موقعی که در منطقه مریوان بودیم گاهی به شهر می رفتیم و با مردم آن جا کم و بیش تماسهایی داشتیم . اکثر مردم مریوان از اینکه هوانیروز در آنجا مستقر شده و به کمک مردم آن منطقه آمده اند خوشحال بودند و برخورد خوبی با ما داشتند ولی در بین آنها عده ای هم بودند که به خاطر تبلیغات مسموم گروهک ها نظر خوبی نسبت به ما نداشتند. البته ما این مسئله را از نگاه ها و برخوردهای آنها می خواندیم.
خیلی مایل بودم با بعضی از آنها صحبت کنم و علت استقرار ارتش را در آنجا به آنها توضیح بدهم ولی این فرصت تا آن لحظه دست نداده بود.
روزها به همین منوال سپری می شد و هوانیروز مأموریتهای خود را انجام می داد. یک روز بیمارستان مریوان از هوانیروز درخواست هلیکوپتر کرد تا زنی را که وضع حمل او با مشکل مواجه شده بود به بیمارستان سنندج منتقل کنیم. من این مأموریت را پذیرفتم و با یک فروند هلیکوپتر214 به بیمارستان شهر رفتم. بلافاصله مریض را به همراه یک بهیار سوار هلیکوپتر کردند، هلیکوپتر از زمین کنده شد و به طرف سنندج به راه افتاد.
با توجه به اینکه فشار هوا در روی زمین و در حال پرواز متغیر است این عامل باعث شد که آن زن در داخل هلیکوپتر بچه خود را به طور طبیعی به دنیا بیاورد. پدر بچه با به دنیا آمدن فرزندش که پسر هم بود، سرشار از شور و شوق شده بود. او به گروه پروازی می گفت به خاطر این خدمتی که شما به همسرم کردید من این بچه را مدیون خدمت شما هستم. او عهد کرد اگر فرزندش بزرگ شود او را به استخدام هوانیروز در آورد.
خبر این مسئله انعکاس زیادی در منطقه داشت.پس از این ماجرا وقتی به داخل شهر مریوان می رفتیم دیگر نگاه سرد هیچ کس ما را آزار نمی داد و همه به عنوان یک نیروی خدمتگزار به ما می نگریستند.
"ستوانیکم خلبان امیر مظفری "