0

« ترس و شعف »

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

« ترس و شعف »

اولين سالگرد ورودمان به اردوگاه 17 مصادف شده بود با اولين سالگرد ارتحال حضرت امام . از اين كه مي توانستيم در اين اردوگاه كمي راحت تر از اردوگاه 13«رمادي» مراسم برگزار كنيم ، احساس خوشي بود كه در دل همه ي اسرا موج مي زد ، به خصوص آن هايي كه به اتفاق هم به تكريت آمده بوديم .  در اردوگاه 13 «رمادي» اگرعراقي ها احساس مي كردند يك اسير دارد درباره ي امام فكر مي كند دمار از روزگارش در مي آوردند ، چه برسد به اين كه براي امام مراسم ختم گرفته شود . يادم مي آيد درست اربعين امام بود كه شانزده نفر از بچه ها را به خاطر دور هم نشستن و فاتحه خواندن گرفتند و يك هفته آن ها را در يك اتاق « 3×2 » نگه داشتند . اردوگاه 17 به بركت حضور حاج آقا ابوترابي توانسته بود خيلي از سدهايي را كه در اردوگاه هاي ديگر وجود داشت از بين ببرد ...
درست به ياد ندارم كه اين اتفاق قبل از سالگرد امام بود و يا بعد از آن ، يكي از روزها دوستي كه اهل گيلان بود به سراغم آمد و گفت : « در طول اين 4 سالي كه در اسارت هستم عكسي را نگه داشتم كه برايم خيلي اهميت دارد . » وقتي اين جمله را شنيدم فهميدم با اين جمله اش به دنبال چه چيزي مي گردد . در آن روزها من كه نقاشي ام تا حدودي خوب بود عكس هايي را كه از طرف خانواده بچه ها براي آن ها فرستاده مي شد مي كشيدم و اسرا آن نقاشي ها را به همراه نامه هايشان براي خانواده مي فرستادند . اين دوستم نيز قصد داشت من بگويم حاضرم اين نقاشي را انجام دهم و من نيز در پايان جمله اش با اين جمله كوتاه اعلام آمادگي كردم : « حاضرم آن را بكشم » دوستم كه به نظرم به مقصود خود رسيده بود رو كرد به من و گفت : « اين شرطي دارد كه بايد به آن عمل كني » من كه تا آن روز براي كشيدن نقاشي شرطي را قبول نكرده بودم گفتم : « اين چه كسي است كه براي كشيدن نقاشي اش بايد شرطي را قبول كنم . » لبخندي زد و به آرامي دست در جيبش برد . وقتي دستش را بيرون آورد كارت پرس شده اي در دستش قرار داشت . وقتي كارت را نگاه كردم دلم ريخت . نمي دانم از ترس بود يا خوشحالي، سعي كردم خودم را كنترل كنم . گفتم : « اين را از كجا گرفتي ؟ » گفت روز اول اسارت از ديد عراقي ها پنهان كردم و تا به امروز نيز آن را در لباسم مخفي نگه داشتم . عكس را بوسيدم و آن را داخل جيب پيراهن گذاشتم . شب كه شد به سراغ مداد رنگي و كاغذ 4A رفتم . تنها كسي كه از مداد رنگي صليب سرخ استفاده مي كرد من بودم . به همين خاطر مسوول آسايشگاه مداد رنگي را داده بود به من و هر كس كه لازم داشت از من مي گرفت . از بد شانسي من جايي مي خوابيدم كه سربازهاي عراقي هر وقت از كنار پنجره عبور مي كردند مرا مي ديدند . شب ها از ساعت 10شب به بعد خاموشي اعلام مي شد. البته چراغ ها خاموش نمي شدند اين ما بوديم كه بايد مي خوابيديم . براي كشيدن اين عكس كه نياز به جاي امني بود بهترين موقع هنگام خاموشي بود . حالا مي بايست دست به ابتكاري بزنم كه هم از ديد عراقي ها در امان باشم و هم از فرصت به دست آمده بهره ببرم . ملحفه ي سفيدي كه داشتم به صورت پشه بند در آوردم ، به طوري كه راحت در زير آن بتوانم به كارم برسم . حتي ماشاالله كه بغل دستم خوابيده بود از كارم سر در نياورد . وقتي شروع كردم به كشيدن عكس ، تنم نيز شروع كرد به لرزيدن ! ترس اين كه عراقي ها اگر بفهمند وجودم را مي لرزاند . در همين فكر بودم كه صداي نگهبان عراقي كه مرا مخاطب قرار داده بود به گوش رسيد : « اولك » من سرم را از زير ملحفه بيرون آوردم به طوري كه قسمتي از بدنم نيز مشخص شد . با دست اشاره كرد چرا لختي ؟ از اين كه با اين سوالش پاسخي به ذهنم رسيده بود خوشحال شدم . قبل از اين كه سوال ديگري از دهانش خارج شود گفتم : « سيدي ! جرب » البته پنجه هاي دستم را به نحوي كه بيانگر خارش در بدن دارم ، روي دست ديگرم كشيدم . سرباز عراقي طوري پوست صورتش را جمع كرد انگار كه قبلاًُ با مريضي «گال» دست و پنجه نرم كرده بود ...
فردا صبح عكس اصلي را به دوستم بر گرداندم ، و عكس رنگي را كه در يك صفحه 4A كشيده شد ه بود به تك تك بچه هاي اتاق نشان دادم . وقتي چشم بچه ها به عكس مي افتاد ، ترس و شعف به وضوح در صورت شان هويدا مي شد . چيزي كه خود من نيز در ابتدا به آن دچار شده بودم . يكي از بچه ها كه اهل بهبهان بود ومتاسفانه اسمش را به خاطر ندارم يك شب عكس را از من گرفت تا در تنهايي عقده ي دل وا كند . فردا صبح وقتي عكس را از او طلب كردم گفت : « آقا عظيم گرفت و پاره كرد » . آن قدر عصباني شدم كه زبانم بند آمد . رفتم سراغ « آقا عظيم » عظيم وقتي عصبانيت مرا ديد مثل هميشه با صبر و حوصله بسيار به حرف هايم گوش داد و بعد با لبخندي گفت : تو خواستي با كشيدن عكس دل بچه ها را شاد كني و من با پاره كردن آن جان بچه ها را حفظ كردم . با اين جمله عصبانيتم فرو كش كرد ، ولي از اين كه توانسته بودم بعد از چند سال تصوير رنگي امام (ره) را به بعضي ار اسرايي كه ده سال امام را نديده بودند نشان بدهم خوشحال بودم و از آقا عظيم كه به شايستگي ، حاج آقا ابوترابي او را به عنوان مسوول آسايشگاه انتخاب كرده بود ، لذت بردم .

پنج شنبه 25 آذر 1389  4:21 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها