0

حرکت

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

حرکت

صبح پس از نماز و استراحت و شوخی وصحبت با دوستان حدود ساعت ده بود  رفتم کنار چشمه آب نزدیک چادرمان . نمی دانم چرا احساس راحتی می کردم و روحیه ام کمی باز شده بود . یکی از همسنگران مرا صدا کرد و گفت  از فرماندهی برادر صباغ آمده و با شما کار دارد . برایم غیر منتظره بود نمی دانستم چه کاری می تواند داشته باشد . به چادر آمدم و برادر صباغ را دیدم کمی احوالپرسی و صحبت و بعد ایشان گفت : ساک دستی ات را بردار می خواهیم برویم جایی . کنکاش و سوال نکردم چون معمولا به جواب ها نمی شد اطمینان کرد به هر حال سریع آماده شدم و وسایل شخصی کمی برداشتم همراه ایشان سوار وانت تویوتا شدیم و راه افتادیم .

آن وقت اصلا نمی توانستم حدس بزنم که این حرکت مقدمه اجرای نذر و قسم من است و خانم فاطمه به این زودی و سرعت درخواستم را اجابت نموده است و اسباب اجرای آن را فراهم کرده است . مدت زیادی از راه به سکوت گذشت ابتدا خواستم از مسیر حرکت حدس بزنم  که به کجا می رویم ولی چیزی دستگیرم نشد با تمام سرعت داشتیم به سمت عقبه می رفتیم و از بانه و سقز رد شدیم و از جاده اصلی منحرف شدیم و به طرف منطقه مریوان رفتیم


از برادر صباغ سوال کردم اصلا معلوم هست به کجا می رویم من تازه از مرخصی و استراحت آمده ام و داریم بر می گردیم به پشت جبهه ولی ایشان باز سکوت کرد و فقط برگشت و لبخندی زد و گفت : عجله نکن آخر می فهمی و من متوجه شدم که سوال بیخودی کرده ام .


به هر حال یکسره تا شب راه رفتیم . در مسیر ضمن تماشای اطراف جاده و کوه‌ها مدتی با برادر صباغ صحبت  می کردم و مدت زیادی را نیز سکوت و فکر به خاطرات گذشته و عزیزان همسنگرم که اخیرا شهید شده بودند و به تصمیم انتقام آنها و مدتی به خانواده ام فکر کردم . به مادر عزیزتر از جانم و اینکه با چه مشقات و زحمتی ما را بزرگ کرده بود . در دوران کودکی ام وقتی که هنوز 11 سال بیشتر نداشتم پدرم فوت کرده بود و از مال دنیا هیچ برایمان به جا نگذاشته بود و مادر با چه سختی و تلاشی ما را بزرگ کرده بود و امروزه به خاطر جنگ  و دفاع چه سخت بود دوری ما را تحمل کردن .


به دانشگاه و کلاس های درس و همکلاسیهایم فکر می کردم  ، چه آنهایی که با هم در جبهه بودیم و چه کسانی که شعار می دادند و اهل عمل نبودند و چه کسانی که اصلا مال این حرفها نبودند و به فکر خودشان و دنیایشان بودند . لحظات خداحافظی از دوستان و شمایل ساختمانهای دانشگاه را می دیدم . به دوستانی فکر می کردم که دیگر هرگز ساختمانهای دانشگاه را ندیدند و لحظات شیرینی که با آنها سپری کرده بودم .


کاملا می دیدم  عظمت دانشگاه صنعتی شریف در مقابل عظمت این شهدا خیلی کوچک بود و اعتبار مدارک این دانشگاه در مقابل اعتبار خون شهدا هیچ بود . شهید بیدگلی که اخیرا شهید شده بود نیز از دانشجویان دانشگاه خودمان (دانشگاه صنعتی شریف ) بود. غیر از خانواده و دانشگاه و دوستانم به خیلی چیزهای دیگر فکر می کردم. به مظلومیت جنگ ، به اجتماع ، به مردم ، به رزمندگان و به امام .



در راه دزلی

حوالی غروب متوجه شدم از سه راهی دزلی گذشتيم و وارد راهی شدیم که به طرف مرز می رفت . ساعتی از غروب گذشته بود که به موقعیتی وارد شدیم . دربدو  ورود ؛ توپهایی عجیب که استتار شده بود، توجهم را جلب کرد . لوله هایی بزرگتر از حد معمول که به دلیل تاریکی منظره ای با ابهت ایجاد کرده بود همان ابتدا حدس زدم توپهای 155 میلی متری معروف به اتریشی یا ( فرانسوی ) می باشند. نمی دانستم این توپها در غرب  و در این مکان چه کاری دارند . زیرا برد این توپها حدود 70  کیلومتر است و به دلیل کوهستانی بودن مناطق غرب و عدم وجود دید کافی برای هدایت این توپها عملا در این ناحیه کاربردی ندارند . به دلیل ارتفاعات ازبرد مفید توپ ها کم می شود چون باید با زاویه بیشتری با زمین پرتاب شوند و هم اینکه دیده بانی و هدایت این توپها در ارتفاعات مشکل است و ارزش مهمات و کمبود گلوله آن نیز باعث می شود برای اهداف با اهمیت و گسترده استفاده شود مثلا پادگانهای بزرگ ؛ کارخانجات و تجهیزات صنعتی و نظامی و سایر اهداف گسترده.


برای عملیاتهای مناطق کوهستانی بیشتر از توپ 105 میلی متری استفاده می شد که به دلایل فنی می تواند نوک ارتفاعات را هدف بگیرد و از طرفی هدایت آن حتی تا حد چند متر ممکن  است  و نیز کاتیوشا و سلاح های موشکی برای تولید حجم آتش که حتی این موارد نیز در خیلی جاها مقدور نیست و بیشترین استفاده از ادوات مانند خمپاره و مینی کاتیوشا و آرپی جی 11 و سایر موارد می باشد . به علت خستگی و خواب آلودگی زیاد روی این  مسائل فکر نکردم به داخل سنگری رفتیم و بعد از نماز و استراحت و شام و دیدن تنی چند از دوستان و آشنایی با برادر بیات و شاه محمدی و دیدن برادر شاهمرادی و .... خوابیدیم .

پنج شنبه 25 آذر 1389  2:35 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها