0

نمى دانم چرا بايد اينجا را كند...

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

نمى دانم چرا بايد اينجا را كند...

در آن اطراف پنجاه شهيد پيدا كرده بوديم. فكر مى كرديم كه ديگر چيزى نباشد. دوروبر را هم كه كنديم، ديگر به چيزى بر نخورديم و اين نشان دهنده اين بود كه دشمن پيكر شهدا را در يك جا جمع كرده و چه بسا دوربين هاى وحشت زدگان صدامى استفاده تبليغاتى نيز از اين صحنه ها برده باشند.

اطراف ارتفاع 112 بود و در گوشه اى يك كاميون ايفاى عراقى سوخته بود. در كنارش تل خاكى ايجاده شده بود كه مقدار زيادى آت و آشغال ميان آن به چشم مى خورد. شنى پاره شده تانكى از ميان خاك ها بيرون زده، چند لاستيك نيم سوخته ماشين و ديگر وسايل منهدم شده جزو تل خاك بودند.


«محمد رضا كاكا» از بچه هاى تهران، كه خدمت سربازى اش را همراه ما در تفحص مى گذراند، با نگاهى مشكوك به تل خاك نظر مى كرد. كليد كرد كه الاّ و بلاّ اينجا را بكنيم. هرچه گفتيم كه اينجا فقط مقدارى آشغال و وسيال جمع شده و بعيد است اينجا شهيد باشد، نمى پذيرفت.


خوبى تفحص به اين است كه بودن يا نبودن شهيد بستگى به نظر «رئيس» و «مسئول» ندارد، هركس احساس كند شهيدى صدايش مى زند، بقيه تابع مى شوند. با خستگى گفتم: «آخر پدر آمرزيده، تو چطورى مى خواهى شنى تانك را در بياورى، يا بدون هرگونه امكاناتى كاميون سوخته را جابجا كنى؟ ول كن اينجا چيزى گيرت نمى آيد...»


ولى او مصرّ شد كه تل خاك را بكند. و شروع كرد به زيرورو كردن خاك ها. چند سرباز گذاشتم پهلويش و خودم با دو سه نفر ديگر رفتيم كه شيار روبه رويى را كه خيلى مشكوك به نظر مى رسيد بگرديم. چند قدمى كه رفتم، دلم رضايت نداد. برگشتم و نگاهشان انداختم. با علاقه تمام داشتند خاك ها را مى كاويدند. مغلوب همتشان شدم و برگشتم. بيل دستى را برداشتم و شروع كردم به كندن از يك طرف ديگر از تل خاك.


هر چى بيشتر مى كنديم. بچه ها بيشتر به «كاكا» تيكه مى انداختند. همه را خسته كرده بود ولى خودش مى گفت: «شما برويد دنبال شيار، من خودم تنها مى مانم و تكليف اينجا را معلوم مى كنم».


برخورديم به تكه اى سيم سياه تلفن، يك دفعه كاكا داد زد: «اينهاش. ديديد گفتم. خودشه». سيم تلفن را گرفت تا رد آن را بيابد. با خودم گفتم اشتباه مى كند و بعيد است اينجا شهيد باشد. ولى او ول كن نبود. اصلا مى خواست آن تل خاك را از ميان بردارد تا خيالش راحت شود.


رسيديم به سختى زمين يعنى جايى كه ديگر ثابت مى شد شهيدى اينجا نيست. ولى سيم تلفن پيچ خورده و كمى آن طرَفتر زير خاك ها رفته بود. براى خودم هم جالب شد. با اينكه خسته بوديم، با شدت بيشترى مى كنديم. ناگهان كاكا فرياد زد: «يافتم... يافتم...».


رسيديم به چند تكه استخوان پاى انسان، اين را كه ديدم، گفتم: «حالا بايد با احتياط اطراف را خالى كنيم» همه دست به بيل شديم و در كمال دقت و احتياط، تپه خاك را برداشتيم و در كمال تعجب برخورديم به پيكر چند شهيد كه در كنار يكديگر دفن شده بودند.


دشمن خبيث با سيم تلفن دست و پاى آنها را بسته و روى هم ديگر انداخته بود. شهيد بوده اند يا مجروح، خدا مى داند. ولى انسان كشته شده كه نيازى ندارد دست و پايش را با سيم تلفن محكم ببندند. «كاكا» كه خوشحال شده بود، شادمان بيل مى زد و مدام صلوات مى فرستاد.


در عطر آگينى صلوات، پيكر هشت شهيد را كه مظلومانه و معصومانه كنار هم خفته بودند، از زير تل خاك و ميان وسايل بيرون آورديم و هريك را با احترام و بغض خاص، داخل كيسه سفيد گذاشتيم، و آنهايى را كه پلاك داشتند، شماره را روى كيسه شان نوشتيم و آن كه نداشت روى پارچه و كارتش اين طور نوشتيم:


دفن شده در كنار شماره پلاك... در ارتفاع 112 فكه منطقه عملياتى والفجر يك.


چهارشنبه 24 آذر 1389  8:23 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها