راوي :همرزم شهيد
منبع :سايت ساجد
كلاسي درباره تخريب تشكيل شده بود. ما بيست نفر بوديم كه در آن كلاس شركت كرده بوديم. يكي از شرايط شركت در كلاس، داشتن توان رزمي و جسمي بالا در ميان افراد و شهيد حاج يدالله كلهر، يكي از اين افراد بود. مدت اين كلاس دو هفته بود كه طي آن، با مسايل كلي و اصلي اين گونه رزمها آشنا مي شديم. مسؤولان و مربيان، در آن روزها، هم به ما درس مي دادند و هم هر كدام از ما در جاي مربي قرار مي گرفتيم. درس مي داديم يا از يكديگر سؤال مي كرديم. خب، آدم به طور ذاتي، وقتي در كلاس و پشت ميز و نيمكت قرار مي گيرد، شيطنتها گل مي كند و همه مي شويم همان بچه هاي دبستاني با بازيها، شيطنتها و همان طنزها و!… خلاصه همه ما تك تك امتحان داديم و رد شديم. چون شوخيها و سؤالهاي بي ربط و طنز آميز برادران نمي گذاشت هنگام تدريس آزمايشي، موفق شويم. براي مثال، وقتي سوال مي كرديم آيا كسي سؤالي دارد؟ روي مان را كه برمي گردانديم، مي ديديم به جاي دست، همه پاهاي شان را بالا برده اند! يا مثلا يكي دستش را بالا مي برد و مي پرسيد: «آقا اگر چاشني را بغل كلنگ بگذاريم، چه مي شود!؟» خلاصه، آن قدر از اين طور سوالها مي كردند كه طرف خنده اش مي گرفت و نمي توانست درس بدهد و آخر سر هم در قسمت تدريس مردود مي شد. سرانجام، نوبت به حاج يدالله كلهر رسيد. او آرام و مطمئن، با آن قد و قامت رشيدش، كنار تخته آمد. سپس مطالبي را روي تخته نوشت و آن وقت رو كرد به ما و پرسيد: «آيا كسي سؤالي دارد؟» يكي از برادران گفت: «بله!». گفتند: «چه سؤالي داري؟» گفت: «اين بچه ها، نمي توانند در كلاس بنشينند، چون پاهاي شان درد مي كند. پس ما پاهامان را بالا مي گيريم.» بعد همه پاهاي شان را بالا گرفتند!
هنوز همه در حال و هواي اين شوخي ها بوديم كه با ضربه اي كه ايشان روي ميز كوبيد، همه سرجاي مان ميخكوب شديم.
نتيجه اين شوخي اين شد كه همه به صف شديم و تا يه شماره، بايد پائين مي رفتيم، آن هم سينه خيز! حالا حساب كنيد كه بيست نفر كه همه جزو فرماندهان و معاونان و خلاصه مسؤولان بودند، بايد اين تنبيه را اجرا مي كردند!
(مسلم ناصر خاكي ، شهيد يد الله كلهر)