0

خشم شبانه

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خشم شبانه

خشـــم‌ شبانه‌ - حمید داود آبادی

شب‌هاي‌ پادگان‌ دوكوهه‌، براي‌ خودش‌ حال‌ و هوايي‌ خاص‌ داشت‌.عمليات‌ يك‌ طرف‌، شبهاي‌ پادگان‌ نيز طرف‌ ديگر. هنگام‌ نماز مغرب‌ و عشاكه‌ مي‌شد، «راديوبسيج‌» (شايعاتي‌ را كه‌ دهان‌ به‌ دهان‌ ميان‌ بسيجي‌ها پخش‌مي‌شد، راديو بسيج‌ مي‌ناميدند.) اعلام‌ مي‌كرد: «امشب‌ براي‌ گردان‌ فلان‌ رزم‌شبانه‌ است‌.» و يا «گردان‌ بهمان‌ امشب‌ استراحتش‌ است‌ و رزم‌ ندارد.»

خشـــم‌ شبانه‌

شب‌هاي‌ پادگان‌ دوكوهه‌، براي‌ خودش‌ حال‌ و هوايي‌ خاص‌ داشت‌.عمليات‌ يك‌ طرف‌، شبهاي‌ پادگان‌ نيز طرف‌ ديگر. هنگام‌ نماز مغرب‌ و عشاكه‌ مي‌شد، «راديوبسيج‌» (شايعاتي‌ را كه‌ دهان‌ به‌ دهان‌ ميان‌ بسيجي‌ها پخش‌مي‌شد، راديو بسيج‌ مي‌ناميدند.) اعلام‌ مي‌كرد: «امشب‌ براي‌ گردان‌ فلان‌ رزم‌شبانه‌ است‌.» و يا «گردان‌ بهمان‌ امشب‌ استراحتش‌ است‌ و رزم‌ ندارد.»


آن‌ شب‌ ميان‌ صفوف‌ فشرده‌ و جمع‌ نماز گزاران‌، دهان‌ به‌ دهان‌، خبر رزم‌شبانه‌ پخش‌ شد. خوب‌ كه‌ توجه‌ كردم‌، متوجه‌ شدم‌ نام‌ گردان‌ «شهادت‌» ـهمان‌ گرداني‌ كه‌ جمعي‌ آن‌ بودم‌ ـ ورد زبانهاست‌. حساب‌ كار دستمان‌ آمد.تعقيبات‌ كه‌ تمام‌ شد، سريع‌ به‌ ساختمان‌ گردان‌ رفتم‌ و به‌ آن‌ عده‌ كه‌ درحسينيه‌ نبودند، قضيه‌ را گفتم‌. جالبتر آن‌ لحظه‌اي‌ بود كه‌ ديدم‌ آنها زودتر ازمن‌ خبردار شده‌اند.


سفره‌هاي‌ شام‌ كه‌ جمع‌ شد، داخل‌ اتاقها ولوله‌اي‌ بود. همه‌ در فكر جمع‌و جور كردن‌ تجهيزات‌ بودند تا هنگام‌ رزم‌ شبانه‌، به‌ دليل‌ كم‌ داشتن‌تجهيزات‌، مجبور به‌ قبول‌ تنبيه‌ و سينه‌ خيز نشوند.


ساعت‌ ده‌ شب‌ بود و بچه‌ها پوتين‌ به‌ پا و تجهيزات‌ به‌ خود بسته‌، در اتاقهاخوابشان‌ برد، ولي‌ از رزم‌ خبري‌ نشد. «ياسر» از مسؤلان‌ يكي‌ از دسته‌ها،نيمه‌هاي‌ شب‌ از حسينيه‌ به‌ ساختمان‌ برگشت‌ و با ديدن‌ بچه‌ها كه‌ با وجودتجهيزات‌ فراوان‌ به‌ حالت‌ آماده‌ دراز كشيده‌ و به‌ خواب‌ رفته‌اند، دلش‌ به‌ رحم‌آمد. سراغ‌ تك‌ تك‌ آنها رفت‌ و آرام‌ به‌ طوري‌ كه‌ بيدار نشوند، بند پوتينها راباز كرد و از پايشان‌ در آورد تا راحت‌تر استراحت‌ كنند. تنها «حاج‌ محمدي‌»بيدار شد و اجازه‌ نداد او پوتينش‌ را در آورد.


ساعتي‌ نگذشته‌، صداي‌ تيراندازي‌ دوشكايي‌ كه‌ جلوي‌ ساختمان‌ قرارگرفته‌ بود، همه‌ را از خواب‌ پراند. به‌ دنبال‌ آن‌ فرياد خشن‌ فرماندهان‌ وتيرهاي‌ هوايي‌ و نارنجكهاي‌ دست‌ سازي‌ كه‌ در راهرو منفجر مي‌شد، نيروهارا سراسيمه‌ روانة‌ بيرون‌ ساختمان‌ كرد.


كّل‌ گردان‌، پايين‌ ساختمان‌ به‌ خط‌ شدند. فرماندة‌ گردان‌ جلو آمد و ياتعجب‌ به‌ سر و وضع‌ نيروها نگاه‌ كرد. صداي‌ ريز خنده‌، كم‌ كم‌ به‌ قهقهه‌ مبدل‌شد. هيچ‌ كس‌ نمي‌توانست‌ جلوي‌ خنده‌اش‌ را بگيرد. بيشتر بچه‌ها، با اطمينان‌از اينكه‌ هنگام‌ خواب‌ بند پوتينهايشان‌ را محكم‌ بسته‌اند، به‌ خط‌ شده‌ بودند؛رنگ‌ روشن‌ جورابها به‌ چشم‌ مي‌زد. دلسوزي‌ آقا با سر كار خودش‌ را كرد وآنهايي‌ كه‌ با پاي‌ برهنه‌ به‌ خط‌ شده‌ بودند، مورد غضب‌ فرمانده‌اي‌ كه‌ سعي‌مي‌كرد جلوي‌ خنده‌اش‌ را بگيرد، قرار گرفتند و مجبور شدند دهها باربنشينند و بلند شوند:


ـ بشين‌... برپا... بشين‌...

پنج شنبه 25 آذر 1389  2:17 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها