هنگامه عمليات بود و اتش خمپاره. تداركات لشكر، براي انتقال مهماتو آذوقه نيروها، تعدادي «قاطر» به خدمت گرفته بود. هنگامي كه درارتفاعات، در كنار ستون نيروها بالا ميرفتيم، تا سوت خمپاره ميآمد قاطرهازودتر از ما خيز ميرفتند روي زمين تا تركش نخورند! چند بار كه شاهد خيزرفتن قاطرها بوديم، بچهها متعجب از يكديگر علت اين را كه چرا آنها زودتراز ما خيز ميروند، سؤال ميكردند.
هنگامه عمليات بود و اتش خمپاره. تداركات لشكر، براي انتقال مهماتو آذوقه نيروها، تعدادي «قاطر» به خدمت گرفته بود. هنگامي كه درارتفاعات، در كنار ستون نيروها بالا ميرفتيم، تا سوت خمپاره ميآمد قاطرهازودتر از ما خيز ميرفتند روي زمين تا تركش نخورند! چند بار كه شاهد خيزرفتن قاطرها بوديم، بچهها متعجب از يكديگر علت اين را كه چرا آنها زودتراز ما خيز ميروند، سؤال ميكردند.
دقايقي گذشت و ما به راه خود ادامه داديم. ناگهان سوت خمپاره آمد وقاطري كه در كنارم بود سريع خيز رفت. من هم كه روي جاده دراز كشيدم،نگاهم افتاد به شكم و ران قاطر. خوب كه توجه كردم، ديدم جاي چند زخمبزرگ كه خوب شده بود، روي بدنش وجود دارد.
ديگر نتوانستم جلوي خندهام را بگيرم. بچهها پرسيدند كه چرا ميخندم،گفتم:
ـ شماها ميدونين چرا قاطرها زودتر از شما خيز ميرن؟
جواب همه منفي بود. با خنده گفتم:
ـ خب معلومه. اين بيچارهها توي عمليات قبلي تركش خوردن و اعزاممجددي هستن و ديگه ميدونن با سوت خمپاره بايد خيز برن كه دوبارهزخمي نشن.
حاج آقابخشي