0

من سرباز خمينى هستم

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

من سرباز خمينى هستم

ما در اردوگاه موصل (۲) كه بزرگ ترين اردوگاه اسرا در عراق بود، اسير بوديم. يكى از بچه ها كه حدودا ۲۶-۲۵ سال داشت، با يكى از افسرهاى امنيتى اردوگاه بر سر مسايل مذهبى بحث كرد و به همين خاطر او را مورد بازجويى قرار دادند.

آنها مى گفتند تو مجوس هستى.
ولى آن برادر مى گفت: مسلمان و شيعه هستم. در هر جاى دنيا اگر مسلمان و شيعه اى وجود داشته باشد ما به وجود او افتخار مى كنيم و او را يارى مى كنيم، كتاب ما قرآن و دينمان اسلام است. اگر شما هم مسلمان باشيد بايد به اين كه ما هم مثل شما مسلمان و شيعه ايم، افتخار كنيد ولى شما خلاف اين را ثابت كرده ايد، پس شما مسلمان نيستيد.
خلاصه كار بالا گرفت و آن برادر را به وسط اردوگاه جايى كه تابلوى بزرگى كه آيه شريفه: ويطعمون الطعام على حبه على مسكينا و يتيما و اسيرا روى آن نوشته شده بود، بردند.
معمولا برادران را براى شكنجه به زير آن تابلو مى بردند و به آنها مى گفتند ما به شما طعام مى دهيم و شما حرف ما را گوش نمى دهيد. افسر امنيتى مجددا بحث خود را شروع كرد و آن برادر هم جواب او را داد. افسر سيلى محكمى به صورت او زد و گفت: من مى خواهم تو را تنبيه كنم تا همه اسرا بدانند كه كشتن شما براى ما چقدر آسان است و ما از آن هيچ هراسى نداشته و شما بايد مطيع ما باشيد.
همه ما در بهت و حيرت، منتظر نتيجه كار بوديم. ابتدا آن برادر را فلك كردند و بعد افسر دستور داد تا اسلحه اش را بياورند. مى خواست تير خلاص را بزند. همه ما به پستى و رذالت آن مرد ايمان داشتيم، زيرا او خيلى از اسرا را زير شكنجه به شهادت رسانده بود. افسر عراقى كه در فاصله سه مترى از آن برادر ايستاده بود، اسلحه اش را گرفت و آن را مسلح كرد و از ضامن خارج كرده، پيشانى او را نشانه گرفت و گفت: هر وصيتى دارى بگو. بعد هم دستور داد چشم هاى آن سردار رشيد اسلام را ببندند. ولى او مخالفت كرد و گفت: مى خواهم با چشم هاى باز بميرم تا همه بدانند كه سرباز خمينى(ره) با چشم باز راه خود را انتخاب مى كند و سپس با صداى رسا شروع به تلاوت اين آيه شريفه كرد: والله يحيى و يميت و يميت و يحيى و هو على كل شىء قدير و هو ارحم الرحمين. افسر عراقى ماشه را چكاند، ولى گلوله گير كرده بود، خيلى به ندرت اتفاق مى افتد كه اسلحه كلت گير بكند و اين يكى از آن موارد بود. فرمانده كه خيلى عصبانى شده بود، دوباره گلنگدن را كشيد و ضامن را بررسى كرد، وقتى كه ماشه را چكاند، در كمال تعجب باز هم گلوله گير كرد. افسر كه از زور ناراحتى در حال انفجار بود، اسلحه را به زمين پرت كرد. وقتى اسلحه به زمين خورد، تير در شد و اسلحه چرخيد و به طرف باغچه رفت. افسر به سرعت اسلحه را برداشت و براى چندمين بار گلنگدن را كشيد. اين بار كه افسر به طرف برادر نشانه رفت، او زير لب گفت: انالله و انا اليه راجعون و لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم. مى گفت: افسر عراقى مجددا شليك كرد، اما باز هم گلوله اى شليك نشد، افسر دوباره اسلحه را پرت كرد، اسلحه باز در تماس با زمين تيرى شليك كرد. افسر كه دست و پايش مى لرزيد، سرش گيج رفته و در حال افتادن بود كه با دست اشاره كرد آن برادر را ببرند. دست و پاى او را باز كردند و ما همگى دور او حلقه زديم و سر و رويش را غرق بوسه كرديم. ولى او در عالم روحانى ديگرى بود. صداى تكبير و صلوات اردوگاه را پر كرده، همه از شوق اشك مى ريختند. عراقى ها از اطراف ما پراكنده شده و ما را به حال خود گذاشتند. در مدت يك سال و نيمى كه آن برادر در اردوگاه اسرا بود به دستور آن افسر، نه شكنجه شد و نه حتى سيلى خورد. بعد از مدتى او را به بغداد منتقل كردند و با خبر شديم كه آنجا هم كسى جرات نكرده با او كارى داشته باشد.

راوى: ايثارگر احمد شربيانى
بازنويسى: حوريه ملكى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
پنج شنبه 25 آذر 1389  4:34 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها