0

به خيال دشمن

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

به خيال دشمن

گم شدن در آب راههاي خط مقدم ، علي رغم حضور نسبتاً طولاني ، براي رزمندگان حاضر ، چيزي متعارف به حساب مي آمد . در يكي از روزهاي عمليات كه آسمان با پوششي از ابر سياه برسر دوست و دشمن سايه افكنده بود ، سوار بر قايق به موقعيت يكي از محورهاي عمل كننده ، عازم شديم تا به تقاضاي آن ها مبني بر ارائه خدمات فني پاسخ مثبت دهيم .

بنده نيز كه سمتم تعمير و نگهداري قايق هاي موتوري لشكر ويژه 25 كربلا بود ، فرصت را غنيمت شمردم تا اين بار نيز اگر خدا قبول كند در خدمت به جبهه اسلام انجام وظيفه نمايم . با كمك يكي از عزيزان رزمنده ، سوار بر قايق از پاسگاه 3 ترابه به سوي بركه مختار و آب راههاي اطراف آن حركت كرديم ، چند كيلومتري را زير باران گلوله هاي دشمن به همين منوال طي مسير نموديم كه ناگهان خزه هاي سبز رنگي كه سراسر آب راه را پوشانده بود و حكايت از عدم تردد جنبندگان داشت ، توجه ما را به خود معطوف كرد . با احتياط كامل و رعايت جنبه هاي امنيتي ، طول آب راه را در نورديديم تا اين كه ديگر نيزاري را مشاهده نكرديم . از انتهاي همان مسير ، قايق را به سوي مسيري ديگر حركت داديم كه به طور غير منتظره ، در فاصله اي كمتر از 200 الي 300 متر ، به سنگري از پدافند 23 ميلي متري برخورد نموديم ، پدافندي كه گويا لوله هاي توپش را به سوي ما نشانه رفته بود . تصميم گيري در چنين شرايط بغرنجي كار ساده اي نبود . با توكل به خدا رو به سوي هم راهم كردم و به او گفتم : فلاني تصميمت چيست ؟ اگر يك متري به عقب برويم با گلوله هاي پدافند آن ها روبرو خواهيم شد و اگر هم به طرف آن ها برويم ، بي ترديد به اسارت آن ها در خواهيم آمد . ديگر درنگ فايده اي نداشت . با نگاه به ايماء و اشاره همراهم ، به يك توافق فوري رسيديم و در نهايت تصميم گرفتيم با سرعت زياد خود را به سنگر دشمن رسانده تا قدرت مانور را در سايه اين حركت برق آسا از دشمن سلب نماييم . همان طور كه در نظرمان بود با سرعت زياد قايق مان را به سوي سنگر دشمن حركت داديم . هر چند به مقصد نزديك تر مي شديم ، علايم بيشتري از موضع دشمن براي مان هويدا مي شد . تمام اميدمان در انجام اين مهم خدا بود و بس و اصلاً نمي توانستيم پيش بيني كنيم كه چه چيز ، عايد ما خواهد شد . با دلي مالا مال از ياد و توكل حضرت حق ، جلوي قايق مان را به سنگر آن ها چسبانديم . البته قبل از اين كه به موضع سنگر پدافندي دشمن نزديك شويم 5 نفر از خدمه توپ ، در حالي كه پارچه اي شبيه به چفيه روي سرشان بسته شده بود در نگاه ما ظاهر شدند . پس از آن كه قايق را متوقف ساختيم با اعتماد به نفس بالا كه از بركات ذات الهي بود بالاي سرشان حاضر شديم . براي چند لحظه مات و مبهوت به يكديگر چشم دوختيم . زبان ها از بيان باز ماند . سكوت مرگ باري بر فضاي سنگر پدافندي حاكم شد ، تا اين كه فضاي اين سكوت ، با كلام يكي از 5 خدمه شكست . در حالي كه يكي از آن 5 نفر مرا شناخته بود ، با دستپاچگي هر چه تمام به من گفت : فلاني اين جا چه مي كني ؟
تازه فهميدم كه اين ها همه ايراني اند . شوك اين واقعه ، هم چنان در وجودمان احساس مي شد كه از همان برادر رزمنده حقيقت واقعه را جويا شدم و ايشان هم با لهجه قشنگ اصفهاني پاسخ داد : كمتر از ده دقيقه است كه اين سنگر به همت و تدبير جمع كوچكي از برو بچه هاي رزمنده ، به تصرف نيروهاي اسلام در آمد و ما نيز بدون اتلاف وقت موقعيت خود را در اين آب راه تثبيت كرديم . با بيان اين حقيقت ، شور و شعف فراواني ، بر وجود خسته مان طنين انداز شد و ما نيز همان جا بر آستان خداوند به پاس اين لطفي كه در حق ما ارزاني داشت ، سجده شكر گذارديم .

راوي : سرهنگ پاسدار حسين حاجيلري ـ گرگان

پنج شنبه 25 آذر 1389  2:39 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها