حدود يك ماه بود كه از مرخصى برگشته بودم منطقه. هر روز مى رفتم باجه پست و سراغ نامه رو مى گرفتم، اما دست از پا درازتر برمى گشتم. حسابى كلافه شده بودم تا اين كه يك روز برادرى كه نامه ها را توزيع مى كرد مرا خواست و نامه اى كه يك دانش آموز ناشناس براى جبهه و رزمندگان نوشته بود به دستم داد و گفت: بخوان و جواب بده.
من هم كه مدت ها بود كه نامه اى نديده بودم با اشتياق آن را گرفتم و به گوشه دنجى رفتم و پاكت رو باز كردم. ۲۰ تومان پول! دستخطى كودكانه بعد از سلام و احوالپرسى عذرخواهى كرده بود، يكى از آن جهت كه كوچك بود و نمى توانست همرزم و همسنگر ما باشد و ديگر آن كه نتوانسته بود بيشتر از آن به خودش سخت بگيرد و پول پس انداز كند و بفرستد. خلاصه اشكم را درآورد. با آن تعبير كودكانه نتوانستم بيشتر از اين طاقت بياورم.
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان