اویل بهار بود ... بگذارید کمی فکر کنم ؛ آهان . درست روز 25 فروردین بود . شب هفت شهادت علی صیاد شیرازی داشتم با موتور از پشت مدرسه سپهسالار ( مطهری ) می گذشتم که مرحوم ابوترابی را دیدم . کنار خیابان مجاهدین اسلام . ایستادم و در حالی که روی موتور نشسته بودم ، جلو رفتم . بعد از سلام و احوالپرسی در حالی که می ترسیدم تحویل نگیرد ، پرسیدم ؛ کجا تشریف می برید ، حاج آقا ؟ گفت : مجلس . گفتم : اگر به کلاستان لطمعه نمی خورد سوار شوید برسانمتان . تبسمی زد و جواب داد ؛ آخر مزاحم می شوم . گفتم ؛ نترسید حاج آقا کرایه اش را می گیرم ! ....
باورم نمی شد . عبای مشکی اش را جمع کرد و سوار شد . انگار داشتم خواب می دیدم ! از بهارستان به طرف مجلس راه افتادیم . هر دو گرم صحبت بودیم . وقتی به میدان توپخانه رسیدیم و از سر پاتوق گذشتیم ،بچه ها تا من و حاج آقا ابوترابی را دیدند خندیدند .
خلاصه ایشان را رساندم و برگشتم پیش بچه ها در پاتوق . پاتوق که نه ، یعنی گوشه ای از میدان توپخانه . بچه ها با حالت تمسخر گفتند ؛ این کی بود دیگه ؟ گفتم ؛ نماینده مجلس بود . رئیس ستاد آزادگان . هیچ کدام باور نکردند .
چند روز بعد به اتفاق بر و بچه ها رفتیم مسجدی که حاج آقا در آن نماز می خواند . من یکی یکی بچه ها را که از برخورد متواضعانه حاج آقا مات و مبهوت شده بودند ، معرفی کردم ، و ایشان از کار و بار بچه ها پرسید ... این دیدار ماند تا روزی که فهمیدم حاج آقا آسمانی شده !
در کنار اقشاری که آمده بودند مجلس ختم ایشان ، حضور 10 ، 20 موتور سوار بدجوری توی چشم می زد ...
نشريه يادماندگار شماره اول از دور جديد