نور خورشيد كه از لابه لاى درخت انگور مى تابيد.
وقتى خبر شهادت پدر را آوردند، سميه پنج روزه بود. همسر شهيد هنگامى كه از تاريخ شهادت شهيد اطلاع يافت. ياد روزى افتاد كه در بيمارستان به ملاقاتش آمده بود، تاريخ شهادت شهيد با تاريخ روز ملاقات همزمان بود.

• «خاطره اى از زهره جلالى مددكار بنياد شهيد اردستان »
بازنويسى: طاهرخانى

ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
پنج شنبه 25 آذر 1389  4:52 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها