0

شهدا 2

 
assassin
assassin
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 614
محل سکونت : خراسان شمالی

شهدا 2

فاطمه مقدم


تازه به منطقه برگشته بودم هنوز خستگی راه از تنم بیرون نرفته بود که محمود، دست مصطفی شاکری ـ بعدها به شهادت رسید ـ را گذاشت توی دستم و گفت: می­ری براش دختر خوبی پیدات می­کنی و خواستگاری می­کنی.


با توجه به سابقه ای که از مصطفی داشتم، گفتم: به روی چشم.


محمد گفت: همه کارها رو که انجام دادی ، خبرم کن تا برای مراسمش بیام.


از وقتی که مصطفی را شناخته بودم، توی کار جبهه و جنگ بود و هر عملیاتی که می شد، خودش را به منطقه می رساند، همان روز برگشتم گناباد. فکری توی سرم بود که عملی شدنش کمی مشکل به نظر می­رسید. آخر سر، توکل به خدا کردم، یک «یاعلی» گفتم و دست به کار شدم. یک راست به خانه عمویم رفتم. خودش و بچه­هایش همه انقلابی و اهل جبهه بودند. وقتی که مرا دیدند، از این که زود برگشتم، تعجب کردند. گفتم: برای انجام امر مهمی برگشته­ام.


برای این که حرفم بیشتر جا بیفتد و ماموریتم را بهتر انجام بدهم ادامه دادم: از طرف کاوه اومدم برای یه امر خیری. جریان مصطفی را شرح دادم و موضوع خواستگاری یکی از دختران عمو را پیش کشیدم. می­دانستم عمویم دنبال دامادی است که دین و ایمان داشته باشد و تیپ و قیافه و مال و مکنت و این چیزها براش اهمیت ندارد. راحت­تر از آنچه که فکرش را می کردم، موافقت کردند و همه چیز را واگذار کردند به خودم. عمویم گفت: خودت ببر و خودت هم بدوز.


چند روز بعد، مصطفی هم آمد. بعد از این که طرفین همدیگر را پسندیدند ، افتادیم دنبال جفت و جور کردن برنامه­ها و مراسم. شب جمعه ای قرار عقد گذاشته شد. موضوع را تلفنی به محمود خبر دادم ، کلی خوشحال شد و گفت: هر طور که باشد خودم رو برای شب جمعه می­رسونم. شب جمعه، عاقد را به منزل پدرم آوردیم. مقدمات دیگر هم فراهم شده بود. فقط منتظر بودیم محمود بیاید و در حضور او خطبه عقد خوانده شود.


محمود همان روز از مشهد زنگ زد و گفت: ساعت دو بعد از ظهر حرکت می کنم می­آم گناباد.


حساب که کردیم باید ساعت شش بعد از ظهر می­رسید، ولی تا دوازده شب خبری نشد. دلمان به هزار راه رفت. می دانستم که او آدم بدقولی نیست . هر وقت قول و قراری می­گذاشت، سر ساعت، خودش را می­رساند. حتی با آن­هایی که به این موضع اهمیت نمی دادند بر خرود می­کرد. بالاخره حدود دوازده و نیم شب بود که رسید. فاصله چهار ساعته مشهد تا روستای فخرآباد ده ساعته آمده بود. گفتم: آقا محمود! چرا دیر کردی؟ نگران شده بودیم که نکنه برات اتفاقی افتاده باشد. بعد از کلی معذرت خواهی گفت: بعضی بچه­های تیپ ، توی شهرهای سر راه، جلو منو گرفته بودن، حریفشون نشدم. از قرار معلوم ، او را بین راه، چندجا وا داشته بودند برای مردم سخنرانی کند. به هر حال، با آمدن محمود، خطبه عقد خوانده شد و شاکری هم به جرگه متاهلین پیوست.


فردا که مردم فهمیدند کاوه به فخرآباد آمده، همه جلوی در خانه ما ، جمع شدند ، گاو و گوسفند آورده بودند که جلوی پای محمود قربانی کنند. اما محمود نگذاشت . گفت: اگه این کار رو بکنین دیگه فخرآباد نمی­آم.


خیلی خوشحال بودیم. اما خوشحال تر از همه محمود بود که توانسته بود به مصطفی سروسامانی بدهد(1).




--------------------------------------------------------------------------------

(1). بر گرفته از کتاب حماسه کاوه

پنج شنبه 2 مرداد 1393  5:50 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها