
یک روز مامان فیلکوچولو برایش یک کولهپشتی قشنگ خرید. فیلکوچولو که خیلی خوشحال شده بود کولهپشتیاش را انداخت روی دوشش و رفت توی جنگل. او خیلی دلش میخواست چیزهای خوبی توی کولهپشتیاش بیندازد. او همینطور که راه میرفت رسید به لانه سنجاب. خرطومش را برد توی لانه و سه تا فندق از توی آن برداشت و گذاشت توی کولهپشتیاش. کمی جلوتر رسید به باغچه خرگوشخانم. با خرطومش سهتا هویج از توی زمین در آورد انداخت توی کولهپشتیاش. بعد خندید و گفت: چه چیزهای خوبی پیدا کردم. باز هم باید بگردم. کنار بوتهها خارپشت خودش را گلوله کرده بود و خوابیده بود. دو تا سیب قرمز هم کنارش بود. میخواست آنها را وقتی از خواب بیدار شد بخورد. اما فیلکوچولو خرطومش را دراز کرد آنها را برداشت و انداخت توی کولهپشتیاش.
فیلکوچولو روی یکی از درختها یک دفترچه دید. دفترچه مشق بچهکلاغ. فیلکوچولو خرطومش را دراز کرد و دفترچه را هم انداخت توی کولهپشتیاش. کولهپشتی فیلکوچولو دیگر پر شده بود. او با خوشحالی برگشت خانه. کولهپشتیاش را از روی دوشش پایین آورد و آن را باز کرد. همه آن چیزهایی را که برداشته بود بیرون آورد و به مامانش نشان داد. مامان فیلکوچولو با تعجب به آنها نگاه کرد و گفت: فیلکوچولو! اینها مال خودت هست؟ فیلکوچولو جواب داد: اولش مال من نبود، ولی وقتی آنها را برداشتم مال من شد!
.jpg)
مامان فیلکوچولو چیزی نگفت. فیلکوچولو کولهپشتیاش را گذاشت یک گوشه و گفت: مامان! کلاه آفتابیام کو؟ میخواهم بروم کنار رودخانه.
مامان فیلکوچولو گفت: یک نفر آن را برداشت و با خودش برد.
فیلکوچولو با ناراحتی گفت: چی؟ کلاه آفتابیام را برد؟ کی برد؟ کجا برد؟ مامان فیلکوچولو گفت: مگر عیب دارد کسی دست به وسایل دیگران بزند؟ فیلکوچولو گفت: خب! معلوم است که عیب دارد من کلاهم را خیلی دوست داشتم.
مامان فیــــلکوچولــو گفت: سنجــــــاب، خـــرگوشخانم، بچهکــــلاغ و خارپشت هم چیزهایی را که تو برداشتی دوست داشتنــــد، حالا حتماً نــــاراحت هستند.
فیلکوچولو ساکت شد و فکر کرد. بعد کولهپشتیاش را برداشت و رفت همه آن چیزهایی را که برداشته بود گذاشت سر جایشان.
سنجــــاب هنوز به لانهاش نیــــــامده بود. خرگوشخــــــــانم رفته بود مهمانی. بچهکلاغ و خــــارپشت هم هنــــــوز خــــــوابیده بودند. فیلکوچــــولو با کولهپشتی خالی به خانه برگشت. مامان فیلکوچولو وقتی او را دید با خنده گفت: کــــــــلاه آفتابیات برگشت، کسی کــــــه آن را بدون اجازه برداشته بود، پشیمان شد و آن را گذاشت سر جایش.
فیــــــلکوچولــــــــو با خوشحالی کلاه آفتابیاش را گذاشت روی سرش و رفت کنار رودخانه تا آببازی کند.
منیره هاشمی
جام