0

قصه خالد بن سنان (ع)

 
tachberdee
tachberdee
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1391 
تعداد پست ها : 4133
محل سکونت : گلستان

قصه خالد بن سنان (ع)

 

حضرت خالد (ع) در بلاد عدن در قوم خود ساکن بود.در این زمان اتفاق عجیبی رخ داد، از سنگستان آن دیار آتش عظیمی بیرون آمد. دود ناشی از آتش، هوا را به گونه ای پر کرده بود که در روز روشن، هوا تاریک بود و این آتش شب هنگام به گونه ای شعله ور می گشت و زبانه می کشید که مردم عرب به روشنایی این آتش، تا مسافت راه سه روزه، شتران خود را می چرانیدند.  

این آتش به نابودی کشتزارها و حیوانات روی آورد، و هر کس که از نزدیک این آتش می گذشت او را می سوزاند. چه بسا آتش با این عظمت، همه چیز را نابود می کرد. بعضی از اعراب آن آتش را به خدائی می پرستیدند   و خالد بن سنان العبسی که در آن بلاد دعوت دین عیسی علی نبیینا و علیه التحیه می نمود.  آن فرقه را منع فرمود و از عذاب خدای تعالی ترسانید.  مردم به حضرت خالد علیه السلام گفتند که اگر ما را بدین و کیش خویش میخواهی این آتش را خاموش کن،  تا نشانه ای برای اثبات نبوت و پیامبریت باشد تا ما را در حق تو لغزشی پیش نیاید. آن حضرت مسئول ایشان را به اجابت مقرون داشت و خالد با ده رفیق شفیق  متوجه آن آتش شد   و آتش آهنگ ایشان کرد.   حضرت خالد عصای   خویش را به دست گرفته و به طرف آتش رفت و همچنان با عصایش بر آتش می زد و با عصای خویش آن نار عظیم را خاموش گردانید. 

حضرت خالد به رفیقان گفت که تا با کفش هایشان بر آتش بزنند و رفقا همین کار را کردند.  سرانجام آن آتش پیش ایشان گریخته و به چاهی فرو رفت. آنگاه خالد بن سنان فرزندان خویش را طلب کرد و گفت:من به داخل این چاه می روم تا این آتش را خاموش کنم و هم اکنون شما را آگاه می کنم که سه روز بر لب این چاه صبر کنید و بعد از اینکه سه روز گذشت من را صدا کنید و بخوانید. من به سلامت از چاه بیرون خواهم آمد  و شرط است که در این سه روز مرا صدا نکنید که اگر این سه روز تمام نشده مرا صدا کنید من از چاه بیرون می آیم ولی با این کار خود موجب مرگ من خواهید شد و مرگ من در خواهد رسید.ایشان این پیمان را استوار کردند و آن حضرت برسر چاه آمد، و فرمود: «بدی بدی کل هدی مود، الی الله العلی، لادخلنها و هی تلظی و لا خرجن منها و ثیابی تندی»

«هویدا شوید جمیع هدایتها که به خدا منتهی می شود، خداوند اعلی، داخل می شوم در آتش در حال زبانه کشیدن و بیرون می آیم از آن، در حالی که جامه های من نمناک باشد.»

این را گفت  و حضرت خالد از پشت سر آتش به داخل چاه رفت (فرو شد)  و آن آتش را خاموش کرد چون دو روز  از غیبت او گذشت فرزندان او دیگر تاب نیاوردند  و با خود اندیشیدند که مبادا پدر ما وداع جهان کرده باشد. لاجرم گول شیطان را خورده، بر سر چاه آمده،بانگ برداشتند،  که ای پدر اگر زنده ای ما را از حیرت برآور،چون فریاد و صدای فرزندان خالد بلند شد، خالد (ع) از چاه بیرون آمد.

عرق بسیاری کرده بود  و لباسهایش از عرق، تر شده بود، اما هیچ جایش نسوخته بود. ولی آن حضرت در نتیجه فریاد و بانگ فرزندان خود، سردرد شدیدی داشت.آن حضرت رو به آنان کرد و گفت: مرا ضایع ساختید و به وصیت من نپرداختید و بدان عمل نکردید و همانطور که گفته بودم مرگ من فرا خواهد رسید و من از این جهان بیرون می شوم. و خبر از مرگ خویش داد.  

حضرت خالد بن سنان رو به قوم خود کرده و به آنان گفت که اکنون شما را وصیتی کنم که من چون وداع جهان گویم  مرا در قبر نهید   و شما بر سر قبر من چهل روز اقامت کنید. بعد از اینکه چهل روز گذشت یک گله گوسفند پیدا خواهد شد و حمار دم بریده  پیش روی آن گوسفندان خواهد بود  و آنگاه که در برابر قبر من رسیدند   آن حمار خواهد ایستاد، وقتی این صحنه را دید آن حمار را بگیرید و بکشید و شکمش را شکافته و آن را بر قبر من بزنید،   و آنگاه، قبر مرا نبش کنید تا من زنده از گور برخیزم  و شما را از احوال برزخ و قبر از روی یقین و مشاهده خبر دهم.  این را بگفت و بمرد.  پس فرزندان او جسد مبارکش را به خاک سپردند و به موجب وصیتش، چهل روز بر سر قبر او اقامت کردند.  آنگاه دیدند  که طبق همان صفت که نشان داده بود،  اتفاق افتاد.

گله ای از گوسفندان و خری دم بریده که پیش روی گله حرکت می کرد و آن حمار در برابر قبر آن حضرت ایستاد.  مومنان قوم او  قصد کردند که بر حسب فرموده خالد (ع)،  قبر او را بگوشایند  و جسدش را بر آورند.  خویشاوندان آن حضرت گفتند که ما بدین کار رضا نمی دهیم تا مبادا از قبر بیرون نیاید و زنده نشود تا این سخن ها در دهان افتد.  و نیز، اولاد آن حضرت و عبدالله بن خالد بن سنان از خوف عار، گفتند: اینکار موجب سرزنش ما خواهد شد و برای ما نیکو باشد، زیرا که از این پس مردم عرب ما را اولادالمنبوش خواهند گفت و این عاری عظیم است. 

لاجرم، بواسطه حمیت جاهلیت وصیت او را بجای نیاوردند،   و نگذاشتند که کسی آن قبر را بشکافد و وصیت آن حضرت را ضایع گذاشتند. 

یک شنبه 28 اردیبهشت 1393  1:14 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها