خط آرام بود ،نه خمپاره ای ،نه تیرباری. این وضعیت برای جبهه های دیگه شاید زیاد دوراز انتظار نبود اما شلمچه ؛حوصله ام سر رفته بود. به ساعتم نگاه کردم. 1/35 بامداد رو نشون می داد. نگاهی به هم پستی ام انداختم، توخودش بود.حدس زدم توفکر پسرش عباس آقا باشه یا... فکری به سرم زد ،خواستم کمی سربه سرش گذاشته باشم.یواش از سنگر کمین بیرون رفتم ،اسلحه ام را زمین گذاشتم ورفتم بالای سنگر وازدیدگاهی که خط عراقی ها را زیر نظرداشتیم وکنترل می کردیم ،سرم را آوردم داخل سنگر کمین وگفتم :«سلام ایهلایرانی.» برادر علی محمد خدادادی شاید 10-20 سانتی از جا پرید .فوری اومد بیرون از سنگرودستم را گرفت کشید داخل. جاتون خالی یه کتک مشدو نوش جان کردم.بعد هم کلی نصیحت که چند گردان نیرو در سنگرهای گروهی به امید ما شش نفر که در سنگرهای کمین 1تا3 مواظب دشمن هستیم؛ مشغول استراحتند. اونهم سنگر کمین شماره یک که نوک پیکان مقابله با دشمنه ...اوخیلی جدی حرف می زد اما من ته دلم می خندیدم . هنوزهم پس از سالها وقتی یادش می افتم بی اختیار می خندم اون موقع اولین بار بود که پس از ترک تحصیل در مدرسه راهنمایی به جبهه رفته بودم . علی اکبررئیسی