روز دهم
محمد جواد غفور زاده شفق
اگر چه طرح عطش، نقش بر لبانش بود
حسين، تشنه «لبيک» عاشقانش بود
چقدر «روز دهم» موج مي زد آب فرات
و عکس آينه، در روح و در روانش بود
يکي است حرف حسين «الصلوة عمود الدين»
که رونماي «دو رکعت نماز» جانش بود
براي آن که بماند، قيام عاشورا
پيام خون و شرف، درس جاودانش بود
کشيد باغ گلي باغبان، ولي پرپر
شميم «فاطمه» تذهيب بوستانش بود
گرفت ساغر «احلي من العسل» در دست
کسي که عزت و آزادي آرمانش بود
کسي به خيمه گل ها، دلش نمي لرزيد
که دست هاي «اباالفضل» سايبانش بود
شب گذشته به «شش ماهگي» رسيد آري
گلي که «محسن شش ماهه» هم زبانش بود
نگاه کرد به گهواره لحظه اي خورشيد
که يک ستاره روشن، در آسمانش بود
در انتظار گلوي گلي است، سنگدلي
که تير صاعقه در چله کمانش بود
***
«موذني» که شباهت به جد پاکش داشت
بلال در عجب از گرمي اذانش بود
زبان به کام شقايق گذاشت، وقت وداع
کسي که چشمه توحيد در دهانش بود
اگر چه آينه اش، را نگين نگين کردند
شهيد اول او، نازنين جوانش بود
زمان زمزمه «ياعلي علي الدنيا»
حسين سخت ترين روز امتحانش بود
***
دو برگ از تنش افتاد «لاله عباسي»
شروع فصل بهار، اول خزانش بود
شکست چون کمر نخل عصمت از اين داغ
فرات، شاهد رنج و غم نهانش بود
به خيمه آمد و توديع کرد و رفت ولي
دو چشم کودک معصوم، ديده بانش بود
فداي عاطفه دختري - فرشته صفت-
که سد راه پدر، چشم خون فشانش بود
شبيه ساقه نيلوفري که مي پيچد
به پاي اسب پدر، دست مهربانش بود
***
چه کربلا و چه مهماني شگفتانگيز؟
که تير و نيزه و شمشير، ميزبانش بود
چه کربلا؟ که هوا تيره شد، زمين لرزيد
و «عصر واقعه» هم آخرالزمانش بود
چه کربلا؟ که پس از آن غروب، کرد طلوع
که انقلاب جهانگير، ارمغانش بود
چه کربلا؟ که به پروانه ها زدند آتش
که هر پرنده گريزان از آشيانش بود
که روي شانه نيلوفر صبور، گذاشت
غمي که بيشتر از طاقت و توانش بود
سرش ز مشرق ني، جلوه کرد، چون خورشيد
کسي که روح الامين، سر بر آستانش بود
لبي که شد متبرک، به بوسه هاي نبي
کجا نياز نوازش به خيزرانش بود؟
«شفق» چگونه سرايد رثاي «ثارا...»؟
که «آدم صفي ا...» روضه خوانش بود
آب شرمنده ايثار علمدار تو شد
زنده ياد نصرا... مرداني
آن چه در سوگ تو اي پاک تر از پاک گذشت
نتوان گفت که هر لحظه، چه غمناک گذشت
چشم تاريخ در آن حادثه تلخ چه ديد
که زمان، مويه کنان از گذر خاک گذشت
سر خورشيد بر آن نيزه خونين مي گفت
که چه ها بر سر آن پيکر صد چاک گذشت
جلوه روح خدا در افق خون تو ديد
آن که با پاي دل از قبله ادراک گذشت
مرگ هرگز به حريم حرمت راه نيافت
هر کجا ديد نشاني ز تو چالاک گذشت
حر آزاده شد از چشمه مهرت سيراب
که به ميدان عطش پاک شد و پاک گذشت
آب، شرمنده ايثار علمدار تو شد
که چرا تشنه از او اين همه بي باک گذشت
بر تو بستند اگر آب، سواران عرب
دشت دريا شد و آب از سر افلاک گذشت
با حديثي که ملائک ز ازل آوردند
سخن از قصه عشق تو ز لولاک گذشت
خورشيد کامل
جواد گنجعلي
قمر تا با سپاه عقرب و آهن مقابل شد
محرم تيغ بر عالم کشيد و کار مشکل شد
کسي در چشم درياهاي عالم خاک مي پاشيد
زمين در نينوا تا دست و پازد علقمه گل شد
شب قدري که در ماه مبارک بود بر نيزه است
سلام اي مطلع الفجري که قرآن بر تو نازل شد
پس از تو با دهان بهت خود تاريخ خواهد گفت
فقط يک بار در ظهر دهم خورشيد کامل شد
به قدري مشک خالي ز بار شرم سنگين بود
که دست آسمان بر گردن سقا حمايل بود
چو اوراد مقدس خط به خط در شروه خواني ها
جراحات شهيدان نگاهت نقل محفل شد
به خاک افتادگان تنها به ساحل بار مي يابند
که پسوند يزيدي داشت حر، چرخيد و کامل شد
در اينجا صحبت زنديق و ترسا و مسلمان نيست
فداي دست و بازويي که حلال مسائل شد
اي عشق شيعه باش...
هادي منوري
دستي بلند مي شود اين نوحه ها کم است
اي عشق شيعه باش که ماه محرم است
در عاشقانه هاي خودش شاعري نوشت
حتي تمام سال براي عزا، کم است
عاشق شويد زود که اين نيز بگذرد
وقتي بساط عشق در اينجا فراهم است
سوگند مي خورم به فراواني شما
اين سايه شمر نيست، نه اين ابن ملجم است
سهم شما هميشه تاريخ از فدک
يک پهلوي شکسته و يک آسمان غم است
هيئت سکوت مي کند و ناله، کسي
در حلقه هاي ممتد زنجير مبهم است
محکم بکوب و جام بلا را نگاهدار
پيمان مشک تشنه و عباس محکم است
داغ ستيغ تيغ ها دارد دل من
علي ترابي
هر دم هواي کربلا دارد دل من
يادي ز دشت نينوا دارد دل من
تا با خيال عشق حق شوريده حالم
سوداي عشقي بي ريا دارد دل من
عباس علمدار رشيد کربلا را
چون جان شيرين آشنا دارد دل من
آن مه که ماه نو پيشش شرمگين است
در فرقتش بس شکوه ها دارد دل من
دريايي از عشق و محبت بود و ايثار
يادش چنان شير خدا دارد دل من
عباس بود و العطش در جمع ياران
دستش جدا، يادش به جا دارد دل من
بس تيغ ها با تيرها بر پيکرش بود
داغ ستيغ تيغ ها دارد دل من
ماه بني هاشم بود عباس کورا
همچون انيس سينه ها دارد دل من
بر قبله رويش کنم هر جا نمازي
رويي به سوي قبله ها دارد دل من
عباس بود و مويه و اندوه ياران
يادي ز سوي خيمه ها دارد دل من
تا پيکرش را در صف خوبان کشيدند
«هيهات من الذله» ها دارد دل من
آنجا فرات و شط خون بود و عطش ها
از بهر اين ماتم عزا دارد دل من
خون مي چکد از ديدگانم روز و شب ها
از هجر خوبان قصه ها دارد دل من
قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ (بگو در زمین بگردید و بنگرید خداوند چگونه آفرینش را آغاز کرده است، سپس خداوند به همین گونه، جهان را ایجاد می کند خداوند یقیناً بر هر چیز تواناست) /عنکبوت20