گویا گرای سنگر اورژانس و سنگر فرماندهی را عراقیها می دانند که اینطور دقیق و شدید می زنند اما غافل هستند که محکمترین سنگر ، سنگر اورژانس است و عباس پیکری هر امدادگری را که می بیند، سریع به داخل اورژانس می فرستد تا تیر یا ترکش به او اصابت نکند.
ثانیه ثانیه از درز لای در و دیوار و سقف سنگر، خاک به پایین می ریزد، همه به همدیگر نگاه می کنند، یکی نشسته، یکی خوابیده، یکی مجروحی را مداوا می کند .
عباس پیکری هم سخت مشغول کار است . به پنجره کوچکی که در سقف سنگر تعبیه شده است نگاه می کنم ، ذره های گرد و خاک را در راستای اشعه خورشید می نگرم که ناگهان همه جای سنگر تاریک و مات می شود و همه چیز در هم می ریزد و محکم به دیوار سنگر پرتاب می شوم و روی زمین رها می گردم ، چند ثانیه گیج و مبهوت هستم ، گرد و خاک تمام فضای سنگر را گرفته ، همه چیز در سنگ روی هم خرابی شده ، به لباس هایم نگاه می کنم پر از خون شده است تکه گوشتی به سرم چسبیده ، چندين ترکش ریز پوتین و لباس هایم را پاره کرده است به خود می گویم شاید شهید شده ام اما نه ! می بینم و می شناسم !
می خواهم از سنگر بیرون بروم عباس پیکری را نزدیک در ورودی سنگر اورژانس می بینم که تکه تکه شده است !
آدم سالم و جسد سالم در اورژانس دیده نمی شود ! سرم گیج می رود و به زمین می افتم ، کسی بالای سرم ظاهر می شود و بلندم می کند ، به چهره اش نگاه می کنم ، فرمانده لشکر امام حسین (ع) حاج حسین خرازی است ، به او می گویم حاجی چی شده ؟ می گوید گلوله ای مستقیم از پنجره سنگر وارد اورژانس شد و ...
تا چند روز بعد کار من شناسایی اجساد پاره پاره است !
جسد عباس پیکری ، جسد مرتضی تاج الدین ، جسد ابراهیم تلان ، جسد دکتر مهدی کرباسی ، جسد پرویز بهار لو .... !
حسین مزروعی