0

ارتفاعات بلغه و مرگی سخت

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

ارتفاعات بلغه و مرگی سخت

ارتفاعات حاج عمران مورد حمله شیمیایی عراق قرار گرفت. نیروهای از همه جا بی خبر تا شنیدند عراق شیمیایی زده است به جای فرار از سنگر به داخل سنگر پناه می بردند و به جای رفتن روی ارتفاعات، از روی کوه پایین می آمدند، به جای استفاده نکردن از آب آلوده دست و صورتشان را با آب آلوده می شستند تا سوزش را کم کنند ...

یک ماه از پایان یافتن حمله ایرانیها، تیپ، دوره شکست خود را می گذراند که سرهنگ ستاد احمد سلمان العماری به فرماندهی آن منصوب شد . این سرهنگ که آرزوهای غیر واقعی را در سر می پروراند، گاهی دستورهایی برای تبدیل شدن تیپ پیاده ما به یک تیپ کماندویی صادرمی کرد و سر انجام نیز نامه ای به فرماندهی نوشت که جواب آمد :


- تیپ شما هیچ ویژگی نداشته، لیاقت تحقق آن را نیز ندارد.


بعد از این جواب، او با من به شور و مشورت پرداخت:


- ستوان فهمی! نظرت چیست که از فرماندهی اجازه حمله به مواضع ایرانیها را بگیریم؟


برای لحظه ای ساکت شده چیزی نمانده بود که بزنم زیر خنده؛ اما به زور خودم را نگه داشتم تا اینکه فرمانده تیپ  به حرف آمد:


- این سکوت برای چیست؟ چرا جواب نمی دهی؟


گفتم :


- قربان ! فرمانده تیپ و فرمانده هنگ سابق ما نیز همین بلندپروازیها را داشتند و هنگامی که می خواستند آنها را به طور قانونی بر روی زمین اجرا کنند؛ سرنوشتشان با اعدام پایان یافت.


به خود آمد. در حالی که چشمهایش درشت شده بود و دستهایش می لرزید، گفت :


- چرا ؟ چرا ؟


- بله قربان، فرمانده هنگ که تمام تلاشش رسیدن به درجه و مدال شجاعت بود، در برابر همه اعدام شد .


دیگر فرمانده تیپ دست از بلند پروازیهایش برداشت و به دنبال راهی می گشت که او را از اعدام یا عقوبت زندان دور کند. از آن به بعد بیشتر فکرش شده بود انتقال از تیپ به عقبه !


ادامه دادم که :


- جناب فرمانده! ایرانیها در جنگ، خیلی قوی هستند . من قدرت آنان را در کوههای سید صادق دیدم که پیشروی می کنند و تو گویی بر شانه های مرگ می رقصند، مرگ از آنان می ترسید و به سوی ما می آمدند و بر ما مسلط شدند .


از آن دیدار به بعد ، فرمانده تیپ فقط به دنبال راهی برای رهایی و فرار به عقبه بود؛ اما نه واسطه ها و نه فعالیتهای شخصی ، هیچ کدام نتوانستند کاری برایش انجام بدهند. او در سایه جو خاصی که منطقه در آن به سر می برد، یعنی تصمیمهای کشنده رهبری عراق برای محدود کردن نفوذ نیروهای اسلامی ، سر گردان ماند .



کمی بعد ، در آن منطقه ، عملیات کوچکی انجام شد که به تفصیل به شرحش می پردازم :


در روز سه شنبه 16/4/ 1985، کوههای بلغه شاهد شدیدترین درگیری در این منطقه بود و دلیل اول آن نیز این بود که رزمندگان اسلام با مغتنم شمردن فرصتهای سابق، به اعزام گروهانهای نفوذی و شلیک خمپاره اقدام کردند و با تکرار این حالت، جوی ترسناک در قلعه دیزه و رانیه به وجود آمد اهالی ، صحبت از آینده مجهول مناطقشان می کردند.



این شرایط، فرماندهی نظامی عراق را مجبور کرد که برای راندن نیروهای اسلامی از منطقه و ایجاد کمربند امنیتی ، دست به عملیاتی بزند که "سرگرد صدام لازم"  برای این عملیات داوطلب شد. فرمانده تیپ با من تماس گرفت و گفت :


- فرمانده لشکر با من تماس گرفته و گفته از شما یک هنگ خوب برای شرکت در این عملیات می خواهم .


و اضافه کرد :


- هنگهای تیپ را با توجه به قدرت آنها بررسی کرده و تنها در هنگ شما، این قدرت را یافته ام ، چه می گویی؟


با سردی جواب دادم :


- بله قربان ! من در اختیار دستور شما هستم .


باید بگویم که هوا در آن روزها خیلی سرد بود و هر اقدامی در شرایط استثنایی آنجا که طبیعت پیچیده کوهستانی داشت، خالی از دشواری نبود. کوههای بلغه در امتداد سلسله کوههای هیرو که به منطقه دارخوین قلعه دیزه متصل می شود ، قرار داشت .


من با کمک گرفتن از سربازان هنگهای دیگر که از قبل آنان را می شناختم و نسبت به شجاعتشان آگاه بودم ، افراد زیر فرمانم را آماده کردم .



چهره های همه، از آینده مبهم، زرد رنگ شده بود و خود من نیز نایی برای خوردن و نوشیدن نداشتم و به تنها چیزی که می اندیشیدم ، فرار از درگیری بود .


در ساعت 11 صبح به منطقه درگیری رسیدیم . در آنجا، سرتیپ ستاد نبیل الربیعی و بسیاری از افسران ستاد حضور داشتند که از جمله آنان می توانم به سرتیپ ستاد عبدالجواد ذنون، هشام الفخری و ماهر عبدالرشید اشاره کنم .


هنگامی که دیدند کامیونها پر از نیرو است، یکی از نیروهای دژبان را فرستادند و او آمد و گفت:


- جناب فرمانده! فرمانده لشکر شما را احضار کرده است .


در حالی که قلبم پر از ترس بود، از جیپ پایین پریده، به سرعت خودم را به فرمانده رساندم . او گفت :


- طبعا شما به منطقه آشنایی ندارید.


به سرعت جواب دادم :


- بله، درست است قربان؛ برای اینکه تیپ ما به تازگی وارد این منطقه شده است .


او خیلی سریع به تشریح منطقه پرداخته، سعی کرد همه امور را با عصایی که در دست داشت و با اشاره به قطعه زمینی که نقشه منطقه عملیات بر آن رسم شده بود، توضیح دهد. سپس گفت:


-این کامیونها را به منطقه بلغه خواهی برد. در نیمه راه، کامیونها بر می گردند و از آنجا پیاده حرکت می کنید تا سرگرد صدام لازم را بیابید. او همه چیز را برای شما توضیح می دهد .


قبل از اینکه کامیونها راه بیفتند، خودروهایی که با چادر پوشیده شده بود و سلاح های ممنوعه را حمل می کردند که بیشتر به نظر می رسید شیمیایی باشند و همچنین خودروهایی که توپخانه لشکرهای گارد ریاست جمهوری را حمل می کردند ، به اضافه هلیکوپترهای شناسایی در پرواز بودند .


به خود گفتم : به خدا قسم ، درگیری بزرگی خواهد بود .


روز زمستانی بود و باد تندی همراه با قطره های باران در حال وزیدن بود . سربازان داخل کامیونها ، منتظر صدور فرمان مناسب برای بازگشت بودند گاهی شخصا کنجکاوی به خرج می دادند تا از اخبار مطلع شوند . من در گوش راننده زمزمه کردم :


- غلط نکنم ، این درگیری ، پشت هنگ ما را خواهد شکست .


دهانش را باز کرد و گفت :


- جناب فرمانده ، ما نمی خواهیم شما را از دست بدهیم . قربان ! شما بهترین افسر تیپ هستید .


همزمان با به راه افتادن کاروان کامیونها که بر پیشانی خود ، بار نجوا و درد را حمل می کردند، خودروی کوچکی که بلندگوی بزرگی بر آن نصب شده بود ، به راه افتاد و در طول راه به تشویق و تشجیع پرداخت :


- خوش آمدید رزمندگان ! خوش آمدید دلاوران ! به پیش ! شما سربازان صدام حسین ، قهرمان بیباک هستید ؛ نابودشان کنید ! به آتـش بکشیدشان! نگذارید یک نفر از آنان نجات پیدا کند.


و بعد ، موسیقی های عشقی پخش کرد که سعدی الحلی آواز می خواند : "خدا با توست ، ای آزادیبخش"!


افکارم به هتل الرشید پرواز کرد و اینکه چگونه روزهایی را که شیرینی خاصی داشت ، درآنجا گذراندم ؛ آن مونس ها و شراب فراوان  و موسیقی های گوشنواز که چون شرایط اجاره می داد ، در آن شبها تا صبح به شب زنده داری می پرداختم ...


چرتم را یک گلوله ایرانی که در نزدیکی ستون افتاد، پاره کرد . راننده می خواست بایستد که من به او اجازه نداده ، گفتم :


- ایستادن یعنی زیاد شدن خسارتها .


ستون شروع کرد به جلو رفتن تا اینکه به منطقه موردنظر رسیدیم و دژبانها با دیدن ما گفتند .


- قربان ! اینجا مکان شماست . خودرو ها ، آنجا بروند .


سربازها از پشت کامیونها پیاده شده ، در طی نیم ساعت ، همه کارها بدون وارد شدن خسارت پایان یافت .


سرگرد صدام لازم به من گفت :


- سروان فهمی ! تو از جناح چپ حرکت کرده ، ارتفاعات 2450 را اشغال می کنی و آتشبار 36 ، پشتیبان تو و گروهانی از نیروهای مخصوص ، در احتیاط تو هستند ... امشب  ، شب حمله است ... و باید امور فنی واحدت را منظم بکنی و ما با بیسیم، خبر آماده باش را به تو می دهیم.


به چیزی احتیاج داری، سروان؟


گفتم :


- من به افراد مهندسی و قاطر برای حمل نیاز دارم .


سرگرد ، حرفش را پی گرفت :


- فراموش کردم ، سروان ! اگر کشته و مجروح داشتید ، نقطه تخلیه شماره یک در این مکان است ( با عصایش ، دایره ای را در داخل مربعی بر روی زمبن مشخص کرد).


و سپس گفت :


- بله ، برایت قاطر و افراد مهندسی نیز آماده کرده ایم و در هنگام عقب نشینی نیز از سلاح شیمیایی  استفاده می کنیم .


می خواستم پیرامون سلاح شیمیایی با او یکی بدو کنم ؛ اما می دانستم که بی فایده است و از نظرم بر گشتم ، چرا که نمی خواستم مزدور باشم . آنان هر کسی را که به سلاح شیمیایی اعتراض می کرد ، مزدور می نامیدند.


حرکت به طرف نیروهای ایرانی که در ارتفاعات بلغه سنگر گرفته بودند، آغاز شد . سرگرد صدام لازم ، فرماندهی یکی از نیروهای ویژه نیروهای را به عهده داشت که برای هر حادثه ای آماده بود .


پس از یک ساعت پیشروی ، سرگرد شروع به عقب نشینی کرده ، به سرهنگ گفت :


- جناب فرمانده ! من نمی توانم از این سمت پیشروی کنم ؛ برای این که پیشروی از این سمت یعنی خود کشی .


گویا سرهنگ ، منظور صدام لازم را فهمید ، با اصرار بر پیشروی گفت :


- اگر از جایت یک قدم عقب نشینی کنی ، اعدام خواهی شد . تو که ادعای شجاعت می کنی ، این آزمایشی است برای نشان دادن  مصداق آن .


صدام لازم گفت :


- بنابراین قربان، از شما می خواهم که سلام مرا به رئیس جمهور برسانید و از او بخواهید که خانواده ام را مورد حمایت قرار دهد .

پنج شنبه 25 آذر 1389  2:37 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها