فروردين سال ،۶۷ يك شب در منطقه نگهبان بوديم. با عراق فاصله نسبتا زيادى داشتيم اما از دست منافقين در امان نبوديم. خلاصه به هوش بوديم كه مشكلى پيش نيايد. يك دفعه صداى تيرى به گوشم رسيد. بعد از آن ساير نگهبان ها شروع كردند به تيراندازى. دقايقى حالت زد و خورد در خط پيش آمد.
هر كس از سنگر خودش به طرف روبه رويش شليك مى كرد. فرصت طلب ها (كسانى كه كشته مرده تيراندازى بودند) هم وقت را غنيمت شمردند و هر چه دلشان مى خواست رگبار بستند. حسابى ترس برم داشته بود. چند بار خواستم فرياد بزنم. اما صدا به صدا نمى رسيد. بعد از يك ساعت تيراندازى قطع شد و معلوم شد يكى از دوستان سر پست خوابيده و در عالم رويا احساس كرده كسى آمده با سيم او را خفه كند، بعد بلند مى شود و شروع مى كند به تير زدن. نفر پشت سرش هم به خيال اين كه از رو به رو هستند همين كار را مى كند و همين طور تا آخر.
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان