در عمليات رمضان اسير شدم . سيزده نفر مجروح شديد بوديم كه ما را به زندان وزارت دفاع در بغداد بردند . ما به هيچ وجه نمي توانستيم راه برويم و يكي از دوستان مان قطع نخاع بود . از آن جا كه مي خواستند ما را به زندان الرشيد انتقال دهند .
لگن من هم شكسته بود . عراقي ها مي خواستند ما را با فشار و زور وادار كنند كه خودمان حركت كنيم ؛ اما ما به هيچ وجه نمي توانستيم راه برويم .
ناگهان ديديم كه يك نفر اسير كه دشداشه سفيد ( لباس بلند عربي ) به تن داشت و از قبل آن جا بود ، به عراقي ها گفت : من اين كار را انجام مي دهم . او با اين كه لاغر اندام بود آمد و يكي يكي مجروحان را بغل مي كرد و به داخل اتاق مي برد . سپس شروع كرد به نوازش و پرستاري ما . آن چنان مهربانانه بر خورد مي كرد كه همه ي ما جذب او شديم . خودش را هم معرفي كرد . من چون در مجلسي كه به عنوان شهادت ايشان (1) در مدرسه عالي شهيد مطهري در دي ماه 59 برگزار شده بود ، شركت كرده بودم . جريان را به ايشان گفتم . سجاده اي داشت كه آن را زير كمر يكي از مجروحان انداخت و خود ، روي زمين نماز مي خواند .
نيمه شب او نماز مي خواند و پس از اين كه دو ركعت نماز اقامه مي كرد ، سريع به سراغ يكي از ما مي آمد و دست و پاي مان را ماساژ مي داد . براي ما از عراقي ها طلب آب مي كرد و هر چه كه به او بي احترامي مي كردند ؛ ولي خود را براي ما به آب و آتش مي زد . سپس وقتي كه مي خواستند ما را سوار اتوبوس كنند و به اردوگاه بياورند ، او ما را بغل مي كرد و در اتوبوس قرار مي داد . به هر حال ، ايشان مهرباني و دلسوزي عجيبي نسبت به اسرا داشت .
1 ـ وقتي مرحوم ابوترابي به اسارت در آمد به خاطر اين كه از سرنوشت او مطلع نبودند برايش مجلس ختم گرفته بودند .
برگرفته از كتاب پاك باش و خدمتگذار اثر عبدالمجيد رحمانيان .