0

... و انقلاب‌ پیروز شد

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

... و انقلاب‌ پیروز شد

شب‌ بر سر شهر چادر سیاه‌ گسترده‌ بود. از ساعت‌ منع‌ رفت‌ و آمد و به‌ قولی‌ «حكومت‌ نظامی‌»، نیم‌ساعتی‌ می‌گذشت‌ اما محل‌، مثل‌ شب های‌ قبل‌ نبود،تك‌ و توك‌ ماشین‌ شخصی‌ در خیابان‌ و كوچه‌ها رفت‌ وآمد می‌كردند. از آن‌ سر شهر صدای‌ شعار و تكبیر می‌آمد. خوب‌ نمی‌شد فهمید چه‌ می‌گویند. جوان های‌ محل‌،نفس‌ زنان‌ و با شتاب‌، اما پرشور، می‌رفتند و می‌آمدند.هر كس‌ چیزی‌ می‌گفت‌:
ـ گاردی ها ریختند توی‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌...

حمید داود آبادی‌
شب‌ بر سر شهر چادر سیاه‌ گسترده‌ بود. از ساعت‌ منع‌ رفت‌ و آمد و به‌ قولی‌ «حكومت‌ نظامی‌»، نیم‌ساعتی‌ می‌گذشت‌ اما محل‌، مثل‌ شب های‌ قبل‌ نبود،تك‌ و توك‌ ماشین‌ شخصی‌ در خیابان‌ و كوچه‌ها رفت‌ وآمد می‌كردند. از آن‌ سر شهر صدای‌ شعار و تكبیر می‌آمد. خوب‌ نمی‌شد فهمید چه‌ می‌گویند. جوان های‌ محل‌،نفس‌ زنان‌ و با شتاب‌، اما پرشور، می‌رفتند و می‌آمدند.هر كس‌ چیزی‌ می‌گفت‌:
ـ گاردی ها ریختند توی‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌...
ـ همافرای‌ نیروی‌ هوایی‌ رو قتل‌ عام‌ كردن‌...
ـ من‌ خودم‌ اون جا بودم‌ ... یكی‌ از سربازای‌ نیروی‌هوایی‌ اومد دم‌ در، از لای‌ نرده‌ها یه‌ كاغذ داد به‌ مردم‌،توش‌ نوشته‌ بود كه‌ گاردی ها ریخته‌اند توی‌ آسایشگاه‌ و می‌خوان همه‌ ما رو بكُشند...
اوضاع‌ خیلی‌ عجیب‌ بود. تلویزیون‌ تصاویر ورودامام‌ را پخش‌ می‌كرد كه‌ بی‌مقدمه‌ آن‌ را قطع‌ كرد. بعد از همان‌ بود كه‌ مردم‌ به‌ ساعت‌ حكومت‌ نظامی‌ توجهی ‌نكردند و آمدند در خیابان‌ و كوچه‌.

می‌گفتند همه‌ شلوغی ها در پادگان‌ «چَكُّش‌» نیروی‌ هوایی‌ است‌. زیاد با خانه‌مان‌ فاصله‌ نداشت‌. از تهران‌نو تا آنجا چند دقیقه‌ بیشتر راه‌ نبود. پدرم‌ خواست ‌تا با چند تایی‌ از همسایه‌ها به‌ آن جا برود. طاقت‌ نیاوردم‌.جلو رفتم‌ كه‌ مرا هم‌ ببرد. اول‌ مانع‌ شد. می‌گفت‌ كه‌بچه‌ام‌ و امكان‌ دارد آن جا شلوغ‌ شود. سرانجام‌ قبول‌ كردمرا هم‌ ببرد و برد.
در خیابان‌ تهران‌نو، گُله‌به‌گُله‌ سر كوچه‌ها، جوان هاآتش‌ روشن‌ كرده‌ بودند. نه‌ این كه‌ سرد باشد، هر كدام‌چوب‌ و چماقی‌ به‌ دست‌ گرفته‌ بودند. مثل‌ این كه‌ جدی‌جدی‌ قصد داشتند با همین‌ چوب ها، جلوی‌ تانك‌ و توپ‌ارتش‌ را بگیرند. در خیابان‌ نه‌ چندان‌ طویلی‌ كه‌انتهایش‌ درِ بزرگ‌ ورودی‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌ قرارداشت‌، جمعیت‌ انبوهی‌ كه‌ اكثر آنان‌ را مردان‌ تشكیل‌ می‌دادند ـ زن ها بیشتر جلوی‌ درِ خانه‌ها ایستاده‌ بودند ـ هر كس‌ چیزی‌ می‌گفت‌ و شعاری‌ می‌داد:
ـ ما می‌خواییم‌ بریم‌ توی‌ پادگان‌ ...
ـ ما تا مطمئن‌ نشیم‌ حال‌ همافرها خوبه‌، از اینجانمی‌ریم‌ و ...
ـ برادر ارتشی‌ چرا برادر كشی‌؟
ـ توپ‌ ، تانك‌ ، مسلسل‌...
چند كامیون‌ ارتشی‌ و جیپ‌، جلوی‌ در پادگان‌ را قُرُق‌ كرده‌ بودند. سربازی‌های‌ گاردی‌، كیپ‌ همدیگر كنار ماشین ها ایستاده‌ و اسلحه‌های‌ «ژ.ث‌» را جلوی‌ سینه‌ حایل‌ نگه‌ داشته‌ بودند. آمبولانس‌ بزرگی‌ از نوع‌ «شورلت‌» میان‌ جمعیت‌ و درِ پادگان‌ را سد كرد و اریب‌ایستاد وسط‌ خیابان‌. افسری‌ كه‌ كلت‌ به‌ كمر داشت‌ كنارآن‌ رفت‌، دهنی‌ بلندگو را جلوی‌ دهان‌ كه‌ سبیل های ‌پرپشتش‌ آن‌ را پوشانده‌ بود، گرفت‌:
ـ الان‌ حكومت‌ نظامیه‌ لطفاً به‌ خونه‌هاتون‌ بروید تاما مجبور نشیم‌...
ـ ما تا مطمئن‌ نشیم‌ حال‌ همافرا خوبه‌ ...
ـ گفتم‌ بروید خونه‌هاتون‌ وگرنه‌ ...
ـ وگرنه‌ چی‌؟ مگه‌ كم‌ برادرای‌ خودتونو كشتین‌؟
افسر دهنی‌ بلندگو را گذاشت‌ داخل‌ ماشین‌. نگاهی ‌به‌ مردم‌ انداخت‌ و رفت‌ طرف‌ جیپ‌. شاید رفت‌ تا به‌فرمانده‌اش‌ بی سیم‌ بزند و كسب‌ تكلیف‌ كند. جمعیت‌ همچنان‌ در هم‌ می‌پیچید و هر كس‌ چیزی‌ می‌گفت‌:
ـ می‌گم‌، اگه‌ نریم‌، نكنه‌ همه‌ مونو بكشن‌، از این ‌بعید...
ـ خب‌، بكُشن‌؛ مگه‌ ما از اون‌ سربازایی‌ كه‌ دارن‌می‌كشنشون‌ كمتریم‌...
با صدای‌ «بسم‌الله الرحمن‌الرحیم‌» كه‌ از بلندگوپخش‌ شد، همه‌ نگاه های‌ متعجب‌ به‌ طرف‌ بلندگو وآمبولانس‌ برگشت‌. روحانی‌ جوانی‌، عمامه‌ سفید بر سر،عینكی‌ بر چشم‌، محاسنی‌ زیبا، روی‌ سقف‌ آمبولانس‌ رفته‌ بود و می‌خواست‌ صحبت‌ كند. همه‌ او رامی‌پاییدند. ارتشی ها بیشتر و شدیدتر. از بالای‌آمبولانس‌، نگاهی‌ به‌ مردم‌ كرد و گفت‌:
ـ مردم‌، من‌ به‌ شما اعلام‌ می‌كنم‌، به‌ هیچ‌ وجه‌ ازاینجا نروید خونه‌هاتون‌... الان‌ برادرای‌ شما، همافرای‌دلیر نیروی‌ هوایی‌ در خطر هستن‌، گاردی ها ریختند توی‌پادگان‌ و می‌خوان‌ اونارو بكشن‌...
دست‌ راستش‌ رفت‌ زیر عبا، اسلحه‌ای‌ نه‌ كوچك‌ و نه‌ بزرگ‌ (بعداً فهمیدم‌ اسمش‌ «یوزی‌» است‌) بیرون‌ كشید و آن‌ را بالای‌ سر گرفت‌. تا آن جا كه‌ جا داشت‌ دستش‌ را كشید و اسلحه‌ را بالا برد:
ـ ما باید برای‌ سرنگونی‌ حكومت‌ جبّارِ پهلوی‌ بجنگیم‌. همه‌ ما باید دست‌ به‌ اسلحه‌ ببریم‌ و جلوی‌این‌ جنایات‌ را بگیریم‌. مردم‌ ... بازم‌ می‌گم‌ از اینجاتكون‌ نخورین‌، همه‌ باید وایسیم‌ تا جلوی‌ این‌ توطئه‌روبگیریم‌...
رنگ‌ به‌ رخسار ارتشی ها، بخصوص‌ آن‌ افسر نبود.مردم‌ با چشمانی‌ كه‌ كم‌ مانده‌ بود از حدقه‌ درآید، نگاهی‌مشعوف‌ و ذوق‌زده‌، اسلحه‌ را در دست‌ بالا رفته‌ روحانی‌جوان‌ با چشمان شان‌ می‌خوردند:
ـ الله اكبر...الله اكبر...الله اكبر...
ـ درود بر روحانی‌ مبارز ...
ـ وای‌ اگر خمینی‌ حكم‌ جهادم‌ دهد، ارتش‌ دنیانتواند...
ـ روحانی‌ مبارز...
مردم‌ دور آمبولانس‌ را گرفتند، روحانی‌ جوان‌ آمدپایین‌. آن قدر آنجا شلوغ‌ شد كه‌ ارتشی ها كه‌ خواستند جلوبیایند، نتوانستند راهی‌ پیدا كنند. لحظه‌ای‌ بعد، كسی‌ دیگر آن‌ روحانی‌ را میان‌ جمعیت‌ ندید. گاردی ها كه‌ انگاردچار كابوس‌ شده‌ بودند، مات‌ و مبهوت‌ به‌ همدیگر نگاه‌می‌كردند.
*
می‌گفتند:
ـ رادیو گفته‌ حكومت‌ نظامی‌ ساعت‌ چهاره‌ ...
كسی‌ اهمیت‌ نمی‌داد:
ـ خب‌ باشه‌، به‌ ما چه‌؟
جلوی‌ جایگاه‌ پمپ‌ بنزین‌ ایستگاه‌ پل‌ در خیابان‌تهران‌ نو، پیكان‌ سفید رنگی‌ با زمین‌ یكی‌ شده‌ بود.می‌گفتند یك‌ تانك‌ ارتش‌، درحال‌ فرار از روی‌ آن‌ ردشده‌ است‌. كسی‌ داخلش‌ نبود.
همه‌ كوچه‌ها و خیابان هایی‌ كه‌ به‌ درهای‌ پادگان‌نیروی‌ هوایی‌ منتهی‌ می‌شد، مملو بودند از جوانان‌پرشوری‌ كه‌ به‌ دنبال‌ راه‌ نفوذی‌ به‌ داخل‌ پادگان‌ می‌گشتند. در خیابان‌ مجاور پمپ‌ بنزین‌ پایین‌ میدان‌ وثوق‌، داخل‌ حیاط‌ آپارتمانی‌، چند جوان‌ مشغول‌ساختن‌ «كوكتل‌ مولوتف‌» بودند. یكی‌ صابون‌ رنده‌می‌كرد، یكی‌ بنزین‌ داخل‌ شیشه‌ می‌ریخت‌، دیگری‌ روغن‌ سوخته‌ و آن‌ یكی‌ پارچه‌ای‌ آغشته‌ به‌ بنزین‌ درشیشه‌ می‌گذاشت‌ و به‌ نفر بعدی‌ تحویل‌ می‌داد تا در جعبه‌ای‌ بچیند و به‌ پشت‌ بام‌ آپارتمان‌ ببرد.
داخل‌ حیاط‌ كه‌ شدم‌، توانستم‌ بشناسمشان‌. «سیدمصطفی‌جلالی‌پروین‌» (زمستان‌ سال‌ 60 در جبهه‌گیلانغرب‌ به‌ خدا پیوست‌) «علیرضا مستعدی‌» (سال‌59 در ذوالفقاریه‌ آبادان‌ الهی‌ شد) و «حمید مستعدی‌»(برادر كوچك تر علیرضا، كه‌ سال‌ 59 در سوسنگردجاودانه‌ شد) و چندتایی‌ دیگر از بچه‌های‌ محلمان‌بودند. بچه‌های‌ خیابان‌ وصال‌ تهران نو.
یكی‌ دوید و فریاد زد:
ـ تانك ها اومدن‌ ... تانك ها اومدن‌...
هر كسی‌ به‌ جایی‌ دوید. در یك‌ چشم‌ بر هم‌ زدن‌، حیاط‌ و خیابان‌ از آدم‌ خالی‌ شد. كسی‌ به‌ چشم‌نمی‌خورد. چند تایی‌ تانك‌ كوچك‌ كه‌ بین‌ مردم‌ به‌«مینی‌ تانك‌» معروف‌ بود، آمدند كه‌ بگذرند. اولی‌ رد شد، دومی‌ هم‌. سومی‌ كه‌ رسید، انبوه‌ كوكتل ‌مولوتف ها برسرش‌ بارید. بدنه‌ و شنی‌اش‌ آتش‌ گرفت‌. با سرعتی‌ كه‌داشت‌ شدت‌ آتش‌ بیشتر شد. تانك‌ چهارمی‌ هم‌ آتش‌گرفت‌. ولی‌ هر طور كه‌ بود خود را از مهلكه‌ خارج‌ كردند.
با رفتن‌ تانك ها، مردم‌ به‌ خیابان‌ ریختند و شروع‌كردند به‌ «الله اكبر» گفتن‌. دقایقی‌ نگذشته‌ بود كه‌ناگهان‌ كسی‌ درحالی‌ كه‌ به‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌ اشاره‌می‌كرد، فریاد زد:
ـ فرار كنید ... حمله‌ كردن‌...
جوانی‌ اسلحه‌ به‌ دست‌ از در پادگان‌ زد بیرون‌ و به ‌طرف‌ خیابان‌ دوید. همه‌ مانده‌ بودند چه‌ كنند. تا آمدندبجنبند و جان‌ پناهی‌ پیدا كنند، جوان‌ كه‌ دیگر به‌ وسط‌ خیابان‌ رسیده‌ بود، فریاد زد:
ـ الله اكبر .... الله اكبر ... مردم‌ بیایید... پادگان‌ آزادشد... الله اكبر...
همه‌ مات‌ بودند كه‌ چه‌ شده‌. چه‌ خواهد شد.جوان های‌ پرشور دورش‌ را گرفتند و قضیه‌ را جویا شدند،گفت‌:
ـ ما تونستیم‌ بریزیم‌ توی‌ پادگان‌ و گاردی ها رو شكست‌ بدیم‌. الانم‌ هر كس‌ می‌تونه‌ بره‌ تو و اسلحه‌ورداره‌...
و مردم‌ هجوم‌ بردند به‌ داخل‌ پادگان‌ نیروی‌ هوایی‌...
*
هوا از دود سیاه‌ شده‌ بود. می‌گفتند:
ـ پاسبونای‌ توی‌ كلانتری‌ نارمك‌ بدجوری‌ مقاومت‌ می‌كنن‌، چند ساعته‌ كه‌ با مردم‌ درگیرن‌...
قصد كردم‌ به‌ آن جا بروم‌، رفتم‌. كلانتری‌ نارمك‌ در خیابانی‌ تنگ‌ بالای‌ میدان‌ هفت‌ حوض‌ قرار داشت‌. صدای‌ گلوله‌ یك‌ لحظه‌ قطع‌ نمی‌شد. رفتم‌ به‌ كمك‌ آنهایی‌ كه‌ با بیل‌ گونی ها را پر می‌كردند. خاك‌ باغچه‌های‌ كنار خیابان‌ خالی‌ شده‌ بود و گونی ها برای‌ سنگر پر. نگاهی‌ از سر خیابان‌ به‌ كلانتری‌ انداختم‌.بدجوری‌ در آتش‌ می‌سوخت‌. با خودم‌ گفتم‌: «حقتونه‌ ...تا شما باشین‌ دیگه‌ نیایین‌ توپ‌ بچه‌هارو كه‌ توی ‌خیابون‌ فوتبال‌ بازی‌ می‌كنن‌ بگیرین‌ و پاره‌ كنین‌...»!
می‌گفتند: «دارند شكست‌ می‌خورن‌...» دود سیاه‌نمی‌گذاشت‌ ساختمان‌ كلانتری‌ پیدا شود. یك‌ آن‌ دلم‌ برای‌ آن‌ بدبخت هایی‌ كه‌ برای‌ هیچ‌ و پوچ‌ مقاومت‌ می‌كردند و چه‌ بسا می‌سوختند، سوخت‌. ساعتی‌نگذشت‌ كه‌ فریاد الله اكبر طنین‌انداز شد و گفتند: «مردم‌تونستن‌ كلانتری‌ رو بگیرن‌...»
*
ساعت‌ از ده‌ شب‌ گذشته‌ بود. دیگر صدای‌ گلوله‌نمی‌آمد. چهارراه‌ سیمتری‌ نارمك‌ در آتش‌ می‌سوخت‌.از كوچه‌ مسجد كمیل‌ به‌ خیابان‌ آمدم‌. جلوی‌ مغازه‌ پدرم‌رفتم‌. چند گلوله‌، كره‌كره‌ مغازه‌ را سوراخ‌ كرده‌ بود. به‌طرف‌ چهارراه‌ سیمتری‌ رفتم‌. خیابان‌ را كامیون ها وجیپ هایی‌ كه‌ در آتش‌ می‌سوختند، بسته‌ بودند. نور سرخ‌آتش‌، دیوار خانه‌ها را زرد و قرمز كرده‌ بود.
زمین‌ پر بود از پوكه‌ فشنگ‌ و تكه‌های‌ سوخته‌ماشین ها. چند جسد خون‌آلود، در وسط‌ خیابان‌ افتاده‌بود. به‌ كنار پیاده‌رو رفتم‌. ستون‌ طویلی‌ از اجساددرجه‌داران‌ و گاردی ها كنار دیوار نیمه‌خرابه‌، درازكش‌ شده‌بودند. جوی‌ خون‌ از زیرشان‌ جاری‌ بود. در میان‌انفجارهای‌ خفیف‌ و گاهی‌ شدید، فریاد الله اكبر می‌پیچید.
به‌ در خانه‌ كه‌ رسیدم‌، مادرم‌ كنار زن های‌ همسایه‌ایستاده‌ بود. خودم‌ را به‌ بغلش‌ انداختم‌. با ذوق‌ و شوق‌ پرسید كه‌ چی‌ شده‌ است‌. دیگر نمی‌توانستم‌ خودم‌ راكنترل‌ كنم‌. پوكه‌های‌ سیاه‌ شده‌ فشنگ‌ را در دستم ‌فشردم‌. جیبم‌ پر بود از آنها. بغضم‌ كه‌ تا آن‌ لحظه‌ داشت‌ خفه‌ام‌ می‌كرد، تركید. زدم‌ زیر گریه‌:
ـ ... انقلاب‌ پیروز شد ... پیروز...

پنج شنبه 25 آذر 1389  1:32 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها