0

اولين تبادل

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

اولين تبادل

سال 67 بعد از پذيرش قطعنامه و به دنبال آن آتش بس بين ايران و عراق، به همراه ديگر نيروها به عنوان پدافند در خط شلمچه بودم. آنجا به عنوان تخريبچى در خط حضور داشتم. آن زمان بحث تبادل به اين صورت امروز سازمانى ور منظم مطرح نبود. خود نيروهاى حاضر در خط دو طرف پيكرها را با هم تبادل مى كردند و اين حاصل گفتگوهاى رودرو بود.

صحبت با نيروهاى عراقى مستقر در خط راحت بود. البته نه براى همه. اجساد سربازان عراقى را جمع مى كرديم و مى برديم خاكريز و آنها را صدا مى كرديم; مى آمدند و با مترجمى كه همراهان بود صحبت مى كرديم. گاهى كه جنازه عراقى نداشتيم سيگار و مواد غذائى كار راه انداز بودند. آن زمان برخلاف زمان جنگ، نيروهاى عراقى مستقر در خط از نظر غذايى و تداركاتى در وضع بدى بسر مى بردند.


يكى از روزها همراه مسئول محور، توى ميدان مين پيش مى رفتيم تا راه كاريباز كنيم و سنگرهاى كمين را كمى جلوتر ببريم. متوجه بوى بسيار بد و متعفنى شديم كه منطقه را گرفته بود. دنبال بورا گرفتيم رسيديم به يك چاله انفجار خمپاره. نگاه كه كرديم ديديم يك جنازه عراقى آنجا افتاده، جولتر كه رفتيم از درجه هاى روى شانه اش فهميديم كه سرهنگ عراقى است. جنازه پوسيد بود و بد جورى كرم گذاشته بود. دو ماهى از پذيرش قطعنامه مى گذشت و فصل گرما هم بود.


مسئول محور خوشحال شد و گفت: «اين چيز خوبيه و خوب مى شه باهاش تبادل كرد، بگذاريم همين جا باشد تا بعد.» يك مترجم داشتيم كه از مجاهدين عراقى بود. او را برداشتيم و رفتيم طرف سنگر عراقى ها. صدايشان كه كرديم مسئول محور عراقى ها كه سرهنگ آمد جلو بود. كارت شناسايى جنازه سرهنگ را كه نشان مى داد عضو حزب بعث بوده، نشانش داديم و گفتيم كه جنازه او پهلوى ماست. يك خورده به كارت نگاه كرد، هاج و واج مانده بود. باورش نمى شد. يك دفعه شروع كرد به التماس كردن كه شما را به خدا هرجورى هست جنازه او را بياوريد و...


ظاهر امر نشان مى داد كه با او نسبتى داشته. دقايقى بعد شروع كرد با مترجم ما صحبت كردن و سوال از اسم و آدرس او. مترجم هرچه كه او مى پرسيد مى گفت: «لا... لا...» و به من گفت: «سريع از اينجا برويم. من نمى خواهم اينجا بمانم». گفتم: «مگه چى شده؟» سريع صورتشرا با چفيه پوشاند. سرهنگ عراقى هى سوال مى كرد ولى او همچنان مى گفت نه و جواب منفى مى داد. هرچه گفتم «بمان الان كارتمام مى شه» قبول نكرد. سرهنگ عراقى هم مدام التماس مى كرد كه جنازه را بياوريم. گفت:«من 18 جنازه ايرانى در اطراف خاكريزمان دارم كه مى توانم آنها را برايتان بياورم.» ما كه فهميديم يارو خلى مصّر است كه جنازه سرهنگ را تحويل بگيرد گفتيم: «نخير ما حداقل پنجاه تا شهيد مى خواهيم». همچنان التماس مى كرد كه: «به خدا نمى تونم اينجا حد و حدود داره من نمى تونم از توى محور خودم اون طرفتر برم.»


برگشتيم و آمديم به قرارگاه خودمان; قرار بر اين شد كه اطراف خطشان را بگردد و هر چه شهيد يافت برايمان بياورد. به قرارگاه كه رسيديم، مترجم گفت: «من ديگه براى ترجمه با شما نمى آيم» پرسيديم كه چى شده؟ گفت: «اون سرهنگ مرا شناخت، خانواده من توى عراقند. او آنها را اذيت مى كنه» هرچه بهش گفتم كه: «باباجان كارى ندارند. زياد فكرش را نكن...» مى گفت: «شما اينها را نمى شناسين اينها بعثى هستند. پدر سوخته اند. خانواده ام را سر مى برند...».


كلى التماس كرديم به مترجم عراقيكه حداقل فقط توى اين تبادل كه مهم بود با ما بيايد و قبول كرد. روز بعد دو سه تا پاسدار وظيفه برداشتيم و برديم بالاى سرجنازه سرهنگ عراقى. گفتيم كه آن را بردارند. قبول نمى كردند. مى گفتند: «شما خودتون اينو برنمى دارين اون وقت به ما مى گين!» به هر مصيبتى كه بود و بينى مان را گرفتيم كه بوى تعفنش اذيتمان نكند، جنازه را برداشتيم و گذاشتيم داخل پلاستيكى كه كنارش پهن كرده بوديم. يعنى پلاستيك را بلغش پهن كرديم و كشيديم تا زير جنازه. كيسه را بستيم و گره زديم كه بويش بچه ها را اذيت نكند. هوا بد جورى گرم بود. دوسه نفرى اطراف كيسه را گرفتيم و برديم. خيلى سخت بود. مدام از دستمان كه عرق كرده بود سُر مى خورد روى زمين. جنازه هم تقريباً متلاشى و از هم پاشيده بود. وليسر و اندامش كه خشك شده بود وجود داشتند. با هر مكافاتى كه بود جنازه را برديم. مترجم را هم راضى كرديم كه بيايد. سر و صورتش را محكم با چفيه بست و رفتيم دم سنگر عراقى ها. بيست پيكر شهيد آورده بودند. اول روترش كرديم. شروع كردند به قسمت خورن كه: «به خدا همه اين اطراف را گشتيم، بيشتر از اين پيدا نكرديم». البته يك روز بيشتر فرصت نبود. مدام مى گفت كه: «منطقه ما همه اش ميدان مينه و آلوده است نمى شد رفت وسط آن را گشت».


جنازه سرهنگ عراقى را تحويل داديم و بيست شهيد را گرفتيم و آورديم به مقر. پيكر شهدا سالم بود. سه ماه از شهادتشان مى گذشت ولى بدن متلاشى نشده بود. آنها را برديم به تعاون سپاه كه آنها هم به شهرهاى عقب انتقال دادند.


بعدها شنيدم شهيد «عباس بيات» از بچه هاى تخريب لشكر 10 سيدالشهدا - كه خودم هم مدتى در آن لشكر بودم - جزو پيكرهايى بوده كه ما تبادل كرده ايم. او در آن منطقه مفقود شده بود و حالا پيكرش بازگشته بود.


ما كارى به شناسايى شهدا نداشتيم، همين كه تحويل مى گرفتند، چون هوا گرم بود، سريع تحويل تعاون سپاه مى داديم.

چهارشنبه 24 آذر 1389  8:31 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها