0

خوابى كه «زياد بسترى» ديد

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

خوابى كه «زياد بسترى» ديد

«زياد بسترى» از بچه هاى آذربايجان غربى، سراب بود كه براى سربازى به لشكر 27 آمده بود. يك روز آمد و گفت كه شب گذشته در خواب يك نفر را با لباس فرم سپاه ديده كه به او مى گويد به اين شيار در ارتفاع 143 بيا و مرا از زير خاك در بياور. بچه ها اهميتى كه ندادند هيچ، مسخره اش هم كردند. يكى گفت: «ديشب پرخورى كردى...» هركس تيكه اى انداخت. البته از باب شوخى. خدا وكيلى شب ها هم زياد غذا مى خورد. به قول بچه ها: «شب ها توى غذا خوردن سنگين مى زد» هفت - هشت نفر را حريف بود. تازه كم هم مى آورد از لحاظ غذايى، بازهم به قول بچه ها «ما توى تفحص نديديم كه اين بنده خدا سير شود».

زمستان سال 72 بود. يك سال و نيم مى شد كه سربازى را مى گذراند و بيشتر آن را هم در تفحص بود. روز بعد دوباره به سيد ميرطاهرى گفت: «آقا سيد... به خدا توى خواب يك نفر را ديدم كه لباس فرم سپاه تنش است و با دست به من اشاره مى كند. او مى گويد بيا من را از اينجا در بياور...».
خنديديم و گفتيم: «بابا ول كن... توى اين شيار كه اصلا نمى شود كار كرد».
روز دوم كه او خواب ديده بود، وقتى از پاى كار بر مى گشتيم گفت چون فاصله زياد است و خسته مى شود، همانجا در پاسگاه نيروى انتظامى مى ماند تا ما فردا برگرديم و با هم كار را شروع كنيم. نگو همان شب براى سومين بار آن شهيد به خوابش مى آدى و حرف خود را تكرارى مى كند.
صبح كه آمديم، ديديم او دستگاه را از جايى كه كار مى كرديم به داخل آن شيار برده. اين كار خيلى زحمت داشت. خيلى عصبانى شديم. با خودم گفتم سيد الان دعوا مى كند كه چرا بدون اجازه و سر خود دستگاه را جابجا كرده; تازه امكان داشت داخل آن شيار مين هم باشد و او به اين چيزها آشنا نبود.
تا وارد شيار شديم، ديدمى سه تا پيكر شهيد كنار همديگر روى زمين چيده است. همه اندامشان كامل بود و لباس فرم سپاه هم برتن داشتند. كارش تمام شده بود و داشت لباسهايش را مى تكاند كه بيايد بيرون. تا چشمش به ما افتاد، لبخندى زد و با همان لهجه آذرى گفت:
- برادر شاد كام، من گفتم كه سه شبه دارم خواب مى بينم يكى به من ميگه بيام اينارو پيدا كنم، امروز به خودم گفتم هر جور كه شده تا سيد خودش رو پاى كار نرسونده بيام و كار را يكسره كنم كه اين سه تا شهيد را با لباس فرم سپاه پيدا كردم.

 مرتضى شادكام

چهارشنبه 24 آذر 1389  8:29 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها