0

خسته تا جمکران

 
assassin
assassin
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : فروردین 1393 
تعداد پست ها : 614
محل سکونت : خراسان شمالی

خسته تا جمکران

یادی از شهید مصطفی ردانی پور از سرداران عزیز شهید
دو مرحله، در عملیات بیت المقدس آمده بود خط مرزی شلمچه با لباس سپاه و عمامه به سر. دو تا بی سیم چی دنبال او می دویدند . دوربین کشیده بود و شبکه برق منطقه عمومی بصره را نشان می­داد و می گفت: اگر هدف عملیات خرمشهر نبود می توانستیم بصره را تصرف کنیم. همان وقت یک بسیجی آمده بود و می پرسید: بالباس خون آلود می شود نماز خواند یا نه؟ با حوصله جواب او را داد و مقداری هم چرب و نرم تر از حد معمول. به او گفتم . این بنده خدا هم فرصت گیر آورده .عاشق عمامه تو شده گفت:

«وقتی اون سؤال شرعی می پرسه به ویژه از نماز، من دیگه فرمانده نیستم.

این همون چیزیه که من می­خوام.»

« با توسل به اهل بیته که می شه یه جایی رسید. یه جرقه کافیه تا تو رو از این رو به اون رو کنه. آدم دیگه­ای می­شی. من توی توسل­های قبل از عملیات دنبال این حال و هوا برای بچه ها هستم.»

برای من نگاه کردن به مصطفی عبرت بود و لحظه لحظه درخشش این جرقه را در او می­دیدم. این همه تحول از کجا بود؟

یکبار می گفت:

« در قم که درس می­خوندم روزهای پنج شنبه می رفتم عملگی ، خسته و کوفته ، غروب راه می­افتادم طرف جمکران .مثل دیوانه ها، پابرهنه، تا اونجا یابن الحسن یابن الحسن می گفتم».

همیشه با خودم می گویم مصطفی هر چه داشت از توسل ایام طلبگی بود. خالص. خالص.
 

پنج شنبه 2 مرداد 1393  5:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها