به لطف خدا، در عمليات كربلاى پنج شلمچه، تركش در سمت چپ جمجمه ام ميهمان شد كه از همان زمان كنترل عصب سمت چپ جمجمه ام و بخصوص چشمم از دستم رفت و ديگر چشم چپم جايى را نمى بيند. همين مسئله باعث مى شد تا گاهى در باز كردن معبر، بعضى مين هاى سمت چپ را نبينم و جا بگذارم.
البته بچه ها ديگر متوجه اين قضيه شده بودند و وقتى وارد ميدان مى شديم، از سمت راست من حركت مى كردند و مى گفتند: «مرتضى هرچه مين جا بگذارد سمت چپ جا مى گذارد و آن طرف خطر دارد». بچه هايى هم كه تخريبچى بودند و پشت سر من مى آمدند، بيشتر سمت چپ مسير را چك مى كردند. البته كم اتفاق مى اتفاد كه مينى جا بگذارم، چون در كار تخريب بايد خيلى دقت داشت. به قول معروف «اولين اشتباه آخرين اشتباه است». بعضى وقت هاى اتفاق مى افتاد كه مينى را نمى ديدم و رد مى شدم و آقا مجيد پازوكى يا على آقا محمودوند آن را پيدا مى كردند كه واويلا يك علم شنگه اى بر پا مى كردند كه بيا و تماشا كن: «مرتضى دوباره مين جا گذاشته» و از اين حرف ها. مى گفتم: «بابا جون، ما ديگه اين توى وسع و حدمان است. ديگر بيشتر از اين از دستم بر نمى آيد.» البته بچه ها هم شوخى و مزاح مى كردند ولى حق داشتند.
يكى از مواردى كه خيلى براى خودم لطمه روحى داشت، زمانى بود كه تعدادى از بچه ها آمده بودند براى فيلمبردارى. سال 73 بود كه حاج نادر طالب زاده و چند تاى ديگر از بچه ها آمده بودند فكه تا گزارش تصويرى از كار تفحص تهيه كنند. آقا سيد مير طاهرى گفت كه اينها را ببرم توى بعضى معبرها و محورها و جاهاى خاص را نشان بدهم. قرار شد من جلو بروم و توضيح بدهم و آنها فيلم بگيرند و به قول معروف فيلم مستند بشود و همه اينها به صورت فيلم ويدئويى ضبط شده است.
تابستان سال 73بود و روزهاى آخر كار تفحص در آن فصل. گرماى شديد فصلى شروع مى شد و امكان كار كم بود. مى خواستيم وسايل را جمع كنيم و برويم عقب. البته وسايلرا جمع كرده و آماده حركت بوديم. شب، سيد به من گفت كه فردا آنها را به بعضى از مناطق ببرم. آن شب برايم شبى ديگر بود. اصلا خواب به چشمانم نمى آمد. بى خوابى به سرم زده بود. عجيب كلافه شده بودم. اصلا يك اوضاع بهم ريخته اى داشتم. هيچ وقت آنقدر كلافه نشده بودم. آرام بودم ولى غوغايى عجيب در درونم برپا بود. نمى دانستم چى بايد باشد. ولى احساس مى كردم يكى از علل اصلى آن اين بود كه روز بعد بايد از فكه مى رفتيم. بايد بر مى گشتيم تهران، بايد با شهدا خداحافظى مى كرديم.
آن شب يكى دو ساعتى را با خودم و خدا خلوت كردم. مقرى كه چادرهايمان در آنجا قرار داشت، در كنار محلى بود كه قبلا در آنجا يك گور جمعى و تعدادى شهيد پيدا كرده بوديم. رفته جايى كه شهدا بودند. نشستم و شروع كردم با خدا حرف زدن:
- خدايا تكليف ما رو مشخص كن تا بفهميم چيه. آخره ما بايد چكار كنيم؟ واقعش آينه كه من دنبال اين آمدم و چيزهاى ديگر براى من فرع است. يعنى من دنبال بالاتر از اينهايش اومدم. بهت بگم، مى گن اجر جهاد شهادت است، دنبال اين اومدم، حالا هر تفسير و تعبيرى كه براى اين قضيه مى تونى داشته باشى، داشته باش. حقيقتش آينه كه من او مدم تا به آن مرحله عمل برسم. خودت كه بهتر مى دونى...
تا اذان صبح يك چرتى زدم. نماز را خواندم و دراز كشيدم. افكار متفاوتى در سرم مى چرخيدند كه سعى كردم بخوابم و خوابم برد.
صبح كه از خواب بلند شدم، وضو گرفتم و رفتم توى ميدان. از ارتفاع 112 شروع كردم به توضيح دادن. پياده مى رفتيم. من توضيح مى دادم و حاج نادر هم فيلم مى گرفت. تا خود ارتفاع 143 پياده رفتيم. يك چيز حدود ده كيلومتر.
توى آن گرماى شديد، توى ميدان مين افتاده بودم جلو و توضيح مى دادم و بچه ها هم دنبالم مى آمدند. قرار بود نزديك 146 كه ماشين ها ايستاده بودند، از پشت وارد ميدان مين شويم و به آنجا كه آخر كارمان بود برويم. از ميدان مين 143 گذشتيم. معبر زدم و آمدم بيرون و گفتم كه اينجا ديگر مين وجود ندارد و خيلى هم مطمئن بودم. همه اين لحظات را آقاى طالب زاده فيلمبردارى مى كرد. حدود دويست مترى از ميدان مين دور شديم. به جاده اى مالرو رسيديم كه مى خورد به تپه و از آنجا به پاسگاه 30.
ديدم حاج نادر بد جورى دوربين را زوم كرده رويم. از راه رفتنمان فيلم مى گرفت، از پاهايمان مى گرفت. به شوخى گفتم: «آخه حاجى راه رفتن ما كه فيلم نداره، از اين سيم خاردارها و نبشى ها بگير. از اين ميدان مين ها بگير...» گفت من مى خواهم صحنه هاى خاصى را توى اين فيلم بگنجانم.
به تكه اى رسيديم، همين جور كه داشتيم مى رفتيم جلو، يك لحظه ايستادم. ناخود آگاه ميخكوب شدم. بدون هيچ علتى. نمى دانم چى شد و دمى بدون هر علت خاصى سرجاى خودم ايستادم. سيد ميرطاهرى كه كنارم بود، گفت:
- چى شد آقا مرتضى، چرا وايسادى؟
رو كردم به او و طورى كه مثلا بچه ها متوجه نشوند، گفتم: «سيد بچه ها رو ببر عقب». حس مى كردم جلويمان ميدان مين باشد. يك همچين استنباطى براى خودم داشتم. آدم زياد كه توى تخريب كار كند ميدان مين خودش با او حرف مى زند و يافتن ميدان مين، به ديدن نياز ندارد. سيد كه تعجب كرده بود، گفت: «چى شده؟» گفتم: «برو عقب يك خرده. بچه ها را هم ببر عقب تر».
يك لحظه به خودم آمدم. ديدم يك چيزى مثل سنگ زير پاشنه پاى راستم است. روى پاشنه پا چرخيدم. رو به سيد گفتم: «بچه ها را بردى عقب؟» گفت: «آره ولى چى شده؟» بدون اينكه به او پاسخى بدهم سعى كردم پايم را بلند كنم. به خاطر جراحتى كه از زمان جنگ در پاى چپم داشتم، نمى توانستم همه وزن بدن را روى آن تكيه بدهم. يك لحظه احساس كردم زير پاى راستم خالى شد. كمى بلند كردم ديدم قشنگ پايام را گذاشته ام روى كلاهك مين والمرى.
با ديدن مين والمرى، يك دفعه سرجايم نشستم. سيد جا خورد. آمد جلو و پرسيد كه چى شده گفتم: «بيا جلو و نگاه كن» مين را نشانش دادم. شاخك هاى والمر را كه ديدم جا خوردم. حال عجيبى داشتم. بچه ها هنوز عقب بودند. عجز عجيبى در خودم ديدم. با وجودى كه همه سنگينى بدنم روى پاى راستم بود و پاى راستم روى مين والمرى، عمل نكرده بود. نمى شد جلوى بچه ها زار زد. دلم بد جورى شكست، بد جورياز خودم نااميد شدم. آدم بعضى از وقت ها از مردم نااميد مى شود، گاهى از اطرافيانش، خب تا حدودى به خودش اميد دارد. ولى وقتى آدم از خودش نااميد مى شود، اين ديگر توى زندگى شكست بزرگى است. به حالتى شوخى كه بغض سخت داخل گلويم را بپوشاند، از دهانم پريد كه: «بنازم به معصيت... چه كارها كه نمى كند. روى مين مى روى نمى زند. معصيت اين كارها را مى كند...».
سيد گفت: «بيا راه كار را دور بزنيم و دست به اين مين نزن» گفتم: «سيد جان، اينجا يك راه كارى است كه هركسى رد مى شود و احتمال دارد برود روى مين، پس بذار درش بياورم».
بچه ها را برد عقب. حاج نادر همچنان فيلم مى گرفت. تازه كليد كرده بود كه وقتى مين را در مى آورم جورى باشد كه او خوب تصوير بگيرد. كفرم درآمد. گفتم: «پدر آمرزيده اينها كه ديگه فيلم نداره ولش كن يك مينه ديگه. بذار يك ساعت ديگه با يك مين خنثى شده برات فيلم بازى مى كنم ولى اين خطر داره» گفت: «نه! اصل همينه كه از اين فيلم بگيرم» و گرفت. گفتم: «باشه بگير ولى هر اتفاقى افتاد پاى خودت». قبول كرد، خنديدم و گفتم: «خودت هيچى حيف دوربينت، دلت براى آن بسوزه...».
چون روى مين فشار آماده بود حساسيتش چند برابر شده بود، با كوچكترين حركتى امكان انفجار داشت. براى خودم هم خيلى مشكل بود كه در لحظه خنثى كردن مين كسى دور و برم باشد بخصوص اينكه كسى با دوربين ايستاده باشد. مين به هيچ وجه قابل خنثى كردن نبود. تنها كارى كه مى شد انجام داد جابجا كردنش بود.
شروع كردم به تراشيدن خاك هاى اطراف مين. يك ربعى علافش شدم تا دروو برش را خالى كنم. به هر صورتى كه بود آن را از زمين درآوردم و خيلى آرام و با احتياط بردم آن سوى داخل ميدان مين، كنارى گذاشتم تا مبادا پاى كسى به آن بگيرد. طالب زاده هم از لحظه لحظه آن فيلم مى گرفت. شايد منتظر بود مين در دستم منفجر شود و يك فيلم مستند جالب بگيرد. مين اگر منفجر مى شد او از همه حساب دوربين رسيده مى شد.
بعداً كه فيلم را براى خودم گذاشت، با ديدن آن صحنه ها، هر لحظه احتمال مى دادم مين در دستم منفجر شود، از ديدن فيلم موهاى تنم سيخ شد. تازه فهميدم چى كشيدم.