0

گروه اعدام

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

گروه اعدام

سر انجام در ساعت 12 ظهر روز دوشنبه ، دستوری که باید صادر می شد ، به دستمان رسید .
اما رزمندگان اسلام ؛ پیشروی خود را در مناطق سید صادق و پنجوین ادامه دادند . شکست ما ، برگ پیروزی  را در دست آنها قرار داد و توانستند تمام تپه ها و ارتفاعات را – از جدید و قدیم – در نوردند . آنها که از گروهای مختلفی تشکیل می یافتند ، منسجم بودند و به خصوص با پشتیبانی آتش  توپخانه توانستند مواضع دفاعی ما را در هم بکوبند . برای اولین بار بود که من این وضعیت سخت را در زندگی نظامی ام  می گذراندم . هنگامی که در خرمشهر بودم ، زندگی طبیعی را از سر گذراندم ؛ اما در اینجا تبدیل به انسانی شده بودم که ترکیب وجودش از غم و اندوه بود.

آن سکوت وحشتناک را صداهای در هم و بر همی شکست . از بین آن صداها ، فریاد الله اکبر ایرانیها به خوبی به گوش می رسید و همزمان با گلوله هایی که به اطراف و پشت ما اصابت می کرد ، مردانی به سویمان خیز بر می داشتند . آنها با بلندگو از ما می خواستند که تسلیم شویم و من فراموش نمی کنم که دوست نداشتم به اسارت در بیایم ؛ من می خواستم در زیر سایه صدام و مدال های دروغینش زندگی کنم .


افکار گوناگونی ناگهان به طرفم حمله ور شدند .


مادرم به من اشاره کرد : .......بیا پسرم ! ..بیا پسرم !.....


صدام ، نگاهش را به من انداخته بود .


بگیر ، این اتومبیل و خانه برای تو ستوان فهمی .......ها .......ها.....ها .....


و معشوقه ام (نهاد) که هر بار به مرخصی می رفتم ، برای دیدن من به منزلمان می آمد و من لحظه های عشق و محبت را با او سپری می کردم ........


در حالی که من از همه طرف با تیرهایی که معلوم نبود از کجا شلیک می شود ، در محاصره بودم ، این افکار در ذهنم چرخ می خورد بله ، تیرهایی که هویتشان مجهول بود ؛ زیرا نیروهای ما با افراد دشمن در هم رفته و جنگ تن به تن شروع شده بود .


وای بر تو سروان ! وای بر تو از این گرداب ! الان گردنت نزدیک لبه چاقو است . به هر حال  ، سرت از بدنت جدا خواهد شد ؛ یا به چاقوی صدام ، یا به چاقوی ارتش ایران .


در آن لحظه به یاد آوردم که اعدام اسرای ایرانی چگونه صورت گرفت  . ما چند نفر از نیروهای ایرانی را که در حمله شوش به اسارت گرفته بودیم ، سر بریدیم .


ترس و وحشت در دلم خزید . به این نتیجه رسیدم که کشته شدن با یک گلوله ، راحت تر از این است که سرت را از بدن جدا کنند .


سر یکی از سربازها داد کشیدم :


- خواهش می کنم مرا از این زندگی ذلت بار خلاص کن ! فکر نمی کنم که آنجا آنچه را که استحقاق داشته باشم ، در انتظارم باشد .


دسته کم حلق آویز شدن از طناب اعدام در انتظارم است .


آن سرباز که روز قبل اهانت بزرگی از من شنیده بود و بدش نمی آمد که با اعدامم ، انتقام جویی کند ، از این کار سر باز زد .


- قربان ! ما می خواهیم شما را در آن جشن بزرگ ببینیم . می خواهیم بهای  قهرمانی های افسانه ای شما را ببینیم . می خواهیم حداقل شراب خوشحالی را به میمنت پیروزی های شجاعانه شما سر بکشیم .


با عصبانیت در آمدم  که :


- بس است ! بس است ! زندگی کردن برای شما در این کشور حرام است . غذا و آب و هوای این کشور برای شما حرام است . عشق این کشور از شیرخوارگی در جان من است . شما مستحق همین ذلت هستید .


و بعد با سه شلیک به زندگی اش خاتمه دادم .


آنهایی که به طرف نیروهای ایران حرکت کرده بودند و حتی قصد داشتند به طور رسمی پناهنده شوند ، برگشتند . سلاح را به طرف آنها گرفته ، یک نفرشان را زدم . یکی از سربازان برای مطمئن شدن از مرگ او ، به بالای سرش رفت و سه تیر در سر آن بیچاره که از درد به خود می پیچید ، خالی کرد . سپس آن سرباز در حین بازگشت می گفت :


- قربان ، پیروز شدیم .


به منطقه ای که هنگ ، همراه با نیروهای تار ومار شده ، در آنجا اطراق کرده بود ، حسابی نزدیک شدیم . نیروهای ضد حمله نیز که از افراد گارد ریاست جمهوری و کماندوهای سپاه اول تشکیل یافته بود ، در همان منطقه بودند .


من هوشیارانه و با برنامه سعی کردم از دست گروهان خلاص شوم .


به همبین خاطر رو به افرادم کردم و گفتم :


- بروید آنجا و مرا با گروهبان صبری عوده تنها بگذارید .


آنها فکر کردند که چه شانس بزرگی نصیبشان شده و چیزی نگذشت که به طرف نیروهای خودی – یعنی محل استقرار هنگ – فرار کردند ؛ اما گروههای اعدام با رگبار آتش از آنها استقبال کردند و هنوز که هنوز است ، جسدشان در همان منطقه بر زمین مانده است .


گروهبان با ترس به زبان آمد :


- قربان ! فکر می کنید با ما چه می کنند ؟ قربان ، شما مسئول مرگ این بی گناهها هستید . بین آنها پسر برادر من نیز بود .


شستم خبردار شد که زنده بودن گروهبان برای من خالی از خطر نیست و چاره ای ندارم جز اینکه با دست و پا کردن حیله ای ، او را هم به همان گروه ملحق کنم . رو به گروهبان کردم :


- بیا یک تیر به دستم بزن . من تو را از این وضعیت خطرناک نجات می دهم .


گروهبان ، مثل برق ، سلاح را مسلح کرد و یک تیر به دستم زد . از دور چند نفر این صحنه را دیدند . به او گفتم :


- به خاطر این کارت ، می خواهم به تو هدیه ای بدهم :


- چه هدیه ای ؟ قربان ؟


بلافاصله چهار تیر در سرش شلیک کردم .


- باید زودتر از اینها می مردی . لیاقت تو همین است که با این بدبختها باشی ؛ کسانی که مرا رها کردند به جهنم رفتند . به من می گویند تو مسئول مرگ دیگران هستی ! حالا من به تو می گویم تو مسئول مرگ خودت هستی ؛ تو مسئول این وضع هستی .


گروهی آمدند و مرا حمل کرده ، با خود بردند . به آنها گفتم :


به این خائن نگاه کنید ؛ یک تیر به دستم زد و در عوض ، آسمان او را تیر زد ! نگاه کنید که چه کسانی را برای این کار مهم به خدمت می گیرید ؛ در حالی که در روز روشن خیانت می کنند .


یکی از آن عده گفت :


قربان ! فرماندهان ره بالا ، عصبانی در مقر هنگ شما نشسته اند .


آنان می دانند که الان فرمانده هنگ کجاست ؟


یکی از آنها جواب داد :


قربان ، او در مقر جدید هنگ همراه ، با فرماندهان ، منتظر شما هستند .


این خبر ، حالت خاصی در قلبم پدید آورد . این جمله که آنها منتظر شما هستند ، چه معنی می تواند داشته باشد و یعنی چه که : آنها در مقر جدید هنگ مستقر هستند ؟!


در ضمن صحبت با آنها ؛ متوجه شدم که رزمندگان اسلام پس از آنکه وسایل ویژه الکترونیکی و دستگاه رادار واحد های دیگر را به غنیمت گرفته اند ، تور تسلط خود را بر  مقر قدیمی هنگ انداخته و توانسته اند میخ استقرار خود را بکوبند .


آنان را از زیر چشم گذراندم . همگی به من نگاه می کردند . انگار در این نگاهها ؛، مقاصد دیگر و راز و رمزهایی نهفته بود که حاضر بودند از من جدا شوند ؛ گویی صید بزرگی به دست آورده اند .


گفتم :


- گویا نیروهای اسلامی هنوز در حال پیشروی هستند ؟


گفتند :


- بله قربان ، آنان  از محور دیگری دارند پیشروی می کنند . الان هم بر تپه های پنجوین مستقر شده  نیروهای ما  در محاصره هستند . بیشتر ارتفاعات نیز به دست ایرانیها افتاده است .


می خواستم فرار کنم ؛ اما شک نکردم که گروههای اعدام ، در تعقیب فراریها چشم از کوه و کمر بر نمی دارند . ما از دور ، تعدادی از ایرانیها را دیدیم که داشتند کشته های ما ر ا دفن می کردند و مجروح های ما را به عقب می فرستادند .


دیدن این وضعیت  که به صورت عجیبی در قلبم جا خوش کرد ، آفاق جدیدی را در برابرم گشود و افکار و تصورات قدیمی ام را پاک کرد . از خودم پرسیدم :


- پس چرا رسانه های ما به مردم دروغ می گویند ؟ چرا می گویند :


- ایرانیها اسرا را اعدام می کنند ؟


به یکی از آن افراد گفتم :


- فکر می کنی این صحنه ها واقعی است ؟


در حالی که شرارت از چشمانش بیرون می ریخت گفت :


- تو در واقع تحت تاثیر فرهنگ دوگانه قرار گرفته ای . این مجوسها ، دشمن تمام انسانیت هستند . چطور این کارها را تایید می کنی ؛ - ایرانیها فکر می کنند که این افراد ؛ مجروحان خودشان هستند ! گفتم


- اما عجب ! اینها از گروهان من هستند . چهره هایشان برایم آشناست .


او که درجه ستوانی داشت و از تکریت بود ، اعتنتایی به جوابم نکرد .


گلوله باران متقابل ، صدای شلیک گلوله های مختلف و بالا رفتن ستون های دودی که ناشی از سقوط گلوله ها بر انبارهای مهمات و تدارکات بود و آسمان را به توده انباشته ای از ابر و غبار سیاه تبدیل کرده بود ، هنوز ادامه داشت . حالا تمام انبارهایی که گروهانهای ما در اختیار داشتند ، به دست نیروهای اسلام افتاده بود .


ما به طرف مقر هنگ رفتیم و در بین راه ، گاه گاه چشممان به پوتینها ، لباسها و درجه های نظامی عراقی که در گوشه و کنار منطقه پخش شده بود ، افتاد .


یکی از آنان گفت :


- تا به حال در زندگی ام مانند الان فیلمی از ارتشی شکست خورده ندیده بودم . ترسو ها همه چیز حتی لباسهای زیر خود را در آورده اند . به خدا صدام حق دارد که سر از تن این ترسوها جدا کند .


سرعت ضربان قلبم زیاد و زیاد تر می شد  و فهمیدم که امروز شکار شده ام . در آمدم :


- برادرانم ، وضعیت سختی است . عاملش هم فرمانده هنگ ما است .  او بدون نقشه ، نیروهای ما ر ا حرکت داد و گروهان ما به سرعت به هدف هایش رسید .


بعد از پیمودن مسیر طولانی عقب نشینی ذلیلانه ، از دور ، نشانه های تجمع نیروهای شکست خورده خودی نمایا ن شد . نیروها در اطراف مقر متروک سابق  تجمع کرده بودند و پشت آنها صد ها خود رو ، دهها تانک و درجه دارهای مختلف قرار داشتند که در حال حرکت به این طرف و آن طرف بودند .


سربازانی نیز در بین این جمع قرار داشتند که نشانه ذلت و بدبختی بر پیشانی شان حک شده بود . بعضی هایشان هم نیمه عریان ، منتظر سرنوشت سیاه خود بودند .


پیشروی نیروهای اسلام از سمت چپ به طرف نیروهای خودی هنوز ادامه داشت و تیپ 805 به فرماندهی سرهنگ ستاد فلاح الشمری در حال مقاومت بود . تا آن ساعت ، موضع عمومی نظامی ثابت نشده بود ؛  به طوری که تلگرامهایی که از آن منطقه می آمد ، اذعان می داشت که :


- نیروهای ما در حال جنگ و گریز هستند و بعضی از مواضع خود را در پنجوین از دست داده اند .


من وارد اتاق فرماندهی که در اطرافش چند سرباز نگهبان ایستاده بودند ، شدم . فرمانده تیپ گفت :


- خوش آمدید دلاوران ! شما ما را رو سفید کردید دلاوران !


فهمیدم که این کلمات ، تمسخر آمیز و هدف از آنها ؛ تهمت زدن به دیگران است . فرمانده تیپ از رهگذر این حرفها می خواست به مهمانان که اغلب آنان از فرماندهان بودند ، بفهماند که آنچه روی داده ، نتیجه اشتباهات فرمانده هنگ و فرماندهان گروهانها است . در این موقعیت ، دست بسته نماندم ؛ زیرا کسی  که در چنین موقعیتهایی  دست بسته بماند ، در مقابل دیگران قربانی می شود .


من می خواستم به مهمانها بفهمانم که به بلای مبارکی در درگیری پاسخ گفته ام و ضمن کشتن هزاران ایرانی و به قتل رساندن اسرای آنان بر مبنای دستور فرماندهی ، اولین فرمانده گروهانی بوده ام  که به هدفش دست یافته است . و گفتم : که در این باره نیز مدارک رسمی وجود دارد .


فرمانده تیپ با تمام قدرتش فریاد زد :


او دروغگوست ، دیوانه است! او را در برابرم بکشید ، اعدامش کنید ! ارتش صدام ، این اهانتها را تحمل نمی کند .


من هم محکم جواب دادم :


شما مستحق اعدام هستید ؛ فرمانده هنگ ما و تو قربان ، من به بهترین شکل و با تمام وجود فداکاری کردم . مهمانها ! نگاه کنید . یک ترکش از دشمن در دست من است . به پشتم نگاه کنید ، پر از ترکش است .


از این موضعگیری ، مهمانها مطئمن شدند که حق با من است . حتی یکی از آنان یعنی سرتیپ ستاد سامر تکریتی – که فرمانده لشکر در شب حمله بود – بلند شد و گفت :


این کلت را بگیر و در سر فرمانده هنگ خالی کن .


برای من موقعیت غیر طبیعی بود ؛ چرا  که هر چه باشد ، با فرمانده هنگ زندگی کرده و مدت  طولانی با یکدیگر شریک یک کاسه بودیم .


وضعیت سختی بود . به فرمانده هنگ که با چشمانش به دست و پايم افتاده بود ، نگاه کردم ، قطره های اشک بر گونه اش جاری شده بود .


به خود گفتم : اگر از این کار سرباز بزنم ، چه خواهد شد ؟ جواب این بود : هر دو با هم اعدام می شوید ! این زندگی چه زشت است ! و این تصورهایی که حتی در قرون وسطی نیز دیده نشده چقدر شرم آور است !


کلت را برداشتم  . صحنه های گوناگونی در ذهنم گذشت .


همسر فرمانده هنگ که به من متوسل  می شد ؛ همسر خودم که فریاد می کشید و چنگ بر صورتش می زد ؛ چهره افسران بلند مرتبه که اگر از این کار خودداری می کردم ، به طرفم شلیک می کردند و ... و  صحنه های دیگری که زشت تر از اینها  بود .


منتظر شدم . کمی صبر کردم تا شاید از تصمیم خود منصرف شوند و به من بگویند : کافی است ، از او گذشتیم . کافی است  ، به او زندگی دوباره بخشیدیم . اما فایده ای نداشت .


ماهر عبد الرشید که از آنچه در منطقه ما می گذشت ، آگاهی تمام و کمال داشت ، فوری در آنجا حاضر شد و با عصبانیت گفت :


بیا ! هی ، بزنش ! بزن !


برای آخرین بار به او نگاه کردم و ماشه کلت را با تمام قدرت فشار دادم ... سه تیر در سینه آن قربانی نشست . به خود می پیچید و فریاد می زد : مرگ بر مجوسها ! زنده باد صدام !


ماهر عبد الرشید به طرفش رفت و گفت :


مرگ بر تو و مجوسها ، زنده باد صدام و قهرمانانش !


چیزی نگذشت که نفس واپسین را کشید و خون استفراغ کرد .


خواستم موقعیتم را اصلاح کنم  ؛ بنا بر این در برابر همه گفتم :


من فدای صدام .... فدای وطن ... من گوش به فرمان و اشاره  فرماندهی هستم ... زنده باد صدام ، زنده باد وطن ، زنده باد قادسیه ؛ قادسیه همه عربها .


دیگر این حرفها تقریبا زرق و برق خود را از دست داده بود ؛ چرا که گلوله باران توپخانه ایران به اهداف اصلی خود رسید ؛ به گونه ای که یکی از گلوله ها بر مقر فرماندهی اصابت کرد و افسرانی چند به قتل رسیدند :


سرتیپ ستاد عمر شقیق الراوی


سرهنگ ستاد صبحی خزعل المطیری


سرهنگ دوم خمیس منارمطلک .


سرگرد عزیز صبری البصری


سروان نوری احمد هاشم  التکریتی



در آن روز ، دو قطره اشک از چشمان عبد الرشید بیرون زد که برگشت و گفت :


این خونها غیر از خون سروان نوری احمد هاشم که پسر عمویم یود ، برایم اهمیتی ندارد . من آرزو داشتم که  او به مناصب بلند مرتبه ای برسد . مرگ بر شما ؛ ایرانیها !


آنگاه به فرمانده تیپ ما – که به این و آن نگاه می کرد و سعی داشت نگاه او را از خود بر گرداند – خیره شد و گفت :


تو ، ترسو ! لیاقت زندگی در سایه حکومت صدام را نداری و باید به دوست ذلیل حیله گرت ملحق شوی ...


رویش را برگرداند به طرف یکی از افسران محافظش :


سروان صفوک !


بله قربان !


این مرد را دستگیر کرده ، دست بسته به بغداد نزد « ابوطحش» بفرستید و به او بگویید : اینها همان  افسران دلاوری هستند که در هر جلسه ای که با صدام داری ، به آنها می نازی !


در کمتر از پانزده دقیقه ، چند خودرو به همه چیز مجهز شدند برای آخرین بار به فرمانده تیپ مان نگاه کردم ؛ در همان موقعیتی که آرزویش را می کرد ، قرار داشت . در آن ساعت آرزو کردم ای کاش می مردم  و این مناظر فاجعه  انگیز را نمی دیدم .


خواننده عزیز ، تو هم می توانی تصور کنی یک فرمانده تیپ را، در حالی که دستهایش را بسته اند ، در قسمت عقب خودروی رو باز بدون چادر نشسته و در محاصره سلاح ها و محافظان است . در یک لحظه ، آن مرد وفادار تبدیل شد به ترسویی خائن. و در یک لحظه ، ورق برگشت و فرمانده تیپ ما که سه مدال شجاعت داشت ، تبدیل به مرد توطئه گری  شد که قصد  خیانت به وطن دارد ؛ در صورتی که او تمام عمرش را در خدمت به فرماندهی سپری کرده بود .


به هر حال ، این چیزی است که امروز در سازمان نظامی ای که با مفاهیم طغیانگری و چیزهایی ازاین  قبیل احاطه شده ، جریان دارد .

پنج شنبه 25 آذر 1389  2:40 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها