0

عروس سامرا

 
assassin
assassin
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 614
محل سکونت : خراسان شمالی

عروس سامرا

عروس سامرا (×)

مرد عرب بی‏اعتنا به آنچه در اطرافش می‏گذشت، دوان دوان کوچه پس کوچه‏های شهر را پشت‏سر می‏گذاشت. مسافت زیادی طی کرده بود. اما پیدا کردن خانه بشیر، برده فروش معروف سامری چندان سخت نبود. کمتر کسی بود که او را نشناسد.

صدای کوبه در، برده فروش را به خود آورد. بی‏درنگ جواب داد:

- کیستی و چه می‏خواهی؟

- منم، کافور، در را بازکن!

- نام کافور برای بشیر بن سلیمان که عمری خود و پدرانش ریزخوار خوان علی‏بن‏ابی‏طالب و فرزندانش بودند، آشنا بود. اما، به چه قصدی او را می‏خواند؟ شاید که ...؟

نمی‏توانست‏حدس بزند. بی‏درنگ در را گشود

- سلام علیکم

- علیکم‏السلام ، چه شده ؟ چرا داخل نمی‏شوی ؟

- نه ، نمی‏توانم. وقت زیادی ندارم ، مولایم تو را می‏خواند ، عجله کن!

لحظه‏ای بعد دو مرد عرب شانه به شانه هم کوچه‏های خاکی شهر را پشت‏سر می‏نهادند. یکی شادمان از اینکه موفق شده بود پیغام مولایش را به موقع برساند و دیگری متفکر وحیران هجوم سؤالات گیجش کرده بود.

با خود می‏گفت: چه اتفاقی افتاده که امام هادی(ع)مرا احضار نموده‏اند؟ نکند خطایی مرتکب شده‏ام؟ نکند کسی شکایتی کرده؟ نکند ...

و چون جوابی برای سؤالاتش نیافت‏بر سرعت‏گامهایش افزود تا مقابل در خانه کوچکی که اقامتگاه امام هادی(ع) بود رسیدند.

در میانه غوغای جنگ رومیان و مسلمانان، متوکل خلیفه عباسی امام هادی(ع) را به دلیل مخالفت‏با اعمال خود وادار به اقامت اجباری در سامره کرده بود تا به دور از مرکز تجمع هواداران او را تحت نظر داشته باشد.

بشیر بن سلیمان از سالها پیش با خانواده امام در رفت و آمد بود. او از فرزندان ابوایوب انصاری و از شیعیان خاص امام علی‏النقی و امام حسن عسکری(ع) بود که به پیشه برده‏فروشی اشتغال داشت.

اندکی بعد کافور که خبر آمدن بشیر را خدمت امام عرض کرده بود او را به درون اطاق هدایت کرد. بشیر باصدایی مضطرب گفت:

- درود بر تو مولای من! چه تقصیری از من سرزده که مرا احضار فرموده‏اید؟

صدای دلنشین امام او را آرام کرد:

- بشیر دوستی تو و پدرانت که از انصار بودند، پیوسته با ما برقرار بوده، تو نیز مانند آنها مورد اطمینان مایی، ترا خواندم تا رازی را به تو در میان نهم. رازی که مایه سبقت تو بر سایرین خواهد بود.

این سخنان بشیر را بی‏تاب‏تر از پیش می‏ساخت. چشم به دهان مولایش دوخت. امام نامه زیبایی را که با خط رومی نگاشته شده بود مهر کرد و همراه با دویست و بیست اشرفی که درون کیسه زردرنگ زیبایی قرار داشت مقابل بشیر نهاد و فرمود:

- بشیر! به بغداد برو و بر سر پل فرات منتظر بمان تا کشتی حامل اسیران رومی به بغداد رسد. آنگاه فرستادگان اشراف عباسی و دیگر جوانان عرب را خواهی دید که به هوای خریدن کنیزان کشتی را دوره خواهند کرد. عمر بن زید را دریاب. او صاحب کنیزکی است که خود را از خریداران پوشیده می‏دارد. ناله او را خواهی شنید که از دوری خویشان و نج‏بی‏حرمتی مردمان می‏گرید. این نامه و اشرفی‏ها را به او بده و کنیزک را بدین جا بیاور!

فرمایشات امام همه پرده‏های ابهام را از دیدگان بشیر به کناری افکند. ماموریت‏خود را یافته بود. به راه افتاد تا بار سفر بسته و راهی بغداد شود...

آفتاب کاملا بالا آمده بود که کشتی در کناره فرات پهلو گرفت و خیل خریداران مشتاق و حریص کشتی را احاطه کردند.

شکست رومیان طی جنگهای چندین ساله با مسلمانان موجب رواج کالاهای چشمگیر و پر زرق و برق رومی و خیل کنیزان زیباروی در میان اعراب گردیده بود. برده فروشان طماع کنیزکان زیبای رومی را با لباسهای زربفت‏به معرض فروش گذاشته و غوغایی بر پا کرده بودند.

بشیر به سختی از میان انبوه خریداران گذشت و پرسان پرسان عمر بن زید را که مشغول چانه‏زدن با خریداران بود یافت.

خریداری سمج اصرار در خرید کنیزی داشت که به هیچ روی مایل نبود بیگانه‏ای او را ببیند. - عمر! عفت و پاکی این کنیز رومی مرا بر خریداریش مشتاقتر می‏کند او را به سیصددینار خریدارم . برای عمر پیشنهاد خوبی بود ، اما، چه می‏توانست‏بکند با دوشیزه‏ای که حشمت‏سلیمان را هم به هیچ می‏گرفت.

- آخر راهی بنما! من ناگزیر به فروختن توام . تا به امروز کنیزی چون تو ندیده بودم .

- شتاب مکن عمر! بگذار تا خریداری پیدا شود که اعتمادم را جلب کند و وفایش امیدوارم سازد. این گفت و شنود، بشیر را حیرت‏زده کرد. سخنانی می‏شنید که پیشاپیش آن همه را مولایش بازگو کرده بود. بی‏درنگ به سوی عمر بن زید شتافت .

- عمر! نامه‏ای از یکی از بزرگان برایت دارم. نامه به خط رومی است. محبتی کن و آن را به کنیزک نشان بده شاید که با خواندنش راضی شود و بتوانم او را برای مولایم خریداری کنم .

عمر بن زید که از خودرایی کنیزک و امتناع او به ستوه آمده بود و بدنبال راه چاره‏ای می‏گشت‏با خوشحالی نامه را گرفت و به کنیزک سپرد.

کنیزک با دستی لرزان نامه را گشود و با دیدن خط رومی زیبایی آن چشمانش مملو از اشک شد. روی به عمر کرد و گفت:

- مرا به او بفروش و گر نه به هیچ کس دیگری راضی نخواهم شد.

برده فروش چاره‏ای جز تسلیم نداشت . اشرفی‏ها را گرفت و در حالی که دهانش از فرط حیرت بازمانده بود کنیزک را به بشیر سپرد.

بهت و حیرت بشیر نیز دست کمی از او نداشت. بی‏تاب بود و می‏خواست هر چه زودتر او را بشناسد. حیرتش دو چندان شد آنگاه که دید کنیزک با اشتیاق نامه را می‏بوسد و می‏بوید.

- بانوی من! تو صاحب این نامه را که مولای من است نمی‏شناسی پس چرا چنین بی‏تاب دیدار اویی؟

- تو گفتی صاحب این نامه مولای توست. تو چرا مولایت آنگونه که در خور است نمی‏شناسی؟

- حق با شماست‏بانوی من! مرا ببخشید، تقاضایی دارم.

- بگو!

- راستش، من شما را هم نمی‏شناسم. این چه رازی است؟ شما کیستید؟

- حال که می‏خواهی بدانی پس گوش فرا ده!

- من ملیکه‏ام، دختر یشوعا، پسر قیصر روم. نسبم از جانب مادر به شمعون وصی امین حضرت عیسی(ع) می‏رسد. آنگاه که سیزده‏سالم بود جدم قیصر تصمیم گرفت مرا به عقد برادرزاده‏اش در آورد. مجلس بزرگی آراستند و در آن مجلس سیصد نفر از رهبانان و کشیشان نصاری و هفتصدتن از اعیان و اشراف و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان لشکر گرد آمدند. تختی آراسته به جواهرات بر چهل پایه نصب کردند تا قیصر برادرزاده‏اش را بر تخت‏بنشاند و مرا به عنوان ملکه روم به عقد ازدواج او درآورد . اما هنوز مراسم شروع نشده بود که صلیبها فرو ریخت و پایه‏های تخت درهم شکست. پسر عمویم بیهوش از تخت فرو غلتید و کشیشان حیران برجای ماندند. در میان کشیشان آنکه از همه برتر بود روی به قیصر کرد و گفت: آنچه روی داد نشانه‏های نحوست و بدبیاری است. ما را از این کار معاف کنید. اما پدربزرگم همچنان اصرار می‏ورزید.

مجلسی دیگر آراستند تا من و پسر عمویم را تزویج کنند. اما، دیگر بار همه چیز در هم ریخت میهمانان پراکنده شدند و قیصر به میان سراپرده رفت.

آن شب خواب عجیبی دیدم . حضرت عیسی(ع)، شمعون و جمعی از حواریون را دیدم که در قصر جمع شده بود. قصری که در وسط آن به جای تخت پادشاهی منبری از نور می‏درخشید.

چیزی نگذشت که حضرت محمد(ص) و داماد و جانشین او همراه با جمعی از فرزندان ایشان وارد قصر شدند. حضرت عیسی(ع) به استقبال شتافت. محمد(ص) آخرین فرستاده خدا روی به حضرت عیسی(ع) کرده و فرمودند:

- یا روح‏الله! به خواستگاری دختر وصی و جانشین شما شمعون برای فرزندم آمده‏ام و اشاره به امام حسن عسکری(ع) کردند.

- حضرت عیسی نگاهی به شمعون کرده فرمود: شرافت‏به سوی تو روی آورده. با این وصلت پر میمنت موافقت کن، و او نیز موافقت‏خود را اعلام کرد.

سپس رسول خدا(ص)بر بلندای منبر خطبه‏ای انشاء فرمود و مرا برای فرزندش تزویج کرد.

بشیر، شگفت زده و متحیر او را می‏نگریست . باورش نمی‏شد که این شاهزاده رومی این چنین به عربی فصیح سخن بگوید.

ملیکا که حیرت او را دید گفت:

- پدر بزرگم در تربیت من دقت‏خاصی داشت. او زنی آشنا به چندین زبان را مامور کرده بود تا زبان عربی به من بیاموزد. اما من تاکنون کسی را از این مساله مطلع نکرده‏ام. تنها وقتی نامم را پرسیدند گفتم نامم «نرجس‏»است.

بشیر چون خدمتکاری امین از بانوی خود حراست کرد و او را به سامره و به خدمت‏حضرت امام علی‏النقی(ع) برد. دیدار عجیبی بود. گویی همه چیز از قبل فراهم شده بود. صاحب خانه انتظار او را می‏کشید. امام روی به «نرجس‏» کرده فرمودند:

- به میمنت ورودت می‏خواهم هدیه‏ای به تو بدهم مال دنیا می‏خواهی یا مژده شرافتی ابدی؟

- من، من خواهان شرافت ابدی‏ام.

- پس ترا مژده تولد فرزندی می‏دهم که شرق و غرب عالم ملک او شود و جهان را از عدل و داد پر کند.

- فرزند؟ فرزندی که شرق و غرب عالم ملک او شود و جهان را از عدل و داد پر کند؟ پدرش کیست؟

- جوانی که رسول خدا ترا برای او از پدرت خواستگاری کرد. او را نمی‏شناسی؟

- چرا، از شبی که به دست‏بهترین زنان مسلمان شدم، شبی نبوده که او را در رویاهایم نبینم.

سپس امام خواهر خود حکیمه‏خاتون را طلبید و نرجس را به او سپرد. از آن پس نرجس در محضر حکیمه خاتون آنچه را که لازم بود آموخت. مراسم ازدواج ساده‏ای برگزار شد و عروس زیبای سامره به خانه بخت رفت.

روزها سپری شد تا اینکه ...

شب نیمه‏شعبان سال 255 هجری فرا رسید. آن شب با همه شبها فرق می‏کرد. اهل خانه همگی احساس خوشحالی پنهانی داشتند.

دیر وقت‏بود حکیمه‏خاتون به قصد خداحافظی با امام حسن عسکری(ع) از جای برخاست

- عمه جان! امشب همین جا بمانید. شب بزرگی است. شب تولد فرزندی که خداوند وعده فرموده است .

حکیمه خاتون با حیرت گفت:

- اما من در نرجس اثری از حمل نمی‏بینم . این فرزندی که می‏گویی مادرش کیست؟

- نرجس! راست می‏گویی عمه جان اما، کمی تامل کن! چون صبح شود اثر حمل در او ظاهر می‏گردد. نرجس چون مادر موسی است . مادر موسی نیز تا هنگام ولادت فرزند اثری از حمل در خود نداشت.

حکیمه از جای برخاست و به سراغ نرجس رفت. از رفتن منصرف شده بود. نمی‏دانست چه پیش خواهد آمد . اما ، مطمئن بود که حادثه بزرگی در شرف وقوع است.

سحرگاهان که برای نماز برخاست، نرجس را دید که به نماز ایستاده و مشغول راز و نیاز با معبود است. حکیمه چشم از صورت نرجس بر نمی‏داشت . هرگز چیزی خلاف حقیقت از آن خاندان نشنیده بود.

نشانه‏های اضطراب بر سیمای نرجس آشکار شد.

- نرجس! دخترم! چه شده؟

- آنچه مولایم فرموده ظاهر گشته است .

حکیمه به فرموده امام شروع به تلاوت سوره «اناانزلناه فی‏لیلة القدر» کرد. هیچکس سخنی نمی‏گفت اما ، صدایی دلنشین حکیمه را در تلاوت سوره همراهی می‏کرد .

- تعجب نکن عمه‏جان! این از قدرت الهی است که طفلان ما را به حکمت گویا می‏گرداند.

کلام امام که به پایان رسید; حکیمه پرده‏ای میان خود و نرجس دید. وحشت زده به سوی امام دوید و طلب یاری کرد.

- برگرد عمه جان! برگرد! نرجس را در جای خودخواهی یافت

حکیمه بازگشت نوری تابنده مادر را احاطه کرده بود و فرزند رو به قبله به سجده انگشت‏به آسمان بلند کرده و می‏گفت:

اشهد ان لااله‏الاالله وحده لا شریک له و ان جدی رسول‏الله و ان ابی امیرالمؤمنین وصی رسول‏الله و سپس همه امامان به حق پیش از خود را برشمرد تا به خود رسید:

اللهم انجزلی وعدی و اتمم لی امری و ثبت و طاتی و املاء الارض بی عدلا و قسطا

(خداوندا وعده نصرت را که به من فرمودی وفا کن و امر خلافت و امامت مرا تمام کن و استیلا و انتقام مرا از دشمنان ثابت گردان و زمین را به واسطه من از عدل و داد پر کن) .

آنگاه امام حسن عسکری(ع) فرمود:

- عمه جان! فرزندم را برگیر و نزد من آر!

- حکیمه نوزاد را ختنه شده، ناف بریده و پاک یافت و بر دست راستش عبارت:

جاءالحق و زهق‏الباطل ان الباطل کان زهوقا امام فرزند را در آغوش گرفت و فرمود:

سخن بگو به قدرت الهی

و آنگاه نوزاد مبارک زبان گشود:

بسم الله الرحمن الرحیم

و نرید ان نمن علی‏اللذین استضعفوافی‏الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین و یمکن لهم فی‏الارض و نری فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانون یحذرون

پی‏نوشت:

×.با بهره‏گیری از روایات منقول در بحارالانوار

سه شنبه 7 مرداد 1393  6:10 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها